farahmand1_1484434131(1).mp3
زمان:
حجم:
1.2M
💬 قرائت دعای "عهــــد"
٫دعای عهد میخوانیم بیا...
هدیه میڪنیــم به امام زمــان ارواحنافداه
•الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم•
اَلّٰهُـمَّعَجِّݪلِوَلیڪَالفَرَج..
"التماس دعای فرج"؛
╭─✨🌸─↷
https://eitaa.com/romanFms
شھیدحججۍمیـگفت:
یھوقتـایۍدلڪندناز
یھسـرےچیـزاۍِ'خـوب'
باعـثمیشھ...
چیـزاۍِ'بهترے'
بدسـتبیاریم...
بـراےِرسیـدن بھ
مھـدےِزهـرا'عج'
ازچـۍدلڪندیم؟!
🤎 ⃟¦✨ #ﺗﻟﻧﮔﺭ ﴾
#اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج..🕊
سحر از هجدهم بگذشت و امشب
دلم از غربتِ حيدر چه خون است
فـــضای شهر کــوفه این ســحرها
پــــر از انا الــــیه راجــــعون است
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
__
امشب شب احیاست
یک دانه ز تسبیح نماز سحرت را
یکبار به نام من محتاج بینداز
شاید که همان دانه تسبیح دعایت
یکباره بیفتد به دریای اجابت:))
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مارا به علی (ع) ببخش یا رب🥀
https://eitaa.com/romanFms
آقا یکی از رفقامون پارت دلی نوشتن و به مناسبت ۱.۴k شدنمون قرار شد بنده ارسال کنم🙂
لینک ناشناسشون رو هم زیر پارت گذاشتن بعد از خوندن پارت دلی توی ناشناس خودشون نظر بدید☘
#پارت_دلی
شهادت اقا محمد
part: 1
عطیه: امروز باید میرفتم جواب ازمایشو میگرفتم دیشب میخواستم با محمد صحبت کنم که یهو تلفنش زنگ خورد و رفت اداره برای همین امروز باید تنها برم جواب و بگیرم. رفتم و جواب گرفتم، جواب مثبت بود یعنی جمع خونمون قراره سه نفره شه 😍اما حیف که محمد نیست این خبر و بهش بدم 🥲وقتی اومد باید سوپرایزش کنم 😁
محمد: ديشب تو خونه بودم که اقای عبدی زنگ زد و گفت سریع برم سایت
مکان«سایت»
محمد: بالاخره رسیدم سایت موتور و توی پارکینگ سایت زدم و سریع به سمت بالا رفتم سایت خلوت بود بجز چند نفر که شیفت بودن بقیه میزا خالی بودن
خودمو رسوندم به اتاق اقای عبدی و در زدم
عبدی: سرم توی گزارشاتی بود که تازه به دستم رسیده بودن که یهو صدای تق تق در اومد میدونستم محمد برا همین گفتم بفرمایید
محمد:با بفرمایید اقای عبدی وارد اتاق شدم
سلام اقا با من کاری داشتید؟
عبدی: بشین روصندلی محمد جان
محمد: چشم اقا
عبدی: خب راستش یه ماموریت یهویی پیش اومده، باید همین فردا برید برای دستگیری سوژه و....
محمد: بعد از کلی صحبت در باره عملیات فردا با اقای عبدی، از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم، باید تا صبح نقشه بی نقصی برای عملیات طرح میکردم
بعد از کلی کار و تلاش بالاخره یه نقشه کامل و بی نقصی طراحی کردم زمان زیادی تا اذان صبح نمونده بود رفتم و وضویی گرفتم و نماز صبحمو خوندم این اولین عملیاتی نبود که میرفتم ولی نمیدونم چرا یه دل اشوبه ی خاصی داشتم، بعد از خواندن چند صفحه قران به اتاقم برگشتم
به بچه ها خبر داده بودم که ساعت ۶ صبح توی سایت باشن باید نقشه رو براشون توضیح میدادم
بعد از توضیح عملیات تصمیم گرفتم برم خونه پیش عطیه و باهم صبحانه ای بخوریم قرار بود عملیات ساعت ۱۰ شروع شود
مکان«خانه محمد»
عطیه: تو اتاق روی تخت بودم و داشتم برنامه ریزی میکردم چجوری محمد و سوپرایز کنم توی همین فکرا بودم که یهو صدای کسی و از حیاط شنیدم خوب که دقت کردم محمد بود سریع از روی تخت بلند شدم و به سمت در پا تند کردم محمد با دوتا پلاستیک پراز میوه و... داشت به سمت خونه میومد رفتم سمتشو یکی از پلاستیکارو از دستش گرفتم و باهم به سمت اشپزخونه رفتیم پلاستیک هارو روی زمین گذاشتم و بعد سفره صبحانه را باهم اماده کردیم
در سکوت صبحانه خوردیم و بعد سفره را جمع کردم به اشپز خانه رفتم
محمد: توی هال نشسته بودم عطیه توی اشپزخونه مشغول بود نگاهی به ساعت کردم فرصت زیادی نداشتم باید میرفتم سایت
برای همین عطیه رو صدا کردم
عطیه جان
-جانم
یه لحظه میشه بیای کارا دارم
_چشم الان میام
عطیه: کنارش روی فرش نشستم و سوالی نگاش کردم
محمد: عطیه جان من باید برم سایت ماموریت دارم نمیدونم کی بر میگردم ببخشید نمیتونم بیشتر از این بمونم دیر میشه
عطیه: محمد تا این و گفت انگار زیر پام خالی شد این اولین باری نبود که محمد میرفت ماموریت اما انگار این دفعه با دفعات قبلی فرق داشت ترس و استرس عجیبی داشتم نمیخواستم الان بهش بگم که ذهنش مشغول بشه برای همین بدرقه اش کردم و بعد از رفتنش تنهایی توی خونه ازارم میداد برای همین تصمیم گرفتم برم پیش عزیز
محمد:از خونه خارج شدم و به سمت سایت راه افتادم
مکان«سایت»
محمد: بعد از رسیدن سریع به سمت اتاقم رفتم همه وسایل لازم و برداشتم و بعد به همراه بچه های گروهم به سمت اتاق تجهیزات رفتیم و وسایلمون و تحویل گرفتیم و به پارکینگ رفتیم و سوار ماشین های اداره شدیم
🌺☘🌺☘🌺☘🌺☘🌺
#کپی_ممنوع