از کی تا حالا دم مرز از زائر با مشت و لگد پذیرایی میکنند!؟
✍ معصومه حلیمی
#قسمت دوم
یک شماره تهرانی به من زنگ زد. بدون معرفی گفت:
نگران نباش انشالله مشکلت حل میشه!
با مرز هماهنگ میشیم. برید گیت بپرسید.
باز یک گروه سی و پنج نفره کربلایی وارد سالن شدند و مرز شلوغ شد
_ آقا به شما کسی زنگ نزده؟!
چندبار تکرار کردم. انگار صدایم را نمیشنید.
سرآخر تشر زد:
_ خانم عقب بایستید!
پنج دقیقه به پنج طاقتم طاق شد و دوباره سمت باجه رفتم. بالاخره جواب دادند.
سرساعت پنج وسایلم را تحویل دادند و من را به پلیس مرزی سپردند. حدود هفت شب ماشینی آمد و من را به تایباد بردند. برگ ترددم صادر شد.
از تاریخ۶۱۴۰۵/۶/۵ تا ۱۴۰۵/۷/۵
مجاز است که از مبدأ افغانستان از مسیر تایباد به مشهد تردد کند.
کمی نفسم بالا آمد. تازه از دانشگاه زنگ زدند کی بالاخره چیشد؟
خونم به جوش آمده بود اما حیا کردم و گفتم: از طریق اقامت عادیام دارم برمیگردم.
سیدحسن هنوز جواب نمیداد.
در مسیر مدام زنگ میزدم، خاموش بود.
با خودم میگفتم:
«چطور ممکنه تا الان گوشیاش رو روشن نکرده باشه؟»
به همان پلیسهایی که سوار ماشینش بودم، قضیه را گفتم:
گفتند:
_ نگران نباشید! برادرت کاری نکرده، اگرم گرفته باشند حتما آزادش کردند.
از ماشین آنها که پیاده شدم. گوشیام زنگ خورد.
خواهرم بود:
_ خواهر ساده ما را ببین! کدام پلیس مرزی میاد میگه که ما داداشت را گرفتیم!
یاد بدرفتاری افغانبگیرها افتادم. انگار یک سطل آب یخ رویم ریختند. من نه شمارهای از پلیسها داشتم و نه نام و نشانی. مرز هم که بسته شده بود.
خانواده از ایران و افغانستان پشت سرهم زنگ میزدند.
حرفهایشان مثل پتک به سرم میخورند.
_ مثلا سی و پنج کتاب نوشتی! نخبهای!
چطور درک نکردی کسی یک قدم بیاد جلو حکمش چیه! آن هم در چنین شرایط جنگی!
_ بچه را عیبی میکنند زده زده
پس برو مرز!
_ این همه آدم میشناسی. زنگ بزن بچه را آزاد کنند.
چند بد و بیراه محترمانه هم نثارم کردند.
طاقت نیاوردم و گفتم:
_ با من که در نهایت احترام برخورد کردند. او را هم نهایتا گرفته باشه فکر نکنم اذیت کنه چون داخل گوشیاش مدارک هست که نشان بده کلان شخصیت است و .....
_ ندیدهای بچیم ندیده....
صدایی که بیشتر از همه در گوشم ماند:
ـ اینهمه سنگ رهبر را به سینه میزدی! کو کجاست؟
قلبم داشت از جا کنده میشد. به آقای کمیلی در مشهد زنگ زدم. فعال مهاجرین بود و مردمی.
اطمینان داد پیگیر میشود و گفت:
_ برگردید مشهد. خیابان خطرناک است.
پایم پیش نمیرفت. در ترمینال دنبال نمازخانه گشتم. مسافرخانه هم پيدا نکردم. اسنپ گرفتم. بعد یک شب به خوابگاه رسیدم. بدنم خسته بود اما روحم
متلاشی شده بود.
با قلب سوزان گفتم:
یا حضرت زینب تو روز عاشورا چیکشیدی؟ برادر من مدیر یک حوزه علمیه است و ذاکر اهل و .... درسته سنی و شیعه در بامیان بهش احترام میگذارند و خیرش به همه رسیده اما سید حسن کجا و امام حسین ع کجا!
شب استرسزا بالاخره صبح شد.
خودم را به حرم رساندم. همان جای همیشگی. صحن انقلاب. روبروی گنبد. یک ساعت گریه کردم و با امام رضا ع حرف زدم.
سبک که شدم از حرم خارج شدم. دلم طاقت نیاورد و دوباره راه افتادم سمت مرز دوغارون. جمعه بود و مرز بسته.
هنوز سوار ماشین نشده بودم که آقای کمیلی زنگ زد:
خبر دادند که بردارت تا ظهر آزاد میشه.
رو به حرم گفتم: ممنونم یا غریبالغربا!
گوشی به دست روی صندلیهای انتظار نشستم. یک ساعت، دو ساعت. سه ساعت. مرتب زنگ میزدم و همچنان خاموش بود.
گرما و گرسنگی داشت مرا از پا در میآورد. با پاهای لرزان سمت خوابگاه حرکت کردم.
باز زنگ پشت زنگ. زنگ نمیخورد. خودخوری امانم را بریده بود.
ساعتهای هفت عصر بود که گوشیام زنگ خورد.
ـ هراتم، نگران نباش.
اصرار کردم:
ـ چی شد؟ کجا بودی؟
_ یک سوتفاهم بود!
_ کتک زدند؟
چیزی نگفت. باز اصرار کردم. دروغ توی مرامش نبود.
_ انفرادی بردند و مثل کیسه بوکس....
دنیا روی سرم آوار شد.
