eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
208 دنبال‌کننده
56 عکس
12 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
اینارو یادتونه؟🥺🤍
امروز 1405/5/5 ایشالا همه به آرزوهاتون برسید وهمیشه خوشحال باشید🙃🤍
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چرا لف می‌دید😩😩😩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم برای پارت
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 55 هانا: رفتیم داخل خونه‌ش، هرچقدر از زیباییش بگم کم گفتم. واقعاً زیبا بود. آدم حس می‌کرد اومده بهشت. چند دقیقه بعد مامان ارتا گفت... سمانه:دخترم، راجع به خانواده‌ات بگو. چجوری از دستشون دادی؟ هانا با لحنی پر از بغض که ته گلوش رو گرفته بود، با صدای خیلی ضعیفی که به‌زور به گوش می‌رسید زمزمه کرد: هانا:خوب... ۱۵ سال پیش بابام سکته مغزی کرد و من فقط ۵ سالم بود. ۵ سال پیش هم خواهرم، هلما و هلیا، با داداشم داشتن از بیمارستان برمی‌گشتن که تو راه تصادف کردن. هر سه‌تاشون همون لحظه تموم کردن. مامانم هم نتونست با این قضیه کنار بیاد، اونم عمرشو داد به شما سمانه: تسلیت می‌گم دخترم. نمی‌خواستم ناراحتت کنم. هانا: نه، خوبه. شما هم حق دارید اینارو بدونید. چیزی نیست. ارتا با لحنی که کمی عصبانیت توش موج می‌زد گفت: ارتا: مامان، الان موقع پرسیدن این سؤال نبود. هانا:نه ارتا، گفتم که اونا باید این چیزا رو بدونن. بالاخره به اونا هم ربط داره. من باید دیگه برم، خاله منتظرم. رضا:نه دخترم، کجا؟ تازه داریم تدارکات نهار رو می‌بینم. بعد می‌ری. هانا:خیلی ممنونم. تا الانم کلی زحمت دادم براتون. ارتا:من هانا‌رو میرسونم میام ادامه دارد... کپی؟هرگز