هدایت شده از Clown.
بچها به تربیت خودتون و سختگیری خانوادتون افتخار کنین لطفاً
پنج ساله که بودم برای نخستین بار خواستند بگویم دوست دارم چه اتفاق بزرگی را برای زندگی ام انتخاب میکنم یا درواقع «آرزویمان چیست»
یکی میخواست هنرمند شود،یکی از شاخه های پزشکی ای صحبت میکرد که اهمیتی نداشت چه بود،ترسناک بود،یکی میخواست ورزشکار شود، یکی بزرگ ترین ریاضیدان و دیگری میخواست یک خَیِر بزرگ مهربان شود و دنیارا تغییر بدهد.
تمامشان رویاهای بزرگِ ما کوچک ها بودند نوبت که به من رسید من تنها یک چیز میخواستم.
من میخواستم «پرواز کنم»
شاید برای این بود که نمیتوانستم یک چیز بزرگ یا کوچک را انتخاب کنم.
پرواز یعنی میتوانستم هرکاری کنم،تنها یک جا نباشم و تمام چیزی که میخواهم باشم و میتوانستم آزاد باشم. میخواستم پرواز کنم،پرواز،پرواز و پرواز.
شما هر کتاب عاشقانه ای رو بزاری جلوی من حالا با استثناهای انگشت شمار
من هرچقدرم ازش لذت ببرم تهش اینطوریم که خب که چی خب الان چی شد الان به این می گفتن شاهکار؟