♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
دوستان عزیزم، میخوام یه چیزی رو با شما در میان بذارم. شاید بدونید، شاید هم نه. من با تمام عشق و وج
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎 ¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 69
داخل خونه هانا — ۱۵ دقیقه بعد
هانا با موهای به هم ریخته، یه تیشرت گشاد و شلوارک پوشیده، مسواک تو دهنش، مثل یه گردباد داره توی خونه میچرخه 🌪️
هانا: (با مسواک تو دهن) خاله ژان... کوش اون لباس سفیدکجاست..
یهو میره سمت کمد، درو باز میکنه، یه عالمه لباس میریزه رو تخت. سه تا چمدون بزرگ باز شده رو تخت، هر کدوم نصفه پر شدن.
هانا: «اینو ببرم... اینم ببرم... اینم شاید به درد بخوره... اینم برای شب... اینم برای روز... اینم اگه بارون بیاد... اینم اگه آفتابی باشه... اینم اگه برف بیاد...»
بعد یهو میبینه ساعت ۲:۱۵ شده.
هانا:ای وای ارتا الان میرسه! 😱»
با عجله همه چی رو میریزه تو چمدونا، میشینه رو چمدون تا ببندش، چمدون بسته نمیشه، میپره روش، بازم بسته نمیشه،
هانا:بسته شوووو لعنتیییی 😭
چمدون بسته میشه، هانا میفته زمین. بلند میشه، یه نگاهی به خودش میندازه تو آینه: موها وحشی، تیشرت کج، یه لکه خمیردندان رو لباش.
هانا:آره..این شد یه بانوزاده واقعی... 🤡
زنگ در میخوره.
ارتا:(از پشت در) هانا جون آماده ای؟
هانا:آره عزیزم دارم میام! 😃
هانا آروم میره سمت اتاق خواب: سه تا چمدون بسته، یه عالمه لباس رو زمین، کمد باز، سشوار روی تخت، یه جوراب از پنجره آویزون 😂😂
ادامه دارد...
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎 ¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 69 داخل خونه هانا — ۱۵ دقیقه بعد هانا با موهای به هم ریخته، یه تی
میدونستید این آخرین پارت که شاد هست ادامش یزید بازی😁 حالا بنظرتون آخر رمانمون شاد تموم میشه یانه حتما نظرتون رو برام بگین😊
من قراره کنسرت اصفهان رو برم اگه کسی حرفی یا دلنوشته به حامیم داره بیاد پی وی به همراه اسمش پیام بده تا بنویسم و به دست حامیم برسونم 🎀✨️
@Zahrarn91
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
میدونستید این آخرین پارت که شاد هست ادامش یزید بازی😁 حالا بنظرتون آخر رمانمون شاد تموم میشه یانه حتم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا