#قسمت_شصتویڪم
#باغ_بے_برگے
#الهہ_رحیم_پور
{ من از بہ جهان آمدنم دلگیرم..آمادہ ڪنید جوخہ را میمیرم..}
خیابان هارا پیادہ راہ میرفتم و بیتوجہ بہ گذر زمان خودم را غرق در گذشتہ میڪردم ... نمیتوانستم از آن فرار ڪنم ... تڪ تڪ ثانیہ هایش را زندگے ڪردہ بودم ... فیلم یا قصہ نبود ڪہ بہ یڪ ماہ نڪشیدہ فراموش شود... زندگے بود اما شبیہ بہ باتلاق ... باتلاقے ڪہ هرچہ بیشتر دست و پا بزنے بیشتر درآن فرو میروے...
در میانهجوم خاطرات ؛ بہ یاد ۶ ماہ پیش میافتم . روزے ڪہ میثاق؛ در مدرسہ آن معرڪہ را بہ راہ انداخت و من را... با خاڪ یڪسان ڪرد....
🌱🌱🌱🌱🌱🌱
نگاهے بہ بچہ ها انداختم و با صدایے نسبتا بلند پرسیدم:
- خب ...متوجہ شدین؟ درس امروز همین بود..
همگے "بله" اے گفتند و من هم اجازہ دادم تا ڪتابهایشان را جمع ڪنند و چند دقیقهے ماندہ بہ زنگ را استراحت ڪنند.
مشغول گذاشتن ڪتابهایم در ڪیف بودم ڪہ در ڪلاس زدہ شد.. نگاهے بہ سمت چپِ ڪلاس ڪہ در قرار داشت انداختم و با صدایے رسا گفتم:
- بفرمایید.
چند لحظہ بعد در باز شد و ریحانہ را دیدم ڪہ با صورتے مضطرب و نگران نگاهممیڪرد...
Sapp.ir/roman_mazhabi
بے مقدمہ پرسیدم:
-جانم خانم رنجبر؟
- امم.. خانم شڪیب بیزحمت میشہ بیاین پایین ...
- چیشدہ؟
- بیاین خانم صدیقے ڪارِتون دارن.
از نگاہ و لحن ریحانہ ڪمے ترسیدم... روبہ دانش آموزان ڪردم و گفتم :
- ساڪت بشینید تا زنگ بخورہ. نبینم راهرو رو بذارین رو سرتون...
این را گفتم و ڪیفم را برداشتم ... بہ همراہ ریحانہ از ڪلاس خارج شدیم ... بہ نزدیڪ پلہ ها ڪہ رسیدیم رو ڪردم بہ ریحانہ و گفتم:
- چیشددہ؟ اتفاقے افتادہ؟
ریحانہ لبش را بہ دندان گزید و با تعلل گفت:
- شوهرت اومدہ ...
- میثاق؟
- آرہ ...
- اومدہ اینجا ؟ چرا؟
- اصلا نمیدونم حال طبیعے ندارہ... مث مجنونا... چے بگم آخہ ... بیا خودت ببین . صدیقے حساابے ڪفرے شدہ .
متوجہ حرفهاے ریحانہ نمیشدم ... دلیل حضور میثاق را در مدرسہ نمیفهمیدم ... یعنے باز چہ اتفاقے افتادہ ؟ با عجلہ پلہ ها را طے ڪردم و بہ سمت دفتر صدیقے رفتم...
درِدفترش باز بود ... میثاق را دیدم ڪہ طول اتاق را رژہ میرفت و دستے بہ موهاے پریشانش میڪشید..
ڪمے جلو رفتم و چند تقہ بہ در اتاق زدم ووارد اتاق شدم. میثاق فورا نگاهش را بہ چشمهایم دوخت و من هم سرم را بہ سمت صدیقے برگرداندم ...
ڪلافہ و عصبے پشت میزش نشستہ بود و با نگاهش میخواست سرم را ببرد...
رو ڪردم بہ میثاق و پرسیدم:
- چیشددہ ؟ شما اینجا چیڪار میڪنے؟
میثاق ، دندان هایش را بہ هم سابید و با دستانے مشت شدہ جلو آمد ... آنقدر نزدیڪم ایستاد ڪہ هُرم نفسهاے بے تابش بہ صورتم برخورد میڪرد ...چشمهایش بہ خون نشستہ بود و رگهاے گردنش متورم بود ... بہ چشمهایم زل زد و با صدایے بلند فریاد زد:
- مننن ڪُشتَمششش.
