هدایت شده از Clown.
بچها به تربیت خودتون و سختگیری خانوادتون افتخار کنین لطفاً
پنج ساله که بودم برای نخستین بار خواستند بگویم دوست دارم چه اتفاق بزرگی را برای زندگی ام انتخاب میکنم یا درواقع «آرزویمان چیست»
یکی میخواست هنرمند شود،یکی از شاخه های پزشکی ای صحبت میکرد که اهمیتی نداشت چه بود،ترسناک بود،یکی میخواست ورزشکار شود، یکی بزرگ ترین ریاضیدان و دیگری میخواست یک خَیِر بزرگ مهربان شود و دنیارا تغییر بدهد.
تمامشان رویاهای بزرگِ ما کوچک ها بودند نوبت که به من رسید من تنها یک چیز میخواستم.
من میخواستم «پرواز کنم»
شاید برای این بود که نمیتوانستم یک چیز بزرگ یا کوچک را انتخاب کنم.
پرواز یعنی میتوانستم هرکاری کنم،تنها یک جا نباشم و تمام چیزی که میخواهم باشم و میتوانستم آزاد باشم. میخواستم پرواز کنم،پرواز،پرواز و پرواز.
شما هر کتاب عاشقانه ای رو بزاری جلوی من حالا با استثناهای انگشت شمار
من هرچقدرم ازش لذت ببرم تهش اینطوریم که خب که چی خب الان چی شد الان به این می گفتن شاهکار؟
هدایت شده از متهم ردیف اول _
من دلم میسوزد . برای مردم .
وفرقی نمیکند از چه جنسی باشند .
از چه دینی باشند یا بی دین باشند .
فرقی نمیکند بالای شهر ازان انان باشند
یا پایین شهر
بانان سیر شوند یا پلوی اعیانی بخورند .
باپای راست راه بیوفتند یا پای چپ
نامه اعمالشان دردست راست باشد یاچپ
درمیکده بنوشند یادر مسجد بجوشند
مهم نیست اگر درفصل سرما
به خیابان هاامدند .
یا ثلث سال را پای کار امدند .
اینها همه به پیکار امدند .
مکتب وسربازخانه وخیابان وبیابان ومین
هم فرقی نمیکند .
من دلم میسوزد . برای مردم .
هرکه بین شرق وغرب افتاد .
اینجا درخاورمیانه .
فارغ ازسیاست .ازانسانیت .
من میبینم .اینجا مردم
برای نان ازجان سیر میشوند .
_ویل
هدایت شده از ·ࡇ· Opus IX; rest?
نمیدانستم باید از ایران بگویم یا برای ایران بگریم. پس هنگام گریستن برای زخم های این مفهوم شکوه، میگویم از این سرزمین تهی از ترس. میگویم از چنگال های تیز رغیبان سرشار از افکار تهی. که بعد از کشتن یکصد و اندی لبخند کودک بیگناه، چنگال تیز کردند برای جان پسرانی که سال هایی را در سختی گذراندند برای یک منتظر. میگویم از کسانی که دهانشان را در برابر حق دوخته اند. میگویم از کسانی که تجاوز گناهکاران را به خاکشان میبینند و هنوز مانند سگی در پی استخوان به دنبال دست دوستی پوچ دشمن پر شده از دغل میگردند. میگویم از قلب نود میلیون ایرانی که با هر خون ریخته شده اشک ریختند و جگر پاره کردند. میگویم از آه گریبانگیر مادرانی که جگری از گوشه ی تنشان را بر خاک گذاشتند. میگویم از غیرت فرو ریخته ی پدرانی که امیدشان را با دستان پینه بسته خود بر اقیانوس خاکی درد رها کردند. مینویسم از همسرانی که، از همسرانی که عشق را همراه با معشوقشان به زیر زمین بردند ولی هنوز هم حلقه ای بر دستان لرزانشان به چشم میخورد. میگویم از ایرانیان که دیدند. هم کشته شدن هزاران هزار ایرانی را در جنگ. هم پرپر شدن جوانان رشید را در دی ماهی که خون بر برف پیروز شد. دیدند، دیدند و همچو یخی شکسته آب شدند و زمان میبرد که آبی دوباره یخ شود.