eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
268 دنبال‌کننده
25 عکس
9 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🇮🇷من و تو منتخب خدا هستیم🇮🇷 💠 هر ساله افراد زیادی در تصادفات جاده ای عید نوروز از بین می روند اما من و تو جزو آنان نبودیم 💠 آن روزهای کرونا من و تو جزو قربانیان کرونا نبودیم... 💠 من وتو جزو آن دسته از افراد بی‌گناهی که در آشوب‌ها قربانی کشته سازی دشمن می شوند هم نبودیم 💠 من و تو حتی از جنگ ۱۲ روزه هم جان سالم به در بردیم و جزو شهدای آن دوران هم نبودیم 💠 حتی جزو شهدای همین چند روز هم نبودیم و انتهای عمر ما دست خداست اما 💠 من و تو منتخب شدیم که به امروز برسیم. شهادت نائب را ببینیم هرشب را در خیابان بگذرانیم و با این گردش خیابانی در فهرست مبارزین با اسرائیل قرار بگیریم منتخب شدیم تا با شبی دو سه ساعت حضور، زمینه ساز ظهور باشیم خدا را چه دیدی عزیز، شاید من و تو منتخب شدیم تا در حکومت مهدوی تنفس کنیم شایسته بودنت را نشان بده، خسته نشو تو میتوانی از دسته‌ی اصحاب آخر الزمانی امامت باشی 🇮🇷مـــیــــــدان را خــالـــی نـــکـــنـــیـــد✊🏼 @sabkezendegi_ivle
پیام یک‌دوست چقدر همدردی‌اش به جانم نشست😊
از کی تا حالا دم مرز از زائر با مشت و لگد پذیرایی می‌کنند!؟ ✍ معصومه حلیمی اول وارد قسمت بتنی ایران شدیم. دو سرباز به ردیف روی صندلی نشسته بودند. جلو رفتم و پاسپورتم را نشان دادم. ـ برای چه به ایران می‌رید؟ کارت دانشجویی‌ام را نشانش دادم. نگاهش کرد و خندید: ـ ‌خانم‌‌ دکتر، شما مشاوره هم می‌دید؟ خندیدم: ـ به ما کد نظام نمی‌دن! چشم‌هایش گشاد شد: ـ جدی؟! ـ آره. برادرم کنارم بود، از او هیچ مدرکی نخواستند. تا گیت اصلی با هم رفتیم. همان‌جا با گوشی برادرم یک عکس سلفی گرفتیم. وارد گیت شدیم. یک مرد میانسال از بهداشت پشت میز بود. ـ تکلیف چیزی ندارید؟ بارداری؟ خندیدم: ـ چه خوب افغانستانی گپ می‌زنید! چیزی نگفت. قطره را سمت دهان برادرمم برد. گفتم: ـ او برمی‌گرده! توجهی نکرد و تکرار کرد : ـ تکلیفی..... برادرم سر تکان داد. نزدیک گیت اصلی به برادرم به شوخی گفتم: ـ تعجب، چطور بهت گیر ندادن! اصلاً بیا بریم زیارت و برگرد. ـ قربان امام رضا بشم! پاسپورتم نیست. خداحافظی کرد و عقب عقب سمت مرز افغانستان حرکت کرد. چند قدم جلوتر، پاسپورتم را نگاه کردند. ـ خانم برگرد و با ویزا بیا. ـ با دانشگاه هماهنگم. پاسپورتم را بردند داخل دفتر و برگشتند: ـ نه خانم، با ویزا برمی‌گشتی؛ چون خروج و مراجعت نداشتی. نگاهم افتاد به ته سالن. برادرم هنوز ایستاده بود و با نگرانی نگاهم می‌کرد. با دست اشاره کردم برگردد. نرفت. سالن ایران را برگشتم و به بردارم زنگ زدم. برداشت: ویزا ان‌شالله صادر میشه! برو به‌خیر سمت افغانستان! _ باشه. برگشتم دوباره سمت گیت. _ خانم خانم حق ندارید سمت دفتر برید. توجهی نکردم و رفتم. پشت باجه مرد قدبلند و مهربانی نشسته بود. _ با یک خانم دکتر این‌طوری رفتار می‌کنید! خندید: _ بفرمایید خ دکتر! چی‌شده؟ _ من از بچگی ساکن ایرانم. تمام مدارک قانونی داشتم. دانشجوی مقطع دکتری فردوسی هستم. رهبر که شهید شد؛ نفسم بالا نمی‌آمد. دیوانه‌وار سمت افغانستان رفتم. _ جدی! اره بیت رهبری هم یک بار رفتم و عکس با دختر حاج‌قاسم هم دارم! _ زینب خانم! _ اره. عکس را نشانش دادم. از جایش بلند شد! مرا پیش مسئول کلش برد. روی سینه‌اش نوشته بود. وحید محمدی! چندتا سوال پرسید و‌ گفت: بیرون منتظر باشید. