هیچ چیز در عمارت ما مثل سابق نبود.غم از در و دیوارش بالا می رفت. مادر و بی بی جان ختم برداشته بودند و جز به ضرورت تسبیح از دست شان زمین گذاشته نمی شد. تعدادی از درخت های حیاط آفت زده بودند. باغبان آمد و دستی به سر و رویشان کشید. پدر این روزها کمتر به خانه می آمد.
دلم هوای روزهایی را کرده بود که کنار پدر می نشستم و او برایم حرف می زد.
روی سکو نشسته بودم و در فکر بودم که ناگهان چشمم به در خانه افتاد. درست می دیدم؟ انگار گوشه ی کاغذی از میانش پیدا بود.
به سمت در رفتم .پاکتی دیدم مهر و موم شده که تمبر احمدشاهی داشت با یک مهر جدید که رویش نوشته بود: «بوشهر در اشغال انگلیس»
پاکت را به اتاق پدر بردم. به محض ورود چشمم به نامه ای افتاد که همان طور روی میز رها شده بود.
پدر هر لحظه ممکن بود از راه برسد. نباید من را آنجا می دید. با سرعت نگاهی اجمالی به متن نامه انداختم.
نامه از شخص ناشناسی بود که از پدر خواسته بود از سیاست فاصله بگیرد.
و نوشته بود عده ای دنبال آزادی بوشهر هستند. و اگر روشن شود که او هم دستی در این ماجراها دارد...
صدای در را که شنیدم پاکت را روی میز گذاشتم و به سرعت از اتاق بیرون آمدم.
از پشت دیوار نگاهش کردم. چهره اش مضطرب بود.
از نگاهش فهمیدم که غم ، این مهمان ناخوانده نمی خواهد به این راحتی ها ما را ترک کند. کاش می توانستم کاری برای اهالی این عمارت بکنم.
📝 یادداشت از ایران، رقعه نویس قاجاری
@roghenevis💌
🕊️از آنتوان چخوف به اولگا کنیپر:
من عاشق لحظاتی هستم که حتی با کلمات در نامههایت نوازشم میکنی.
#ازبه
@roghenevis💌
🕊️از نادر ابراهیمی به همسرش:
قول میدهم در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند و این نشان میدهد که جهان با همهی عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان...
#ازبه
@roghenevis💌
🕊️از روپرت بروک به همسرش:
شب به خیر!
دوستدار دستها، لبها، موها، شانهها و صدای تو...❣️
#ازبه
@roghenevis💌
🕊️از نادر ابراهیمی به همسرش:
خوشبختی را در چنان هالهای از رمز و راز فرو نبریم که خود درمانده ی شناختش شویم، خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید آن را از قلهی قافی بیاورد.
#ازبه
@roghenevis💌