#شخصیت
نرگس اشکانی💛
۲۴ ساله💛
معلم زبان💛
همسر آردا مادر آیماه💛
خواهر ارتا دختررضاو سمانه💛
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 44
(پنج سال بعد)
آرتا با صدای کمی گرفته، گوشی را نزدیکتر آورد: «هانا؟»
هانا که مشغول بستن آخرین بند چمدانش بود، لبخندی زد و گفت:
جانم؟
آرتا مکثی کرد و با لحنی که دلتنگی از تکتک کلماتش میبارید، پرسید: «راستش انقدر درگیر کارها شدی که یادم رفت بپرسم، بالاخره پروازت ساعت چنده؟»
هانا آهی از سر خستگی اما با لبخند کشید: «وای آرتا، انقدر این چند روز سرم شلوغ بود که اصلاً فراموش کردم بهت بگم؛ بلیت برای هشت شب گرفتم، بالاخره دارم برمیگردم پیشت.»
آرتا نفس عمیقی کشید و گفت: «باورت نمیشه چه حس عجیبی دارم... این سه ماه دوری، انگار به اندازه سه سال طول کشید. نمیدونی چقدر دلم برای دیدنت تنگ شده.»
هانا که صدایش از شدت احساسات کمی لرزید، گفت: «من بیشتر... خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنی دلتنگتم. ولی بالاخره طاقت آوردیم، دیگه چیزی نمونده، زود میبینمت.»
در همین لحظه صدای خاله از پشت خط به گوش رسید. هانا با عجله گفت: «آرتا، خاله صدام میکنه باید دیگه برم به کارهام برسم. بعداً بهت زنگ میزنم، خب؟»
آرتا با بیمیلی گفت: «باشه عزیز دلم، مراقب خودت باش. فعلاً.»
هانا زمزمه کرد: «خداحافظ.»
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
یه پیام مهم بازم دارم براتون خوشگلای من پرنسسای من
میشه بپرسم چرا ناشناس انقدر خلوته اگه کسایی که تازه اومدن و نمیدونن ما ناشناسمون تبلیغ داره یعنی وقتی وارد میشی که پیام بدی میره تو برنامه بله که اون تبلیغه😉 و اون کسایی از قدیم رو واقعا نمیدونم چرا انقدر لف و ناشناس و کویر کردین خو آنیتا هم انرژی میخواد از شما ها وقتی شما میخونیدو نظر نمیدید آنتیای منم ناراحت میشه خو🥺پس دیگه نبینما آنیتا ی منو ناراحت کنین نظر ندین😉