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید و مرتب چهره‌های امر به معروف‌های افغانستان از جلوی چشمم رد می‌شد. رو به خاک ایران کردم: _ یا غریب‌الغربا تو خودت ضامنم شو. هنوز ذهنم پر بود از التماس که در شیشه‌ای باز شد و برادرم با یک سرباز تو آمد! چرا پس آمدی؟ گفتم که بخیر ویزه میاد. _ تذکره‌ات را بده! دادم. سرباز چکش کرد و چیزی نگفت: گفتم: برو به خیر! رفت و من باز دفتر رفتم. اقای محمدی شماره مسئول کنسولی دانشگاه را پیدا کرد و شماره گرفت. گوشی را به من داد. _ سه ماه پاسپورتم برای تمدید دفتر کنسولی دانشگاه ماند. سرآخر هم خودتان گفتید برید و نگران برگشت نباشید. من مثل دخترتان! تنها چطور.... _ اوکی خانم منتظر بمانید. از دفتر اقای محمدی بیرون آمدم و روی صندلی انتظار نشستم. بعد از کلی تماس و تشر سربازان حدود سه بعدازظهر از دانشگاه جواب نهایی را دادند: ـ امروز پنج‌شنبه است! شما با کسانی هماهنگ کردید که الان نیستند! برگردید کشورتون و منتظر ویزا باشید. گوشی قطع شد.زنگ پشت زنگ! بر نمی‌داشتند! شارژ برقی‌ام داشت تمام می‌شد. دنبال شارژ بودم و بی‌خیال چمدان و وسایلم! مسئول بهداشت شارژ داشت. گوشی‌ام کمی شارژ شد. به هرکسی که فکر می‌کردم با پلیس مرزی ارتباط داشته زنگ زدم یا پیام گذاشتم. همه گفتند منتظر باشید. مرز شلوغ شد. زوار امام حسین ع برگشته بودند. به احترام‌شان از جایم برخاستم و گفتم: زیارت قبول! _ قبول حق! همان سربان مهربان مرا از دور دید و گفت: ـ خانم دکتر، هنوز کارتون انجام نشده! نه متاسفانه _ به سالن CIP برید. به یک سرباز اشاره کرد که مرا همراهی کند. چندنفر توی سالن برای استقبال آمدند. شربت و میوه آوردند. تعجب کردم.‌ لب نزدم و گفتم: کجا نماز بخوانم؟ خانمی مرا سمت اتاقش برد. زنگ زدم بردارم. گوشی‌اش زنگ خورد و برنداشت. سابقه نداشت گوشی برندارد. کمی نگران شدم و به خواهر تهرانی‌ام زنگ زدم: ـ شاید گوشی من لب مرز خط نده. پیگیرش باش. دوباره به دفتر برگشتم. آقای محمدی لباس شخصی پوشیده بود. گفت: خانم من دارم میرم شمام بهتره برگردید کشورتان! ته دلم خالی شد، اما سربان مهربان که فهمیدم فامیلی‌اش صادقی است گفت: برگردید همان سالن CIP! یک ساعت دیگر سالن CIP هم بسته می‌شد. عکس رهبر شهید روبرویم بود. سمتش رفتم و قرآن روی میز را برداشتم. باز کردم. سوره صافات بود یک صفحه قرآن خواندم و به رهبر شهید هدیه کردم و از او کمک خواستم. ۱۴۰۵/۶/۷ https://eitaa.com/revat12
از کی تا حالا دم مرز از زائر با مشت و لگد پذیرایی می‌کنند!؟ ✍ معصومه حلیمی دوم یک شماره تهرانی به من زنگ زد. بدون معرفی گفت: نگران نباش ان‌شالله مشکلت حل میشه! با مرز هماهنگ می‌شیم. برید گیت بپرسید. باز یک گروه سی و پنج نفره کربلایی وارد سالن شدند و مرز شلوغ شد _ آقا به شما کسی زنگ نزده؟! چندبار تکرار کردم. انگار صدایم را نمی‌شنید. سرآخر تشر زد: _ خانم عقب بایستید! پنج دقیقه به پنج طاقتم طاق شد و دوباره سمت باجه رفتم. بالاخره جواب دادند. سرساعت پنج وسایلم را تحویل دادند و من را به پلیس مرزی سپردند. حدود هفت شب ماشینی آمد و من را به تایباد بردند. برگ ترددم صادر شد. از تاریخ۶۱۴۰۵/۶/۵ تا ۱۴۰۵/۷/۵ مجاز است که از مبدأ افغانستان از مسیر تایباد به مشهد تردد کند. کمی نفسم بالا آمد. تازه از دانشگاه زنگ زدند کی بالاخره چیشد؟ خونم به جوش آمده بود اما حیا کردم و گفتم: از طریق اقامت عادی‌ام دارم برمی‌گردم. سیدحسن هنوز جواب نمی‌داد. در مسیر مدام زنگ می‌زدم، خاموش بود. با خودم می‌گفتم: «چطور ممکنه تا الان گوشی‌اش رو روشن نکرده باشه؟» به همان پلیس‌هایی که سوار ماشینش بودم، قضیه را گفتم: گفتند: _ نگران نباشید! برادرت کاری نکرده، اگرم گرفته باشند حتما آزادش کردند. از ماشین آن‌ها که پیاده شدم. گوشی‌ام زنگ خورد. خواهرم بود: _ خواهر ساده ما را ببین! کدام پلیس مرزی میاد میگه که ما داداشت را گرفتیم! یاد بدرفتاری افغان‌بگیرها افتادم. انگار یک سطل آب یخ رویم ریختند. من نه شماره‌ای از پلیس‌ها داشتم و نه نام و نشانی. مرز هم که بسته شده بود. خانواده از ایران و افغانستان پشت سرهم زنگ می‌زدند. حرف‌هایشان مثل پتک به سرم می‌خورند. _ مثلا سی و پنج کتاب نوشتی! نخبه‌ای! چطور درک نکردی کسی یک قدم بیاد جلو حکمش چیه! آن هم در چنین شرایط جنگی! _ بچه را عیبی می‌کنند زده زده پس برو مرز! _ این همه آدم می‌شناسی. زنگ بزن بچه را آزاد کنند. چند بد و بیراه محترمانه هم نثارم کردند. طاقت نیاوردم و گفتم: _ با من که در نهایت احترام برخورد کردند. او را هم نهایتا گرفته باشه فکر نکنم اذیت کنه چون داخل گوشی‌اش مدارک هست که نشان بده کلان شخصیت است و ..... _ ندیده‌ای بچیم ندیده.... صدایی که بیشتر از همه در گوشم ماند: ـ این‌همه سنگ رهبر را به سینه می‌زدی! کو کجاست؟ قلبم داشت از جا کنده می‌شد. به آقای کمیلی در مشهد زنگ زدم. فعال مهاجرین بود و مردمی. اطمینان داد پیگیر می‌شود و گفت: _ برگردید مشهد. خیابان خطرناک است. پایم پیش نمی‌رفت. در ترمینال دنبال نمازخانه گشتم. مسافرخانه هم پيدا نکردم. اسنپ گرفتم. بعد یک شب به خوابگاه رسیدم. بدنم خسته بود اما روحم متلاشی شده بود. با قلب سوزان گفتم: یا حضرت زینب تو روز عاشورا چی‌کشیدی؟ برادر من مدیر یک حوزه علمیه است و ذاکر اهل و .... درسته سنی و شیعه در بامیان بهش احترام می‌گذارند و خیرش به همه رسیده اما سید حسن کجا و امام حسین ع کجا! شب استرس‌زا بالاخره صبح شد. خودم را به حرم رساندم. همان جای همیشگی. صحن انقلاب. روبروی گنبد. یک ساعت گریه کردم و با امام رضا ع حرف زدم. سبک که شدم از حرم خارج شدم. دلم طاقت نیاورد و دوباره راه افتادم سمت مرز دوغارون. جمعه بود و مرز بسته. هنوز سوار ماشین نشده بودم که آقای کمیلی زنگ زد: خبر دادند که بردارت تا ظهر آزاد میشه. رو به حرم گفتم: ممنونم یا غریب‌الغربا! گوشی به دست روی صندلی‌های انتظار نشستم. یک ساعت، دو ساعت. سه ساعت. مرتب زنگ می‌زدم و همچنان خاموش بود. گرما و گرسنگی داشت مرا از پا در می‌آورد. با پاهای لرزان سمت خوابگاه حرکت کردم. باز زنگ پشت زنگ. زنگ نمی‌خورد. خودخوری امانم را بریده بود. ساعت‌های هفت عصر بود که گوشی‌ام زنگ خورد. ـ هراتم، نگران نباش. اصرار کردم: ـ چی شد؟ کجا بودی؟ _ یک سوتفاهم بود! _ کتک زدند؟ چیزی نگفت. باز اصرار کردم. دروغ توی مرامش نبود. _ انفرادی بردند و مثل کیسه بوکس.... دنیا روی سرم آوار شد. _ آه مظلوم آن هم سیدحسن هفت پشت شکنجه‌گر را می‌سوزاند! گوشی که قطع شد، چند لحظه فقط خشکم زده بود. تمام راه، یک جمله در سرم می‌چرخید: گرفتید درست اما چرا زدید؟! باز حرم فقط می‌توانست مرا آرام کند. این‌بار مزار امام شهید هم رفتم: یک جمله گفتم: _ این‌بار فقط به عشق تبلیغ مرام تو به افغانستان رفتم و نایب الزیاره تمام زنان کشوری هستم که به خاطر قانون دولت‌شان نتوانستند برای تشییع بیاند! بامرام از کی تا حالا دم مرز از زائر با مشت و لگد پذیرایی می‌کنند!؟ دور چشمانم اشک حلقه زد: مرا ببخش توی خدای مرامی اما..... ۱۴۰۵/۶/۷ https://eitaa.com/revat12
پناه من در این دو روز فقط همین دو جا بود🥺🥺
عکس رهبری‌ در مرز و صفحه‌ای قرآنی که هدیه رهبری شد چقدر مرتبط بود با شخصیت رهبری👇👇 آیات ۱۲۷ و ۱۲۸ فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ
«به من چه؟» «نکنه ناراحت بشه؟» «الان وقتش نیست...» «اصلاً امر به معروف یعنی دخالت در زندگی دیگران؟» «اگر تذکر بدهم و بدتر شود چه؟» و از آن طرف، چندبار به نام «امر به معروف»، کسی را تحقیر کرده‌ایم، آبرویی را برده‌ایم یا با لحنی سخن گفته‌ایم که نتیجه‌اش نه اصلاح، بلکه لجبازی و فاصله‌گرفتن بوده است؟ 📕 کتاب «بگم؟ یا نگم؟» دقیقاً برای همین مرز باریک نوشته شده است؛ مرز میان بی‌تفاوتی و فضولی، سکوت و مداخله، دلسوزی و تحقیر، وظیفه و افراط. این کتاب قرار نیست فقط بگوید امر به معروف و نهی از منکر واجب است. این را بارها شنیده‌ایم. مسئله دشوارتر این است: کِی بگویم؟ به چه کسی بگویم؟ چطور بگویم؟ کجا سکوت کنم؟ چه زمانی گفتن من اثر معکوس دارد؟ و چگونه یک خطا را تذکر بدهم، بی‌آنکه شخصیتِ انسانِ مقابل را خرد کنم؟ اگر پدر یا مادرید، اگر معلم و استادید، اگر مدیر و مسئولید، اگر طلبه‌اید، اگر در فضای مجازی فعالیت می‌کنید، یا اصلاً اگر فقط می‌خواهید نسبت به آدم‌های اطرافتان مسئول اما محترمانه زندگی کنید، این کتاب می‌تواند برایتان بسیار کاربردی باشد. من تلاش کرده‌ام در «بگم؟ یا نگم؟» امر به معروف را از یک مفهوم کلیشه‌ای بیرون بیاورم و به هنرِ اصلاحِ محترمانه و اثرگذار در زندگی واقعی تبدیل کنم. 📚 پیشنهاد من این است که کتاب را فقط ورق نزنید؛ امتحانش کنید. چند فصل بخوانید و بعد به آخرین موقعیتی فکر کنید که میان «بگم؟» و «نگم؟» مردد مانده بودید. 📱 کتاب «بگم؟ یا نگم؟» هم‌اکنون در اپلیکیشن آثار محمدرضا حدادپور جهرمی در دسترس است.
شهید مهدی زین الدین: هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کنید آنها شما را نزد اباعبدالله (ع) یاد می کنند🖤 °• @avinist •°
زیارتنامه شهدا به نیت حضرت آیت‌الله العظمی شهید خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه و باقی شهدا 🕊🖤 اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیمُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیعَبدِ اللهِ بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم °• @avinist •°
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احمد بابایی باز غوغا کرد و احساس و عقل و حماسه را به هم دوخت. ۵ بیت به مقدسات قسم خورد و قسم خورد تا جان کلامش رو در یک بیت بگوید ماشاءالله ماشاءالله عجب شعری!