eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
سپاه پاسداران: تا دقایقی دیگر انتقام خون سرداران شهید امشب گرفته خواهد شد
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢پدر موشکی ایران دربارۀ فرمانده جدید هوافضای سپاه سرتیپ سید مجید موسوی چه گفت؟ https://eitaa.com/romanFms
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میلاد باسعادت باب الحوائج، حضرت امام موسی کاظم(ع) مبارک باد https://eitaa.com/romanFms
قرار جنگ اگر باشد، زمین کارزار تلاویو است، تهران نه!✌️🏻🇮🇷
الله یار باشد، دشمن هزار باشد. . .!
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 46 «رسول» بعد تموم شدن سرم محمد گفت برم استراحت کنم و اجازه کار کردن و بهم نداد. خودمم اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم مخالفتی کنم. کمکم کرد و رفتیم نماز خونه، ارام بخشایی که توی سرم بود تازه داشت اثر میکرد. دیگه نتونستم مقاومت کنم و خوابم برد... . . وقتی بیدار شدم همه یه گوشه کنار نماز خونه خوابیده بودن. نگاهی به ساعت مچی روی دستم کردم. ساعت ۳ شب و نشون میداد. محمد یکم اون طرف تر مشغول خوندن نماز شب بود. منم بلند شدم و وضویی گرفتم و رفتم کنارش. چند دقیقه ای موندم تا نمازش تمام شد. رسول: سلام داداش، قبول باشه محمد: سلام رسول جان، ممنون قبول حق رسول: داداش از کی بیداری؟ محمد: منم خوابیده بودم یه نیم ساعتی میشه بلند شدم. رسول: اها، داداش چیشد بعد من؟ چکار کردین؟ محمد: محل دقیق و پیدا کردیم و فردا اقدام میکنیم برای دستگیری. رسول: داداش من خیلی میترسم، همش دارم کابوس میبینم. کل امشب و کابوس دیدم. محمد: رسول جان میدونم سخته اما نباید روحیتو ببازی. اگه بنا به استرس و بد حاله من از شما مضطرب ترم. ولی هیچ کاری به جز دعا کردن، حفظ روحیه و تلاش برای دستگیری باند ندارم. اگه منو تو روحیمون ضعیف بشه بقیه بچه ها چی؟ اون وقت اونا چه حالی میشن؟ عزیزِ داداش اینقدر به خودت و اون قلبت فشار نیار. ببین تو این دو هفته چکار کردی با خودت، قلبت خیلی بهتر شده بود. اما الان دوباره داره شدید میشه. قول بده بعد پایان این پرونده بری پیش دکترت و درمانتو ادامه بدی. باشه؟ رسول: باشه چشم داداش. محمد: قربونت بشم حالا هم نمازتو بخون و بعد استراحت کن که فردا روز پر مشغله ای داریم. رسول: چشم داداش، شماهم برید یکم استراحت کنید رنگ به رو ندارید. محمد: چشم استاد بعد خوندن نماز شبم نگاهی به ساعت کردم ۱۰ دقیقه مانده به اذان صبح بود. قرانی برداشتم شروع کردم به خوندن. . با صدای اذان، قران و بوسیدم و روی جای همیشگیش گذاشتم. نگاهی به بچه ها کردم کم کم داشتن بلند میشدن. . بعد خوندن نماز صبح همه به سایت رفتیم محمد مشغول هماهنگی جلسه شد و بقیه هم هرکدام مشغول مابقی کار ها شدند. ساعت جلسه ۸ صبح اعلام شده بود، منم تا اون موقع گزارشات و تکمیل کردم ودرون پوشه زرد رنگ قرار دادم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 47 «داوود» توی جلسه منتظر نشسته بودیم. چند دقیقه بعد اقای عبدی و چند نفر دیگه همراهشون وارد اتاق شدن. با اجازه اقای عبدی، اقا محمد شروع به مقدمه چینی کرد. و بعد هم هرکدوم از بگه ها توضیحات مربوط به خودشون و دادن... . . پس از پایان جلسه به اتاق تجهیزات رفتیم. بعد تحویل گرفتن تجیزاتمون.. به پارکینگ رفتیم و سوار ماشین شدیم. همه به سمت محل مشخص شده به راه افتادیم. «عطیه» حالم خیلی بد بود. دلم درد میکرد نگران خودم نبودم نگران اون بچه توی شکمم بودم. تصمیم گرفتم با خودم هرچی از قران بلدم و بخونم تا زمان زود تر بگذره. . همین طور که در حال خوندن بودم یهو در اهنی زنگ زده، با شدت بالایی باز شد. ترسیدم، خیزی به عقب کشیدم. دوتا غول پیکر و اون رئیسشون اومدن سمتم. جمشید: به به، میبینم که حالتم خیلی خوبه. اما میخوام راحتت کنم. اسلحه ای و از پشت لباسش بیرون اورد و سمتم گرفت. جمشید: خب ببین من اول میخوام اون شوهرتو ازار بدم. هوی شما دوتا بیارینش.. عطیه: اون دوتا غول پیکر سمتم اومدن و بلندم کردن. لگد محکمی که بهم زدن باعث شد تعادلمو از دست بدم و محلم خوردم زمین.. جمشید: خب این سری خودم فیلم بگیرم. بیا اینو بگیر.. یدونی که باید چکار کنی؟! ادمای جمشید: بله اقا جمشید: خب برو برو عطیه: بعد گرفتن اسلحه اومد سمتم.. اول روی دو زانو نشوندنم و کلاهی روی سر خودش کردو بعد چشما و دهن منو بست. سرم و گرفت توی دستشو شروع کرد به کشیدن موهام کرد.. اسلحه رو روی شقیقه ام قرار داد. ترس کل وجودم و گرفته بود هرچی تلاش میکردم داد بزنم، نمیشد دهنمو بسته بودن. اون مرد درحال فیلم گرفتن بود. همزمان حرف هایی میزد.. جمشید: خب خب محمد ببین چکار کردم، اگه میخوای زنت و اون بچه تو شکمش زنده بمونه به این شماره باید زنگ بزنی و بقیش و همونجا میگم ولی اگه تایک ساعت دیگه زنگ نزنی کار زن و بچتو تمام میکنم یو ها ها ها بعد اون خنده شیطانیش، یکی از پشت لگدی بهم زد و با صورت به زمین برخورد کردم. چشمام و باز کردن و بعدم ازاونجا خارج شدن. درد عجیبی کل وجودمو گرفته بود. دیگه جونی برام نمونده بود... ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