eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
📜دعای روز هجدهم ماه مبارک رمضان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
farahmand1_1484434131(1).mp3
زمان: حجم: 1.2M
💬 قرائت دعای "عهــــد" ٫دعای عهد میخوانیم بیا... هدیه میڪنیــم به امام زمــان ارواحنافداه •الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم• اَلّٰهُـمَّ‌عَجِّݪ‌لِوَلیڪَ‌الفَرَج.. "التماس دعای فرج"؛  ╭─✨🌸─↷ https://eitaa.com/romanFms
(آقاامام حسین ) مدت‌ِ طولاني‌ست که كارِ دل جز دلتنگی نیست.  اما من،"جانم" برای شما تنگ شده است.
شھیدحججۍمیـگفت: یھ‌وقتـایۍ‌دل‌ڪندن‌از یھ‌سـرےچیـزاۍِ'خـوب' باعـث‌میشھ... چیـزاۍِ'بهترے' بدسـت‌بیاریم... بـراے‌ِرسیـدن بھ مھـدےِ‌زهـرا'عج' از‌چـۍ‌دل‌ڪندیم؟! 🤎 ⃟¦✨ ..🕊
سحر از هجدهم بگذشت و امشب دلم از غربتِ حيدر چه خون است فـــضای شهر کــوفه این ســحرها پــــر از انا الــــیه راجــــعون است
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
__
امشب شب احیاست یک دانه ز تسبیح نماز سحرت را یک‌بار به نام من محتاج بینداز شاید که همان دانه تسبیح دعایت یکباره بیفتد به دریای اجابت:))
فاطمه‌جان‌ ! مهمان‌داری‌ ، علی‌‌در‌راه‌است ...🖤
آقا یکی از رفقامون پارت دلی نوشتن و به مناسبت ۱.۴k شدنمون قرار شد بنده ارسال کنم🙂 لینک ناشناسشون رو هم زیر پارت گذاشتن بعد از خوندن پارت دلی توی ناشناس خودشون نظر بدید☘
شهادت اقا محمد part: 1 عطیه: امروز باید میرفتم جواب ازمایشو میگرفتم دیشب میخواستم با محمد صحبت کنم که یهو تلفنش زنگ خورد و رفت اداره برای همین امروز باید تنها برم جواب و بگیرم. رفتم و جواب گرفتم، جواب مثبت بود یعنی جمع خونمون قراره سه نفره شه 😍اما حیف که محمد نیست این خبر و بهش بدم 🥲وقتی اومد باید سوپرایزش کنم 😁 محمد: ديشب تو خونه بودم که اقای عبدی زنگ زد و گفت سریع برم سایت مکان«سایت» محمد: بالاخره رسیدم سایت موتور و توی پارکینگ سایت زدم و سریع به سمت بالا رفتم سایت خلوت بود بجز چند نفر که شیفت بودن بقیه میزا خالی بودن خودمو رسوندم به اتاق اقای عبدی و در زدم عبدی: سرم توی گزارشاتی بود که تازه به دستم رسیده بودن که یهو صدای تق تق در اومد میدونستم محمد برا همین گفتم بفرمایید محمد:با بفرمایید اقای عبدی وارد اتاق شدم سلام اقا با من کاری داشتید؟ عبدی: بشین روصندلی محمد جان محمد: چشم اقا عبدی: خب راستش یه ماموریت یهویی پیش اومده، باید همین فردا برید برای دستگیری سوژه و.... محمد: بعد از کلی صحبت در باره عملیات فردا با اقای عبدی، از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم، باید تا صبح نقشه بی نقصی برای عملیات طرح میکردم بعد از کلی کار و تلاش بالاخره یه نقشه کامل و بی نقصی طراحی کردم زمان زیادی تا اذان صبح نمونده بود رفتم و وضویی گرفتم و نماز صبحمو خوندم این اولین عملیاتی نبود که میرفتم ولی نمیدونم چرا یه دل اشوبه ی خاصی داشتم، بعد از خواندن چند صفحه قران به اتاقم برگشتم به بچه ها خبر داده بودم که ساعت ۶ صبح توی سایت باشن باید نقشه رو براشون توضیح میدادم بعد از توضیح عملیات تصمیم گرفتم برم خونه پیش عطیه و باهم صبحانه ای بخوریم قرار بود عملیات ساعت ۱۰ شروع شود مکان«خانه محمد» عطیه: تو اتاق روی تخت بودم و داشتم برنامه ریزی میکردم چجوری محمد و سوپرایز کنم توی همین فکرا بودم که یهو صدای کسی و از حیاط شنیدم خوب که دقت کردم محمد بود سریع از روی تخت بلند شدم و به سمت در پا تند کردم محمد با دوتا پلاستیک پراز میوه و... داشت به سمت خونه میومد رفتم سمتشو یکی از پلاستیکارو از دستش گرفتم و باهم به سمت اشپزخونه رفتیم پلاستیک هارو روی زمین گذاشتم و بعد سفره صبحانه را باهم اماده کردیم در سکوت صبحانه خوردیم و بعد سفره را جمع کردم به اشپز خانه رفتم محمد: توی هال نشسته بودم عطیه توی اشپزخونه مشغول بود نگاهی به ساعت کردم فرصت زیادی نداشتم باید میرفتم سایت برای همین عطیه رو صدا کردم عطیه جان -جانم یه لحظه میشه بیای کارا دارم _چشم الان میام عطیه: کنارش روی فرش نشستم و سوالی نگاش کردم محمد: عطیه جان من باید برم سایت ماموریت دارم نمیدونم کی بر میگردم ببخشید نمیتونم بیشتر از این بمونم دیر میشه عطیه: محمد تا این و گفت انگار زیر پام خالی شد این اولین باری نبود که محمد میرفت ماموریت اما انگار این دفعه با دفعات قبلی فرق داشت ترس و استرس عجیبی داشتم نمیخواستم الان بهش بگم که ذهنش مشغول بشه برای همین بدرقه اش کردم و بعد از رفتنش تنهایی توی خونه ازارم میداد برای همین تصمیم گرفتم برم پیش عزیز محمد:از خونه خارج شدم و به سمت سایت راه افتادم مکان«سایت» محمد: بعد از رسیدن سریع به سمت اتاقم رفتم همه وسایل لازم و برداشتم و بعد به همراه بچه های گروهم به سمت اتاق تجهیزات رفتیم و وسایلمون و تحویل گرفتیم و به پارکینگ رفتیم و سوار ماشین های اداره شدیم 🌺☘🌺☘🌺☘🌺☘🌺