eitaa logo
رقعه نویس
70 دنبال‌کننده
896 عکس
174 ویدیو
0 فایل
#رقعه(رُ عِ) (اِ) تکه کاغذی که روی آن بنویسند. عریضه،مراسله، نامه و در معنای دیگر وصله! 💌اینجاییم برای نامه خواندن و نامه نوشتن و دوباره به گفت و گو نشستن:)
مشاهده در ایتا
دانلود
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر....🥀 @roghenevis💌
تا در دل من نشسته باشی هرگز دل من دژم نباشد @roghenevis💌
ای آن‌که به دوست دارانش نزدیک است🫂 @roghenevis💌
🕊️از حسین دریابندی به گلاویژ: اوضاع جاری دنیای پیرامون بسیار آشفته است. آینده آبستن اتفاقات بی‌شماری‌ست گلاویژ. من بسیار خسته‌ام. باید بروم. @roghenevis💌
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به جست و جوی کرانه‌هایی که راه برگشت از آن ندانیم...🌊 @roghenevis💌
@roghenevisChaartaar - Begoo Be Baran (320) (1).mp3
زمان: حجم: 6.8M
بگو به باران ببارد امشب بگو بشويد از رخ غبار اين كوچه باغ ها را🤍 @roghenevis💌
ای آن‌که دل‌ها را جز او دگرگون نکند🤍 @roghenevis💌
🕊️از نادر ابراهیمی به همسرش: غم، هرگز عقب نمی‌نشیند مگر آن‌که به عقب برانی‌اش، نمی‌گریزد مگر آن‌که بگریزانی‌اش، آرام نمی‌گیرد مگر آن‌که بی رحمانه سرکوبش کنی... @roghenevis💌
اما تو عزیز من! می‌دانی کلمات را کجای قلبت بکاری تا سبز شوند.🌱 @roghenevis💌
هیچ چیز در عمارت ما مثل سابق نبود.غم از در و دیوارش بالا می رفت. مادر و بی بی جان ختم برداشته بودند و جز به ضرورت تسبیح از دست شان زمین گذاشته نمی شد. تعدادی از درخت های حیاط آفت زده بودند. باغبان آمد و دستی به سر و رویشان کشید. پدر این روزها کمتر به خانه می آمد. دلم هوای روزهایی را کرده بود که کنار پدر می نشستم و او برایم حرف می زد. روی سکو نشسته بودم و در فکر بودم که ناگهان چشمم به در خانه افتاد. درست می دیدم؟ انگار گوشه ی کاغذی از میانش پیدا بود. به سمت در رفتم .پاکتی دیدم مهر و موم شده که تمبر احمدشاهی داشت با یک مهر جدید که رویش نوشته بود: «بوشهر در اشغال انگلیس» پاکت را به اتاق پدر بردم. به محض ورود چشمم به نامه ای افتاد که همان طور روی میز رها شده بود. پدر هر لحظه ممکن بود از راه برسد. نباید من را آنجا می دید. با سرعت نگاهی اجمالی به متن نامه انداختم. نامه از شخص ناشناسی بود که از پدر خواسته بود از سیاست فاصله بگیرد. و نوشته بود عده ای دنبال آزادی بوشهر هستند. و اگر روشن شود که او هم دستی در این ماجراها دارد... صدای در را که شنیدم پاکت را روی میز گذاشتم و به سرعت از اتاق بیرون آمدم. از پشت دیوار نگاهش کردم. چهره اش مضطرب بود. از نگاهش فهمیدم که غم ، این مهمان ناخوانده نمی خواهد به این راحتی ها ما را ترک کند. کاش می توانستم کاری برای اهالی این عمارت بکنم. 📝 یادداشت از ایران، رقعه نویس قاجاری @roghenevis💌
عاقبت مکتوب ما را سوی او پروانه برد🦋 @roghenevis💌
ای آن‌که صفاتش دگرگون نمی‌شود @roghenevis💌