♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
وای من فداتشم مرسی نفسمممم😭😭🥹🥺🥺🤏🏻🤏🏻🤏🏻🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
وواایی ااننییتاا روزت مبارککک🥺🥺😘😘😘
مرسیی گلم😘😘😘😘🥹🥹🥹
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 53
هانا:بعد چند ساعتی ارتا اومد دنبالم. راه افتادیم بریم تا منو به خانوادهاش معرفی کنه. تو راه دلم هریری میزد، اما دستش تو دستم بود و آرومم میکرد.
بیست دقیقه بعد، رسیدیم به یه عمارت که انگار از دل یه قصه درومده بود. در بزرگ آهنی با طرحهای کلاسیک، دو تا بادیگارد سرپا کنار در. در که باز شد، باورم نمیشد... حیاط نبود، بهشت بود. یه باغ بزرگ با درختای بلند و سرسبز که سایهشون رو همه جا پهن کرده بودن. گلهای رنگووارنگ از هر طرف خودنمایی میکردن، بوی بهارنارنج و گل محمدی تو فضا پیچیده بود. یه حوض سنگکاریشده با فوارههای کوچیک وسط حیاط، صدای آبش آرامشبخش بود. مسیر سنگفرش شده با خزههای نرم کنارش، ما رو به سمت خونه هدایت میکرد. انگار طبیعت و معماری دست به دست هم داده بودن تا این همه زیبایی رو خلق کنن. جوری بود که دلت میخواست یه گوشه بشینی و تا ابد به این همه قشنگی نگاه کنی.
از ماشین پیاده شدیم. همون موقع یه زن و مرد خوشتیپ و خوشبرخورد، با چهرههای مهربون، اومدن طرفمون. انگار سالهاست منو میشناسن.
ارتا با لبخند گفت: «اینا مامان بابای من هستن، رضا و سمانه.»
رضا با صدای گرم و پدرانهای گفت: «خیلی خوش اومدی دخترم.» و سمانه با چشمانی پر از مهر اضافه کرد: «به خونه خودت خوش اومدی عزیزم.»
هانا که از این همه گرمی ذوقزده شده بود، گفت: «خیلی ممنونم، ارتا بزنم به تخت ماشالله چقدر پدر مادرت جوونن!»
سمانه با لبخندی که تا گوشش رسید گفت: «ولی پسرم عجب دختری انتخاب کردی ماشالله...»
هانا با خجالت گفت: «لطف دارین فداتون شم.»
از اون طرف یه دختر خوشگل و جوون با انرژی مثبت و لبخندی گشاده اومد طرفمون.
ادامه دارد...
کپی؟ هرگز
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 53 هانا:بعد چند ساعتی ارتا اومد دنبالم. راه افتادیم بریم تا منو به
https://abzarek.ir/service-p/msg/5088604
پارت جدید تقدیم نگاهتون حرفی سخنی بود در خدمتم🙃