🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
فقط نمیری🤌🏻😂 https://eitaa.com/romanFms
آقای رهبانی
البته که ما با همون آقا محمد راحت تر هستیم🤭
پس آقا محمد...
فرمانده روزهای سخت گاندو
تولدتون مبارک باشه
امیدواریم هرچه زودتر فصل سوم گاندو پخش بشه و توروخدا نمیری فقط😂💔
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو حیثیت سرزمین منی🥺❤️
https://eitaa.com/romanFms
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تولدت مبارک سید خراسانی ❤️
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
تولدت مبارک سید خراسانی ❤️ https://eitaa.com/romanFms
عِشق یَعنی رَهبَرَم سِیِد عَلی🌱✨
541.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اشکام که دیگه واقعیه..💔(:
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگمکربلاچجوریهبرات
چشماتوببندمنتصویرکنم.. ❤️🩹🥲
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقـــــــــــــــــــــایمن🥺⛅️!
.
آقای ِتنهایی . . آقای دلتنگی💔
.
#جمعه،،#امام_زمان
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
نام : سید علی نام خانوادگی : حسینی خامنه ای نام پدر : سید جواد تاریخ تولد به فرموده خودشان : ٢٩ /
ما بهش میگیم آقا🤌🏻
آقا رو از هر طرف بخونی آقاس😎
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون حتما بهتر از منه...
یه لحظه ام از تو فکرت نمیره:))
حتما مثل من نیست >>
حرصت نمیده🙂💔
#روزمرگی
https://eitaa.com/romanFms
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس اخر♡
part: 10
«رسول»
مشغول کارام بودم و حواسم تماما به مانیتور بود که دست یکی و روی شونم حس کردم. برگشتم دیدم علی سایبری با چند تا برگه آچار توی دستش پشت سرم وایساده. لبخنده خسته ای زدم که اونم مطقابلا انجام داد و بعد گفت:فرشید...(ماجرای تصادف فرشید و سوژه و...)
اولش خیلی ترسیدم ولی وقتی گفت حالش خوبه خطر رفع شده خیالم راحت تر شد
قرار شد از طریق یه پرنده که روی ماشین سوژه سوار بود کار ردیابی و انجام بدم.
.
.
بالاخره اقا محمد به کمک سعید و داوود تونستن زد بزنن و به سمت سایت به راه اومدن.
سوژه وقتی فهمید بهش زد زدیم عصبی شد و بعد از تماسی که با خشونت تمامش کرد سوار ماشینش شد و به راه افتاد.
همون طور که حدس میزدیم به خانه امنشون رفت.
داوود مسئول تمیم شد و سعید و اقا محمد و فرشید هم به سایت برگشتن.
(چند ساعت بعد)
بعد از ساعت ها کار نگاهی به ساعت کردم نزدیک اذان بود. گزارشاتی که انجام داده بودم و جمع کردم و به طرف اتاق محمد رفتم. بعد از در زدن وارد شدم و گزارشات تحویل دادم همین که خواستم از اتاق خارج بشم اقا محمد صدام زد. برگشتم که با حالتیکه دیگه جدی نبود بلکه نگران بود پرسید..
محمد: رسول قرصاتو خوردی؟چرا رنگت پریده؟
نه نمیخواد چیزی نیست الان قرصمو میخورم خوب میشه
محمد: من که هرچی هم بگم باز حرف خودتو میزنی پس هر جور صلاح میدونی
لبخند خجلی زدم و بعد با گفتن با اجازه ای اتاق و ترک کردم و به طرف نماز خونه رفتم.
.
.
بعد از خوندن نماز تصمیم گرفتم چند دقیقه ای و توی نماز خونه دراز بکشم، قفسه سینم با این حال که قرصامو خورده بودم بد جور درد میکرد همین باعث شد تصمیم بگیرم یکی دیگه هم بخورم.
بعد از چند دقیقه همون طور که کنار بخاری بودم چشمام گرم شد و تا به خودم بیام به خواب رفتم.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: رسول ماجرای تصادف و فهمید🤭
پ.ن: محمد حواسش به داداشش هست🥲
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
583.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دمت گرم که ادامه میدی!!!
#انگیزشی