•در دل آسمان☁️🌀
#پارتـ هشتم
_آلیا:
رسیدیم فرودگاه بعد کلی دنگ و فنگ دیگه سوار هواپیما شدیم و به سمت ترکیه راه افتادیم..
کل راه یا تو خودم بودم و فکر میکردم یا خواب بودم آریا هم فقط میخورد و فیلم میدید و میخوابید
وقتی رسیدیم آنکارا یک نفر با عجله به سمتمون اومد و گفت:
«من از طرف آقا جهان اومدم دنبالتون خلبان منتظر شماست»
خلبان؟! آقا جهان؟!!!
با تعجب به آریا نگاه کردم و پرسیدم:
«آریا...جهان کیه؟»
آریا نگاهی به من کرد و بعد به اون مرد که از واکنش من تعجب کرده بود و به اون گفت:
«آقا یه لحظه صبر کنید ما الان میایم»
اون مرد سری تکون داد و چمدون هامون رو به سمت هواپیما برد.آریا بازو های منو گرفت و کمی خم شد و گفت:
«آلیا...جهان همون صاحب بیمارستانی هست که تو قراره داخل اون شروع به کار کنی اسم کاملش جهان آلبوراست از این هواپیما شخصی کاملا و بیمارستان کاملا مشخصه خیلی پولدار احتمالا رئیسی چیزی هم هست!...حالا بهتره منتظرشون نذاریم بدو باید بریم»
من سری تکون دادم و پشت سرش راه افتادم و وقتی سوار هواپیما شدیم من با تعجب و شگفتی که باورم نمیشد به اطراف نگاه میکردم خیلی هواپیما خوشگلی بود درسته ما هم وضعمون خوب بود اما اینا دیگه..
کل راه ساکت بودم و به بیرون خیره شده بودم هوا صاف بود خورشید کم کم میخواست غروب کنه هواپیما با سرعت بالایی میرفت ولی کلا صحنه قشنگی بود.:)
این زیبایی هی منو به سمت اون مرد میبرد استرس داشتم اما با کمک کردن به آریا که با لپ تاپ اش داشت پروندههای بیمار هایش رو همراه با درمان برای چند دکتر میفرستاد باعث میشد حواسم پرت بشه.
بالاخره بعد چند ساعت هواپیما ایستاد
...
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیما قبل 𝘃𝘀 نیما الان💅🏻:)!
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایییی خیلی خوب بوودددد😹😭
حق یا چیییی🚶♀؟؟؟