eitaa logo
مجموعه ادبی روایتخانه
794 دنبال‌کننده
882 عکس
119 ویدیو
7 فایل
خانه داستان نویسان انقلاب اسلامی www.revayatkhane.ir ارتباط با ادمین👇 @Revayat_khaneh
مشاهده در ایتا
دانلود
8.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❓یک سوال فنی : امروز روز بزرگداشت کدام یک از مفاخر ایرانه ؟ 💡راهنمایی : به علت دوری راه از مفاخر روایتخانه‌ای نیست. 🤭 ۲ دقیقه وقت بگذارید و با این شاعر بزرگ آشنا بشید 😉 🔖 کاری از رسانهٔ فرزند ایران 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
ا❁﷽❁ا 🌱 «اولین شکوفه» نگاهشان می‌کنم. بی‌اختیار می‌گویم: «شما چقدر خوشگل و نازید؟» 🌸 از دیدن طروات و تازگی‌شان جان می‌گیرم. یکی زودتر شکفته، دیگری هم آماده شکفتن است. با تولدشان خبرهای خوب دارند؛ خبر از نو شدن، شروع دوباره زندگی. سیر نمی‌شوم از تماشایشان. دلم غنج می‌رود برای این‌همه نشاط و طراوتشان. دلم می‌خواهد مثل‌شان شوم. خم می‌شوم تا بهتر ببینمشان. به‌رویم می‌خندند. با لبخندشان بشارتم می‌دهند: «امیدوار باش و آماده. تو هم تولدی دوباره در پیش داری. قرار است در بهار رحمت و مغفرت خداوند، دوباره متولد شوی» ✍ 🌙 آغاز ماه مهمانی خدا مبارک... 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
🌱 🥰 فقط خودت! ~ اول رمضان ۱۴۴۵ ○● @revayat_khane ●○
✨✨ ا❁﷽❁ا 🧔🏻‍♂ مردی با لباس خاکی رنگ، از خانه زن عمویم بیرون آمده بود و کنار تیر برق، داشت بند پوتین‌هایش را می‌بست. نمی دانستم او کیست. آتقدر فامیل داشتیم که همه‌ی همه‌شان را نمی‌شناختم! ساکنان کوچه کوچک و باریک ما، با هم فامیل‌اند. ما بودیم و عموها و عمه هایمان. آن روز خانه‌ی یکی از زن عموهایم مهمانی بود. به مناسبت عروسی اقوام زن عمویم. یکی از دختر عمه هایم هم آمده بود دم در. خانه شان روبه روی ما بود. کنجکاو بودم بدانم عروس و داماد کدام‌اند. چه شکلی‌اند؟ دختر عمه‌ام را صدا زدم. آرام پرسیدم: دوماد کدومه؟ مرد کنار تیربرق، همان طور که داشت بند پوتینش را می بست، به طرف ما برگشت و با خنده گفت: «من دومادم» ✍ 🗓 🔺۲۲ اسفند، سالروز بزرگداشت مقام 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
🌱 🥺 حق با فرشته‌ها نبود؟ ~ اول رمضان ۱۴۴۵ ○● @revayat_khane ●○
❓چه شد که سوژه «تاکسی دایموند ۵۳» به دست‌تان رسید؟ - زمانی که ناظر ادبی و سرویراستار انتشارات ستارگان درخشان بودم، کتاب‌های مختلفی به دستمان می‌رسید و بازبینی‌شان می‌کردیم تا ببینیم قابلیت انتشار دارد یا خیر. روزی دست‌نوشته‌ای به دستمان رسید شامل خاطرات خودنوشته‌ی فردی که بسیار جذاب بود؛ اما حالت داستانی نداشت... 💎🚖 🎤 بخشی از گفت‌وگوی با نویسنده‌ی کتاب‌ «تاکسی دایموند ۵۳»، محمد مجید عمیدی مظاهری به بهانه‌‌ی انتشار کتاب اولش.. 📰 متن کامل را از اینجا مطالعه کنید: 👉http://isfahanziba.ir/26951 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
ا❁﷽❁ا «ماه میهمانی خدا» 🎒🧢 لباس‌های مدرسه‌اش را پوشیده، دستش را روی دسته در فشار می‌دهد. یک لحظه صبر می کند. بر می‌گردد به سمتم‌‌‌: «مامان کفشای جدیدم رو بپوشم؟»👟 قبل از اینکه جوابش را بدهم ادامه می‌دهد: «نه ولش کن.» دسته در را کامل فشار می دهد تا در باز شود. - چرا نپوشیشون؟ - داداش گفته الان نپوش. صبر کن برای مهمونی عید نو باشه. - اتفاقا امروز باید بپوشی. امروز که مهمانی خدا شروع شده. شما هم وارد مهمانی شدی. 👊🏼 هنوز دستش روی دسته در مانده. چند لحظه در سکوت نگاهم می‌کند. صورتش شکفته می‌شود. انگار کشف جدیدی داشته. ‌‌‌- پس برم بپوشمش چند لحظه بعد، کفش‌های نو به پا کرده از اتاقش بیرون می‌آید. سرش را خم می‌کند و پاهایش را جلو و عقب می‌کند تا کفش‌هایش را بهتر ببیند. با چشم‌هایی که برق می‌زند خداحافظی می‌کند... ✍ 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
