آتش معرکه بالاست پِی ِدود برو
هر کجا حضرت دادار که فرمود برو
در پِی ِگنگ ترین حلقهی مفقود برو
تو که رفتی پِی ِتاب و تپش رود برو
به قدمهای اسیر ِلجنم فکر نکن
من همین بیخ ِ گُذر چشم به خون میبندم
و به هر دشنه که تهدید کند میخندم
من به هر زندهی ناچار نمیپیوندم
من به دستان ِ خودم گور ِ خودم را کندم
به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن
گاهی آهنگ ِ زلیخاست در آشوب ِِدهان
با چه سمع و بصری شکوِه بگوید کنعان
یوسف ِ دور ِ مرا از غم ِ تهمت بِرَهان
گرچه رو زخمیام و دست کج و تُند زبان
به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن
از من و بودن با من بگذر هم بستیز
پشت من منتظر خنجر ِ تیز است عزیز
صاف بنشین وسط ِ کتف من ای خنجر ِ تیز
نفسی تازه کن و اَرّه بکش شاخه بریز
به غم ِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن
گر چه بد رفتی و بد کردی و بد خواهم دید
گرچه با خون ِ خودم پشت دلم داغ زدید
با توام ای خط ِ ابروی ِ کج ِ در تهدید
باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید
من همین نبش ِ چنار و چمنم فکر نکن
اولین مرحله ی عشق دگردیسی بود
یعنی از من به تو رفتن، به تو محدود شدن
یعنی از شاخه تبر، از تبر اَلوار سپس
خُرده هیزم شدن و عاقبتش دود شدن:)...