♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
قفلی جدید😭😭😭😭🥹🥹🥹
وای برلی ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰بار گوش دادم🥺🥺
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 65
یک ماه بعد...
هانا با لبخندی که از شدت شادی روی صورتش میدرخشید، شروع به صحبت کرد: «یک ماه گذشت... یک ماه از آن روزِ پرهیجان که آرتا از من خواستگاری کرد میگذرد. فردا نامزد میکنیم و باورم نمیشود! در این مدت، انگار قدم به قدم به رویاهایم نزدیکتر شدهام.
او و آرتا، مثل همیشه به پناهگاه همیشگیشان رفتند؛ جایی که فقط صدای سکوت و آرامش بود. هانا در حالی که نگاهش را به افق میدوخت، با صدایی که از آرامش میلرزید، رو به آرتا گفت: «میدونی آرتا؟ تو تنها پناهگاهِ تنهاییهای منی. هر بار که دنیا روی سرم خراب میشود یا بغضها راه گلویم را میبندند، میآیم اینجا، پیش تو. قبل از سفر ترکیه هم اینجا خانهی من بود و حالا هم... اینجا تنها جایی است که از تمام آدمها و تمام هیاهوی دنیا فاصله میگیرم و خودم را پیدا میکنم.
آرتا نگاهش را به چشمان هانا دوخت، نگاهی که تمام دنیا را در خود داشت. با لحنی جدی اما لبریز از عشق گفت: «هانا، میخوام همینجا، زیر این آسمان، یک قول به تو بدم.»
هانا با کنجکاوی پرسید: «چه قولی؟»
آرتا دستهای هانا را در میان دستانش گرفت و ادامه داد:قول میدم تا آخرین روز زندگیام، تا آخرین نفس، سایهبهسایه کنارت باشم و دوستت داشته باشم. حالا نوبت توست... میخوام این قول را به من بدی؟
هانا بدون لحظهای تردید، در حالی که چشمانش از اشک شوق پر شده بود، گفت: «من هم قول میدهم؛ همین لحظه، همین ثانیه، تا آخرین قدمهای زندگی، کنارت باشم و هیچوقت دستت را رها نکنم.
(نویسنده: من که اجازه نمیدم این آرامش طولانی بشه! آماده باشید که داستان قراره غافلگیرتون کنه! 😂)
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 65 یک ماه بعد... هانا با لبخندی که از شدت شادی روی صورتش میدرخشید،
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hah7t3v&btn=ناشناس
پارت جدید تقدیم نگاهتون شنوای نظراتتون هستم🕯♥️
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
وای شهرستان ماهم رفته😁
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا