eitaa logo
رقعه نویس
71 دنبال‌کننده
896 عکس
174 ویدیو
0 فایل
#رقعه(رُ عِ) (اِ) تکه کاغذی که روی آن بنویسند. عریضه،مراسله، نامه و در معنای دیگر وصله! 💌اینجاییم برای نامه خواندن و نامه نوشتن و دوباره به گفت و گو نشستن:)
مشاهده در ایتا
دانلود
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر @roghenevis💌
ای پناهم در درماندگی✨ @roghenevis💌
🕊️از ماریا کاسارس به آلبرکامو: ما همدیگر را اتفاقی دیدیم، همدیگر را باز شناختیم، تسلیم هم شدیم، عشقی آتشین از بلور ناب ساختیم. آیا به خوشبختی مان و آن چه نصیبمان شده، حواست هست؟ @roghenevis💌
لذت نامه های تو ذوق پیام های تو🖇️ @roghenevis💌
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💌این بار این بغض وسوسه‌ام کرد که برایتان نامه بنویسم... 📚 از کتاب ازبه @roghenevis💌
🕊️از فرانتس کافکا به فلیسه: بدرود عزیز من، هرچه باداباد، ما به دوست داشتن همدیگر ادامه می دهیم. مگر نه؟ @roghenevis💌
کودک فلسطینی نوشته بود: سلام، من هایا هستم و اکنون وصیت نامه ام را می نویسم ...🙃💔 @roghenevis💌
ای آن که یقین یافتگان به سوی او آرام گیرند🍃 @roghenevis💌
🕊️از احمدرضا احمدی به داوود رشیدی: صدای فرشتگان را خواهیم شنید. فلاکت زمین را نظاره خواهیم کرد، تمام رنج های ما در رحمتی که سراسر جهان هستی را برخواهد گرفت محو خواهد شد و زندکی شیرین خواهد شد. نرم، مهربان، مانند یک نوازش. یقین دارم. @roghenevis💌
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات 🥀 @roghenevis💌
🏫بالا خیابان، ساختمان اداره‌ی پست مشهد 🌿•| پدرم ارادت خاصی به علی‌بن‌موسی‌الرضا داشتند. به یاد دارم در یکی از سفرهامان به محض ورود به شهر، میرزا اسماعیل خان که از تجار زعفران در مشهد بودند و در سفری به تهران از طریق دربار با پدرم آشنا شده بودند، به استقبالمان آمدند و ما را به منزل خودشان بردند. منزلشان در محله‌ی نوغان بود و قرب مسافت سبب میشد ما هر زمان که اراده کنیم بتوانیم به زیارت برویم. میرزا اسماعیل خان گاهی اوقات ما را تا حرم همراهی می کردند و میگفتند زیارت در ابتدای روز برکت کارم را بیشتر می‌کند. یکبار در راه در منطقه‌ای که به آن بالا خیابان می‌گفتند ساختمان نیمه کاره‌ی بزرگی را نشانمان دادند و رو به پدر گفتند اینجا قرار است اداره‌ی پست، تمبر و اوقاف باشد اما ساختنش بیش از اندازه به درازا کشیده‌ است. بعد خطی به پدر دادند که گویا درخواست مساعدت بود و از ایشان خواستند آن را به مقامات دولتی برسانند تا دستور بدهند ساخت عمارت سرعت بگیرد. میگفتند مکاتبات و کارهایشان بعد از راه افتادن اداره‌ی پست خیلی راحت‌تر میشود و من آن روز دعای کنار پنجره فولادم را به ایشان اختصاص دادم... 📸 بالا خیابان مشهد، ساختمان اداره‌ی پست و اوقاف 📝 یادداشت از ایران، رقعه نویس قاجاری