eitaa logo
نفور ♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
211 دنبال‌کننده
55 عکس
10 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتمون نشه🙃
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎 ¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 50 به طرف خونه رفتیم. درو باز کردم. بوی مامان هنوز تو خونه بود... خونه گرم و ساکت بود، هیچ تغییری نکرده بود. انگار هنوز منتظر بود. بوی قیمه کل خونه رو برداشته بود. یه لحظه حواسم پرت شد، دلم هری ریخت تو دلم. بدو بدو به طرف آشپزخونه رفتم، با تمام شوق و ذوق گفتم: «مامان! مامان جونم! من اومدم! قیمه پختی؟!» نگاهی به آشپزخونه کردم... خالی بود. نه مامانی بود، نه عشقی، نه اون نگاه مهربونی که همیشه منتظرم بود. من برای یه لحظه در گذشته پرت شدم، توی خاطراتی که دیگه هیچوقت برنمی‌گردن. این خیلی برام دردناک بود. با گریه روی زمین افتادم، زانوهام دیگه طاقت نداشتن. خاله به سمتم اومد، منم با گریه بغلش کردم. آروم زمزمه کردم، ولی صدایم می‌لرزید: هانا: «خاله... خاله... مامانم کو؟ پس کجاست؟ ببین دخترش اومده... من مامانمو می‌خوام... خواهرام کو؟ داداشم کجاست؟ ها؟ اون کجا؟ چرا نیستن؟ چرا تنهام گذاشتن؟ اونا می‌دونستن من از تنهایی وحشت دارم... می‌دونستن شب‌ها بدون صداشون می‌میرم... چرا... چرا تنهام گذاشتن آخه؟ مگه من چی کار کردم؟ مگه خواهر کوچیکشون نبودم؟» خاله چیزی نمی‌گفت. فقط محکم بغلم کرده بود. اشکاش گرم می‌چکید رو شونه‌هام. من اما توی اون آشپزخونه خالی، توی اون خونه سرد، توی اون بوی قیمه که دیگه بوی عزا گرفته بود، داشتم خفه می‌شدم. انگار دنیا دور سرم می‌چرخید. هیچکی نبود. هیچکی. ادامه دارد... کپی؟هرگز
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور ♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
#مسابقه‌ترند‌کانالدارها🗣 فقط کافیه توی چنلای زیر عضو بشی و شات عضویتت رو به آیدی ارسال کنی🦕🌀 سین
قابل توجه همه ، بعد از قرعه کشی ، برنده ها چک میشن که توی همه ی چنلها عضو هستن یا نه اگه حتی توی یه چنل عضو نباشید جایزه ای بهتون تعلق نمیگیره❌