✍🏻نویسنده: الهہ رحیم پور
شاعر: علیرضا آذر
اینستاگرام:e.lahe_rahimpoor
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━━┓
📚Sapp.ir/roman_mazhabi
┗━━─━━━━━━⊰✾✿✾⊱┛
❤کپی فقط با ذکر نام نویسنده و آیدی کانال مجاز است❤
9.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری
#دوشنبہهایامامحسنے
سیدناالڪریم
اسم ٺوعہ شیرینیہ زندگیم :)💚
🌸🍃• . • . •
🌸 به جایِ سیو کردنِ عکسِ حاج قاسم
تو گوشیمون ،
اخلاق و معنویتِ حاج قاسم رو
تو خودمون سیو کنیم...! :)
#حاج_قاسم ♥️
•
.
امروزکتابخوانـےوعلـمآموزۍنھتنھا یڪوظیفهـملـےاستـ؛ کهـیکواجبدینـےاست🌿' :)
.
#مقامِمعظمرهبرۍ🧡˘˘
🌺✵ ﷽ ✵🌺
🌼 #حدیث
✍#رسول_اکرم (ص) :
✯↫همچنان که فرزند نباید به والدین خود
بی احترامی کند ،❌
💢#پدر و #مادر نیز نباید به فرزند خود (اگر صالح باشد) بی حرمتی روا دارند.⛔️
📚میزان الحکمه ج۱۳_۲۲۷۳۵
#قسمت_شصتودوم
#باغ_بے_برگے
#الهہ_رحیم_پور
نگاہ گنگم را بہ چشمهاے میثاق دوختم... لرز تمام وجودم را فرا گرفتہ بود... قلبم بہ قفسہ سینہ ام مشت میڪوبید و چشمهایم هم ڪمے سیاهے میرفت...لڪنت وار پرسیدم:
-ڪے...ڪیو ...ڪُش...ڪشتے؟
جملہ ام ڪہ تمام شد ...فریاد هاے بے امانِ میثاق در گوشم پیچیدد...:
-هااادے و.... هادے و من ڪشتتتتم .... مننن ڪشتم...
من ۵ سال پیش رفیقمووو ڪشتم ... بخاااطر تو... بخاطرر توعہ لعنتے.... هادے عااشقِ تو بود... عاشق مالِ من.... عاشق عشقِ منننن... من هادے و ڪششتم...
میثاق این ها را میگفت و با هق هق و مشت بر دیوار میڪوبید...
داد و فریاد هایش در گوشم میپیچید و حرفهایش مثل آوار روے سرم میریخت...
sapp.ir/roman_mazhabi
در یڪ لحظہ چشمهایم سیاہ شد و سردیِ موزاییڪ هاے ڪف اتاق را روے صورتم حس ڪردم...
دیگر چیزے بخاطر ندارم تا لحظہ اے ڪہ در اتاقڪ بیمارستان خودم را روے تخت دیدم...
🌱🌱🌱🌱
نیمہ جان...چشمهایم را باز ڪردم و در اولین نگاہ سقف اتاق را دیدم... بہ سختے سرم را چرخاندم و از پنجرهاے ڪہ در سمت چپ صورتم قرار داشت فهمیدم هوا تاریڪ شدہ...
بہ دقت و تعجب اتاق را میڪاویدم ڪہ دردے شدید در دلم احساس ڪردم ... ناخودآگاہ دستم را روے دلم فشارر دادم و چشمهایم را محڪم بستم ...
ضعف و درد و خستگے تمام جانم را فراگرفتہ بود...
سرمے بالاے سرم قرار داشت و تا نیمہ خالے شدہ بود...
حسابے تشنہ بودم و خشڪے لبهایم آزارم میداد... گنگ بہ در و دیوار اتاق نگاہ میڪردم و گاهے از درد دستهایم را درهم گرہ میڪردم...
در همین حال بودم ڪہ در اتاق باز شد ... سرم را برگرداندم ڪہ چهرهے مامان را در قابِ در دیدم...
نویسنده:الهہ رحیم پور
اینستاگرام:e.lahe_rahimpoor
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━━┓
📚Sapp.ir/roman_mazhabi
┗━━─━━━━━━⊰✾✿✾⊱┛
❤کپی فقط با ذکر نام نویسنده و آیدی کانال مجاز است❤
#قسمت_شصتوسوم
#باغ_بے_برگے
#الهہ_رحیم_پور
چادرش را با یڪ دست نگہ داشتہ بود و در دست دیگرش تسبیح سفید رنگے قرار داشت..
