خوشبختی؟؟
اون وقتی که بابات برای روز دختر زودتر سوپرایزت میکنه🥲🕊🤌🏻
فرقاستمیانآنکسکه،درانتظارِشھادت است...
وکسیکهشھادت،درانتظارِاوست! 🌿
منبعفعالیتهایگاندویی_امنیتیمعرفیشد🚫
https://eitaa.com/romanFms
https://eitaa.com/romanFms
ادیت/سکانس/عکس/بکگراند اونم از نوع گاندویی و خفن😎
متن های دلی/عاشقانه/بسیجی/شهدایی/مذهبی و... اونم مخصوص تویی که دنبال یه کانال همه چی تموم هستی🤭
شهادت دُر گرانبهایی است که به هرکس ندهند🥀
رسول:بعضیموقعهاخیلیهاقولمیدن اماپایعملشکهمیشهجامیزنن💔
چه اتفاقی افتاده؟؟رسول چرا اینجوری حرف میزنه؟)
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
چشممیدوزمبهچشمت،میشودآیاکمی؛ دستهایمرابگیریبیندستانیکهنیست؟💔
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو؛
پشتپایتاشکمیریزمدرایوانیکهنیست...💔
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من در حال رفتن به جلسه امتحان و
من درحال برگشتن از جلسه امتحان🤌🏻
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس آخر♡
part: 12
«کماکان محمد»
نمیدونم چجوری خودمو به بهداری رسوندم وقتی رسیدم اینقدر هول کرده بودم که بدون در زدن وارد شدم.دکتر اول ترسید اما بعد پرسید که چیشده. گفتم رسول حالش بد شده.
"دکتر" ای وای پس صبر کن وسایل و بردارم بریم.
بعد از برداشتن چند تا وسایل به همراه هم به طرف نماز خونه رفتیم
وقتی رسیدیم رسول از شدت درد دور خودش میپیچید.
دکتر مشغوا معاینه شد و بعد از بررسی با تزریق داروی ارام بخش به سرم رسول بخواب رفت و دکتر هم بلند شدو وسایلشو جمع کرد ازش پرسیدم حالش چطوره که گفت:
+بنظرم بیدار که شد ببرش پیش دکترش چون با این حال که قرصاشو مصرف کرده همچین حالی بهش دست داده یه خورده عجیبه احتمالا فشاری روی قلبش هست که باید دکترش بررسی کنه. الانم بزار استراحت کنه امری نیست؟
_ممنون دکتر جان عرضی نیست.
+خواهش میکنم وظیفه بود خدا نگهدار
_خدا حافظ دکتر
بعد از رفتن دکتر منم تصمیم گرفتم به اتاقم برم و کارا مو انجام بدم تا رسول بیدار بشه
بعد ساعت ها کار کردن نگاهی به ساعت روی دیوار اتاقم کردم که ۱۱ شب و نشون میداد بلند شدم و پشت و پرده اتاقم رفتم نگاهی به پایین انداختم به جز امیرو چند نفر دیگه بقیه میزا خالی بود سرم و کمی جابه جا کردم و نگاهم به سمت میز مرکزی کشیده شد و با چیزی که دیدم لحظه ای کپ کردم خوب که دقت کردم اون دو نفر کنار میز فرشید و رسول بودن، رسول روی صندلیش نشسته بود وفرشید کنارمیزش با چند تا برگه توی دستش ایستاده بود.
اروم به پله هارو پایین رفتم و خودمو به میز مرکزی رسوندم. فرشید چون سرش به طرفم بود و درحال صحبت با رسول بود متوجه حضور من شد ارام سلامی کرد
رسول اول فکر کرد سرکاریه برای همین گفت:
ببین فرشید جان این کارات تکراریه جمع کن این مسخره بازیارو
فرشید هر چه چشم و ابرو بالا انداخت رسول اهمیت نداد.
دستم و به سمت مخالفش بریم و روی شونه اش ضربه ای ارومی زدم
دور خودش یک دور زد و با دیدن من رنگ از رخسارش پرید و سریع از روی صندلی بلند شد
لبخند ریزی زدم و بعد سعی در جدی بودن کردنم و گفتم:
که اینطور؛ پس بنظرم بهتره بگم هردوتون توبیخیت.
فرشید: اقا ببخشید دیکه تکرار نمیشه
رسول: اقا غلط کردم خواهش میکنم این کارو نکنید
نچ دیگه دیره استاد امشب که نمیشه اما فردا شب هردو تون شیف میمونید
رسول وای نه اقا محمد من پس فردا شبم شیفتم اقا یه چیز دیگه باشه لطفا
نه اقا رسول توبیخ میشید تا یادتون بمونه دیگه از دستور مافوقتون سرپیچی نکنید. به
خصوص شنا اقا رسول.
حالا هم وسایلتون و جمع کنید و برید خونه هاتون استراحت کنید.
فرشید به طرف میزش رفت و من هم به طرف رسول برگشتم و گفتم: رسول برای فردا صبح پیش دکتر موسوی نوبت گرفتم؛ وای به حالت بفهمم نرفتی. الانم برو خونه راستی فردا تا ساعت ۱۲ نمیخواد بیاید اداره. یادت نره به فرشید بگی.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: کمی برادرامه🥲
پ.ن: رسول و فرشید توبیخ شدن🤭😶
پ.ن: اخ اخ رسول دو شب باید شیفت بمونه😅
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