🌱 ❣️سوال آخر: عاشق شدی؟ ~ دوم رمضان ۱۴۴۵ ○● @revayat_khane ●○
ا❁﷽❁ا «اَللَّهُمَّ قَرِّبْنِي فِيهِ إلَي مَرْضَاتِكَ وَ جَنِّبْنِي فِيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَ نَقِمَاتِكَ وَ وَفِّقْنِي فِيهِ لِقِرَائَهِ آيَاتِكَ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ» ✨ الهی دوست دارم به تونزدیک شوم. دور شدن از تو را دوست ندارم. می‌دانم وقتی به تو نزدیک می‌شوم که تو از من راضی باشی. هر زمان کارم مخالف رضایت تو باشد از تو دور می‌شوم. پس کمکم کن بر تلاوت کلامت، تا دریابم چگونه زندگی کنم که تو از من خشنود باشی. بفهمم چه کسانی مورد خشمت بوده‌اند و مثلشان زندگی نکنم. می‌دانم که دورم از آن‌چه از تو می‌خواهم، اما امید دارم به تو که ارحم الراحمینی... ✍ ~ دوم رمضان ۱۴۴۵ ○● @revayat_khane ●○
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ا❁﷽❁ا 🌱 جای‌تان سبز، برای سحر قیمه داریم. از دیروز عصر بار گذاشتم. گوشت و لپه و آلوچه تا نیمه شب توی سر و بار هم کوبیدند و قوام گرفتند و جا افتادند. ولی با هر قاشق انگار به قول قدیمی‌ها گوشت تنم را می‌جوم. ذهن است دیگر. پر و بال دارد. پرواز می‌کند بالای سر خرابه‌هایی در خان یونس. آن جا که دخترکان روزه‌ اولی شهر، دستمال کوچکی روی بتن‌ها و میلگردها۶ پهن کرده و برای سحری تکه‌ای نان خشک سق می‌زنند. کمی آن طرف‌تر مادری به یاد اطفال شیرخواره‌اش که از گرسنگی روی دست‌هایش سرد شدند، با پر شالش نم چشم‌هایش را می‌گیرد. به چشم‌های وق زده‌ی پسرش خیره شده و روی دنده‌های بیرون زده‌‌ی پسر دست می‌کشد و صدای یک چیزی شبیه سمباده روی دیواره‌ی معده‌ش را می‌شنود. از درز پنجره‌ها کمی سوز می‌آید. پتوی روی دخترها را صاف می‌کنم. باید چلو قیمه‌ام را بخورم. از دهان می‌افتد..‌‌. ✍ 📼 مقایسه‌ی رمضان ۱۴۴۴ با امسال 📌 خان‌یونس 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
🌱 داروی تلخ ⚔️ زهر شیرین ~ دوم رمضان ۱۴۴۵ ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🌱 #یک_آیه داروی تلخ ⚔️ زهر شیرین ~ دوم رمضان ۱۴۴۵ ○● @revayat_khane ●○
ا❁﷽❁ا 📱«گوشی میخواااام» مثل برق گرفته ها برمی‌گردم و همزمان گوشی موبایل را داخل قابلمه‌ی خالی برمی‌گردانم. اما فایده‌ای ندارد. محل استتار جدیدی که برای گوشی در نظر گرفته‌ام را کشف کرده. گوشی را دیده است. می دانم کارم درآمده! می دانم که حداقل ده دقیقه‌ای، جیغ خواهد کشید. هیچ چیز به چشمش نمی‌آید و هیچ حرفی را نمی‌شنود! این بار، از ده دقیقه هم می‌گذرد. دختر دو ساله‌ام همچنان گریه می‌کند. دیگر نمی‌دانم چه کلکی سوار کنم. دلم ریش می‌شود از گریه و التماسش. 💭 یاد حرف مشاور می‌افتم: «چطور چاقو را از جلو دستش برمی‌داری عذاب وجدان نمی‌گیری؟! چون می‌دونی براش خطرناکه. ضرر داره. گوشی هم همینطور!» 😔 نوبت خودم که می‌رسد، یادم می‌ماند که چطور دل آن مهربان‌تر از مادر را ریش می‌کنم؟! به خاطر چیزهای دوست داشتنی مضر!عسی ان تحبوا شیئاً و هو شرٌ لکم و الله یعلم و انتم لاتعلمون (سوره بقره، آیه ۲۱۶) 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○