تا مرا دید با هول و ولا بہ سمتم دوید و با صدایے لرزان گفت:
- بهوش اوومدے مااادر.... ثمررر... صدامو میشنوے؟؟
بہ سختے سرے تڪان دادم و بہ زور سعے ڪردم صدایم را از دهان خارج ڪنم ... از تشنگے گلویم میسوخت و نفس نفس زنان پرسیدم:
- ما..مان... من... ڪجام؟
- مامان جان... چیزے نیست دخترم... حالت بد شد از مدرسہ آوردنت بیمارستان...
دوبارہ درد در دلم پیچید و امانم را برید ... چشمهایم را محڪم روے هم فشاار دادم و دستهایم را مشت ڪردم ...
مامان فورا با صدایے رسا پرستار را صدا ڪرد... چند لحظہ بعد صداے پایے بہ گوشم رسید و نیمہ جان چشمهایم را باز ڪردم ... از درد نمیتوانستم حرف بزنم ... پرستار آمپولے را در سرمم تزریق ڪرد و دستش را روے پیشانے ام گذاشت... گنگ نگاهم را میان مامان و پرستار چرخاندم...
لحظہ بعد مامان با صدایے بغض آلود از پرستار پرسید:
- چطورہ ..حالش خانم ؟
پرستار دستش را از روے پیشانے ام برداشت و روبہ مامان گفت:
- دردهاش طبیعیہ ... مُسڪن براش تزریق ڪردم ؛جاے نگرانے نیست . خوب میشن تا چند روز دیگہ ... فقط ... اگرحس تشنگے دارن... یہ وقت بے هوا بهشون آب ندید بدون هماهنگے.
مامان بہ نشانہ تایید سرے تڪان داد و پرستار هم لحظہ اے بعد از اتاق خارج شد. .
نگاهم را بہ صورت مامان دوختم ... اشڪ در چشمهایش حلقہ زدہ بود و دستهایش ڪمے لرز داشت ...
بہ سختے لب باز ڪردم و پرسیدم:
- من... چِم ...شدہ؟ مامان ...
-مامان جانم ...آروم باش... بهت میگم...الان تو فقط استراحت ڪن ...
Sapp.ir/roman_mazhabi
این را ڪہ گفت نگران تر شدم ... مجدد درد در تنم پیچید ... تمام توانم را جمع ڪردم و با لحنے محڪم گفتم:
-مامان ... بهت میگم من چم شددہ؟
مامان ؛ قطرات اشڪ را از روے صورتش پاڪ ڪرد و با صدایے لرزان گفت:
- صبح تو مدرسہ ... یادتہ حالت بد شد؟
-آ...آرہ...
- وقتے آوردنت بیمارستان... دڪتر ڪہ معاینت ڪرد ... فهمید ڪہ ... باردار بودے... بچت ...از دست رفت مادر...
با اتمام جملهے مامان صداے هق هق گریہ اش گوشمرا خراشید...ڪند شدن ضربان قلبم را احساس ڪردم... . چشمهایم جایے را نمیدید و گوشهایم دیگر چیزے نمیشنید...
تازہ صحنہ هاے مدرسہ در ذهنم مرور شد ... داد وفریاد هاے میثاق... نگاہ هاے متعجبانهے دیگران ...
مرگِ هادے ... هادے.... هادے...
از عمق جانم " آهے "ڪشیدم و لحظہ اے بعد خیسے اشڪ را روے گونہ هایم حس ڪردم ...
دیگر خودم را زندہ نمیخواستم ... دیگر زندگے را نمیخواستم ... هیچڪس را نمیخواستم ... هیچڪس را...
با صدایے لرزان و بغضے ترڪیدہ... رو بہ مامان ڪردم و گفتم:
- برید بیرون... برید بیرون ..فقط... فقط میخوام تنها ..باشم.
مامان دستش را روے دستم گذاشت و گفت:
-مامان جان...حالت بدہ نمیتونم بذارمتنها باشے...
صدایم را ڪمیبالا بردم و با هق هق گفتم:
- مامان... تروخدا... فقط برو از این...اتاق. برو...
این را گفتم و چشمهایمرا بستم... چند لحظہ بعد صداے بستہ شدن در اتاق بہ گوشم رسید...
حالا میتوانستم تماام دردهایم را از چشمهایم جارے ڪنم ...
نویسنده:الهہ رحیم پور
اینستاگرام:e.lahe_rahimpoor
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━━┓
📚Sapp.ir/roman_mazhabi
┗━━─━━━━━━⊰✾✿✾⊱┛
❤کپی فقط با ذکر نام نویسنده و آیدی کانال مجاز است❤