_ آه مظلوم آن هم سیدحسن هفت پشت شکنجهگر را میسوزاند!
گوشی که قطع شد، چند لحظه فقط خشکم زده بود. تمام راه، یک جمله در سرم میچرخید: گرفتید درست اما چرا زدید؟!
باز حرم فقط میتوانست مرا آرام کند. اینبار مزار امام شهید هم رفتم:
یک جمله گفتم:
_ اینبار فقط به عشق تبلیغ مرام تو به افغانستان رفتم و نایب الزیاره تمام زنان کشوری هستم که به خاطر قانون دولتشان نتوانستند برای تشییع بیاند! بامرام از کی تا حالا دم مرز از زائر با مشت و لگد پذیرایی میکنند!؟
دور چشمانم اشک حلقه زد:
مرا ببخش توی خدای مرامی اما.....
۱۴۰۵/۶/۷
https://eitaa.com/revat12
عکس رهبری در مرز
و صفحهای قرآنی که هدیه رهبری شد
چقدر مرتبط بود با شخصیت رهبری👇👇
آیات ۱۲۷ و ۱۲۸
فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ
إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ
«به من چه؟»
«نکنه ناراحت بشه؟»
«الان وقتش نیست...»
«اصلاً امر به معروف یعنی دخالت در زندگی دیگران؟»
«اگر تذکر بدهم و بدتر شود چه؟»
و از آن طرف، چندبار به نام «امر به معروف»، کسی را تحقیر کردهایم، آبرویی را بردهایم یا با لحنی سخن گفتهایم که نتیجهاش نه اصلاح، بلکه لجبازی و فاصلهگرفتن بوده است؟
📕 کتاب «بگم؟ یا نگم؟» دقیقاً برای همین مرز باریک نوشته شده است؛
مرز میان بیتفاوتی و فضولی، سکوت و مداخله، دلسوزی و تحقیر، وظیفه و افراط.
این کتاب قرار نیست فقط بگوید امر به معروف و نهی از منکر واجب است. این را بارها شنیدهایم.
مسئله دشوارتر این است:
کِی بگویم؟
به چه کسی بگویم؟
چطور بگویم؟
کجا سکوت کنم؟
چه زمانی گفتن من اثر معکوس دارد؟
و چگونه یک خطا را تذکر بدهم، بیآنکه شخصیتِ انسانِ مقابل را خرد کنم؟
اگر پدر یا مادرید، اگر معلم و استادید، اگر مدیر و مسئولید، اگر طلبهاید، اگر در فضای مجازی فعالیت میکنید، یا اصلاً اگر فقط میخواهید نسبت به آدمهای اطرافتان مسئول اما محترمانه زندگی کنید، این کتاب میتواند برایتان بسیار کاربردی باشد.
من تلاش کردهام در «بگم؟ یا نگم؟» امر به معروف را از یک مفهوم کلیشهای بیرون بیاورم و به هنرِ اصلاحِ محترمانه و اثرگذار در زندگی واقعی تبدیل کنم.
📚 پیشنهاد من این است که کتاب را فقط ورق نزنید؛ امتحانش کنید.
چند فصل بخوانید و بعد به آخرین موقعیتی فکر کنید که میان «بگم؟» و «نگم؟» مردد مانده بودید.
📱 کتاب «بگم؟ یا نگم؟» هماکنون در اپلیکیشن آثار محمدرضا حدادپور جهرمی در دسترس است.
شهید مهدی زین الدین:
هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کنید
آنها شما را نزد اباعبدالله (ع) یاد می کنند🖤
°• @avinist •°
زیارتنامه شهدا به نیت حضرت آیتالله العظمی
شهید خامنهای رضواناللهعلیه و باقی شهدا 🕊🖤
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ
اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ
اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ
اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیمُحَمَّدٍ
الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبیعَبدِ اللهِ
بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم
وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم
وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا
فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم
°• @avinist •°
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خیلی_عالی
احمد بابایی باز غوغا کرد و احساس و عقل و حماسه را به هم دوخت.
۵ بیت به مقدسات قسم خورد و قسم خورد تا جان کلامش رو در یک بیت بگوید
ماشاءالله ماشاءالله
عجب شعری!
در ادبیات و اسطوره ها زن نماد سرزمین است . تصرف یک زن به معنای فتح یک اقلیم است .
در قرآن داریم : النساء حرث لکم
باز هم کنایه به اقلیم و کشتزار بودن زن و منبع تولید و زایش بودن است .
یکی از تحقیرهای تمدنی نیروهای متجاوز ، تحمیل خود بر زنان اقلیم تحت تصرف بوده و اکنون نیز ادامه دارد .
حالا فکر کنید کسی که زمینی دارد ، حصار زمین را بردارد . هرکس بتواند در آن سرک بکشد ، آب و آفتابش را ببیند و... آیا به آن طمع نخواهد کرد ؟
آن زمین کشتزار بذرهای گوناگون افرادی که گهگاه سرکی به آن کشیده اند ، نخواهد شد؟
بی تفاوتی مرد به بی حریم و پوشش بودن زن ، می شود بی تفاوتی به خاک ، بی تفاوتی به وطن .
مردی که غیریت ندارد. یعنی بیگانه را نمی راند . غیر را از حریم خودش نمی راند .
آن چه تمرکز در جریان است منفعل کردن مردان و پسران جامعه ایرانی در برابر تاخت و تاز برهنگی نوامیس خود است .
گام بعدی چیست ؟
به یزدان که گر ما خرد داشتیم ...
https://eitaa.com/saadabad7
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹ماجرای کشف بزرگ
پروفسور سانو ژاپنی
از #نهج_البلاغه