هدایت شده از بادماراخواهدبرد
گر خدا بودم، خدایا، لحظهای از خویش
می گسستم، می گسستم، دور میرفتم
روی ویران جادههای این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعدهی دوزخ نمیدادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم
خانه میکردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز میخواندم
مینشستم با گروه باده پیمانان
شب میان کوچه ها آواز میخواندم
گر خدا بودم، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود، آری، باده خاکم بود
فروغفرخزاد
من هیچ نیستم،من همه چیزم؟نمیدانم برای خودم یا برای تو
اما آنچه من می خواستم،این نبود.
حرف ها قولن،سندن،امضای پای قراردادن.
اگه قرار نیست عملی بشن هرگز نباید زده بشن.
هربار که نگاهت می کردم فقط یک چیز توی سرم بود،فقط یک جمله
لطفا نرو.
تو آنجا بودی اما من جز این نمی توانستم به چیز دیگری فکر کنم و هرگز نمی توانم این را به زبان بیاورم،حتی اگر آخرین لحظه باشد.
خواهش می کنم،تنهایم نگذار.