eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
212 دنبال‌کننده
56 عکس
9 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 49 هانا: نیم‌ساعت بعد رسیدیم. از ارتا تشکر کردم، اما صدای خودم هم تو گوشم غریبه بود. خشک و بی‌روح. در حیاط رو که باز کردم، باد یه‌هو هجوم آورد تو صورتم. نه مثل سیلی... مثل یه مشت سنگین. سردتر از همیشه. تلخ‌تر. چشمم افتاد به اون تاب گوشه حیاط. هنوز بود. هنوز سر جاش بود. اما دیگه اون تاب قدیمی نبود... زنجیراش زنگ زده بودن، چوبش ترک خورده بود، باد که می‌خورد بهش، صدای ناله می‌داد. انگار خود تاب هم یادش رفته بود چطور باید آدم رو بخندونه. نشستم روی همون نیمکت کنار دیوار. سرد بود. همه‌چیز سرد بود. خاطرات که هجوم آوردن، دیگه نتونستم جلوشون رو بگیرم. خنده‌های هاکان که هنوز تو گوشم بود... دلقک‌بازی‌های هلما که همیشه منو می‌خندوند... غر زدن‌های هلیا که دلم براش تنگ شده... و مامان. مامان همون گوشه می‌نشست، بدون هیچ حرفی، فقط تماشا می‌کرد. من فکر می‌کردم همیشه هستن. فکر می‌کردم فردا هم هستن. اشکام دیگه قطره‌قطره نبودن. بی‌صدا، سنگین، بی‌امان می‌ریختن روی گونه‌هام. دستم رو بردم بالا تا پاکشون کنم، اما دیدم فایده نداره. این اشکا تموم شدنی نیستن. هنوز با رفتنشون کنار نیومدم. راستش... فکر نمی‌کنم هیچوقت بتونم. خونه بدون اونا فقط یه مشت دیوار و سقفه. نه گرما داره، نه زندگی. اون لحظه، تو سکوت سرد حیاط، فقط یه چیز تو دلم تکرار می‌شد... ای کاش منم باهاشون رفته بودم. ای کاش... ادامه دارد... کپی؟هرگز
اینم از عمل به قولمون لف بدی حرومت🙃
پارتمون نشه🙃
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎 ¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 50 به طرف خونه رفتیم. درو باز کردم. بوی مامان هنوز تو خونه بود... خونه گرم و ساکت بود، هیچ تغییری نکرده بود. انگار هنوز منتظر بود. بوی قیمه کل خونه رو برداشته بود. یه لحظه حواسم پرت شد، دلم هری ریخت تو دلم. بدو بدو به طرف آشپزخونه رفتم، با تمام شوق و ذوق گفتم: «مامان! مامان جونم! من اومدم! قیمه پختی؟!» نگاهی به آشپزخونه کردم... خالی بود. نه مامانی بود، نه عشقی، نه اون نگاه مهربونی که همیشه منتظرم بود. من برای یه لحظه در گذشته پرت شدم، توی خاطراتی که دیگه هیچوقت برنمی‌گردن. این خیلی برام دردناک بود. با گریه روی زمین افتادم، زانوهام دیگه طاقت نداشتن. خاله به سمتم اومد، منم با گریه بغلش کردم. آروم زمزمه کردم، ولی صدایم می‌لرزید: هانا: «خاله... خاله... مامانم کو؟ پس کجاست؟ ببین دخترش اومده... من مامانمو می‌خوام... خواهرام کو؟ داداشم کجاست؟ ها؟ اون کجا؟ چرا نیستن؟ چرا تنهام گذاشتن؟ اونا می‌دونستن من از تنهایی وحشت دارم... می‌دونستن شب‌ها بدون صداشون می‌میرم... چرا... چرا تنهام گذاشتن آخه؟ مگه من چی کار کردم؟ مگه خواهر کوچیکشون نبودم؟» خاله چیزی نمی‌گفت. فقط محکم بغلم کرده بود. اشکاش گرم می‌چکید رو شونه‌هام. من اما توی اون آشپزخونه خالی، توی اون خونه سرد، توی اون بوی قیمه که دیگه بوی عزا گرفته بود، داشتم خفه می‌شدم. انگار دنیا دور سرم می‌چرخید. هیچکی نبود. هیچکی. ادامه دارد... کپی؟هرگز