🤎🍁🐻
پارت 42
«سه ساعتِ تمام است که سکوت، مثل کفنی سنگین روی بهشتزهرا پهن شده. هانا، تنها، میانِ سنگهای سردی که تمامِ دنیای او را در خود بلعیدهاند، مچاله شده است. دیگر نه اشکی مانده و نه صدایی؛ فقط نگاهی که در خلأ خیره مانده و ذهنی که مثل یک فیلمِ سوخته، مدام صحنهی جنایت را بازسازی میکند.
او به سنگهای مرمرِ سرد چنگ زد. انگشتانش از سرما کبود بود، اما سرمایِ زیرِ پوستش، از هر یخزدگی عمیقتر بود. پیشانیاش را به سنگِ مزار گذاشت؛ جایی که نامِ مادرش، با خطی نستعلیق، حکمِ پایانِ زندگیِ او را امضا کرده بود.
زمزمهاش، صدایی لرزان بود که گویی از اعماقِ یک گورِ دستهجمعی میآمد: «مامان… یعنی واقعاً؟ واقعاً دیگه دستای
گرمتو رو حس نمیکنم؟ من بدونِ تو… چطوری این حجم از نبودنت رو نفس بکشم؟»
بغضش ناگهان مثل یک سدِ شکسته، آوار شد. هقهقهایش لایِ درختانِ بیبرگِ قبرستان پیچید: «من دیگه یتیم شدم… تنهام گذاشتین؟ وسطِ اینهمه کثافت، منو بینِ گرگها جا گذاشتین و رفتین؟»
ناگهان، سکوتِ قبرستان با صدایِ هقهقِ او درهم شکست. اما بعد، اتفاقی عجیب افتاد. لرزشِ شانههایش متوقف شد. چشمانِ خیس و سرخش را به سنگِ قبر دوخت. دیگر در آن چشمان، اثری از هانایِ شاد و خندانِ دیروز نبود؛ حالا فقط یک “سیاهچاله” بود. سیاهچالهای که قرار بود قاتلانِ خانوادهاش را ببلعد.
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
🤎🍁🐻
پارت 43
دستش را محکم روی سنگِ قبرِ مادرش گذاشت، انگار میخواست از او قول بگیرد: «دارم میرم. دارم با خاله میرم اونورِ مرزها، اما نه برای زندگی کردن، مامان… برای ساختنِ یه سلاح. من برمیگردم، اما نه اون هانایی که میشناختین. من برمیگردم تا تلافیِ تکتکِ ثانیههایی که بدون شما کشیدم رو ازشون بگیرم.»
قطرهای اشک روی سنگِ مزار افتاد و قبل از اینکه خشک شود، هانا با لحنی که از فرطِ خشم، سرد و خشک شده بود، ادامه داد: «بهتون قول میدم… به خونِ پاکتون قسم، کاری میکنم که آرزوی مرگ کنن. قسم میخورم اونقدر عذابشون بدم که حتی خدا هم نتونه صدایِ التماسشون رو بشنوه. آروم بخوابید… انتقامِ شما، تنها دلیلِ زنده موندنِ منه.»
هانا از روی زمین بلند شد. لباسهایش خاکی بود، قلبش تکهتکه، اما گامهایش محکم بود. هانایِ شاد، میانِ این قبرها دفن شده بود. از میانِ این خاکها، موجودی متولد شد که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت؛ و این، خطرناکترین نوعِ انسان است: انسانی که فقط برای ویرانی آمده است
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
در دل شبهای بیپایان، انتقام همچون آتشی زبانهکش است که نه تنها دیگران را، که خودت را در شعلههای سوزانش خاکستر میکند؛ آری، هیچگاه جبرانکنندهی هیچ دردی نیست، جز آنکه زخمی تازه بر قلب خودت بگذارد. قدرِ بودنِ کسی را بدان، پیش از آنکه «نبودن»ش تمام دنیایت را در هم بکوبد و تو را در ویرانههای تنهایی رها کند. چرا باید منتظر بمانی تا سکوتِ او، فریادِ حسرتت شود؟ چرا باید اجازه دهی که لحظهها از میان انگشتانت بلغزند و تنها خاطرهای تلخ از آنچه میتوانست باشد، باقی بماند؟
زود قضاوت نکن؛ گاهی یک «توضیح» ساده، میتواند مرگِ یک رابطه را به زندگی دوباره تبدیل کند، و پلی از امید بر روی رودخانهی اشکها بسازد. زندگی، بازیِ «اگر»های بیپایان نیست؛ بازیِ «همین حالا»هاست، جایی که هر ثانیه فرصتی است برای در آغوش کشیدن آنچه دوستش داری، پیش از آنکه زمان آن را از تو برباید. عزیزانت را دریاب، پیش از آنکه خاک، رازِ رفتنشان را برای همیشه دفن کند. پیش از آنکه صدای خندهشان در باد گم شود و تنها سایهای از حضورشان بر دیوارهای خالی ذهنت بماند.
چون خاکِ سردِ قبر، دیگر هیچچیز را پس نمیدهد؛ نه یک لبخند، نه یک بوسه، نه حتی یک «دوستت دارم» که حالا دیگر دیر شده است. در این سکوتِ ابدی، تنها حسرت باقی میمانند، و تو را در چنگال غمی میفشارند که تا ابد سوزان خواهد بود.
ادامهای رمان در چنل زیر
https://eitaa.com/romanentgam