eitaa logo
𝑟𝑎𝑧 𝑐ℎ𝑒𝑠ℎ𝑚𝑎𝑠ℎ𐙚𓏲ּ˙.⋆
121 دنبال‌کننده
5 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بــهـ نـامـ حـامـیـمـ حـامـیـمـ! رمـانـ راز چـشـمـاشـ..🌚✨ تـقـدیـمـ نـگـاهـ هـایـ زیـبــاتـونـ👀🎼 𝐬𝐭𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟒𝟎𝟓.𝟏.𝟐𝟑
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑝𝑎𝑟𝑡: #8 خودمو جمع و جور کردم که ..... یهو دیدم زنگ خونه به صدا در اومد رفتم ببینم که کیه اینطوری داره مثل گاو زنگ میزنه که النا خانم پشت در بود 😒 ملودی : هوووو سلیطه چیه ؟ النا : کارم واجبه حتما باید بیام تا برات توضیح بدم ملودی : هوفففففففف بیا بالا النا : سلام ببین آمار کامل پسره را در آوردم ملودی : خب کو ؟ کجاست ؟ النا : توی لبتابمه الان بهت نشون میدم ملودی : النا النا : جونم ؛ سریع بیا تا برات تعریف کنم ملودی : خب یه دو دقیقه بصبر ؛ از همون شرکتی حامیم داخل کار میکنه بهم زنگ زدن النا : خب ! ملودی : بعدش گفتن که میتونم فردا صبح برم درمور کار یه جلسه بزاریم النا : جدی میگی الان ؟ ( با تعجب ) ملودی : اره مگه باهاش شوخی دارم ؛ ببین هرچی که تا الان میدونی درباره حامی را میخوام مو به مو ریز به ریز برام تعریف کنی اوکی ؟! النا : باشه حالت افتخار نمیدین بشینین ؟ ملودی : اومدم 🙄 النا : خب همونطور که بهت گفتم قبلا توی یه باند خلافکار بوده و توی به خانواده پولدار به دنیا اومده و بچه اول خانوادست یه خواهر و یه داداش کوچیک تر از خودشم داره اسم خواهرش کمنده اسم برادرشم مهراد خونه پدریش توی لواسان تهران هست و خونه خودشم در حال حاضر توی خیابون پیروزی هست درست نزدیک شرکتی که داخلش کار میکنه و 28 سال هم سن داره و چون نوه اول بوده پدر بزرگش حامی رو از بچه گی پیش خودش نگه میداره و مراقبشه همه چی خوب بود تا وقتی که حامی به سن 18 سالگی رسید و اون مقع پدر بزرگش که از بچه گی در حال اموزش بوده را میاره داخل باند خودش و داخل اون باند بهترین اون بند حامی بود که بخواطر مرگ پدر بزرگش از کار های خلاف و م//و//ا//د سیع کرد دوری کنه و برای رد گم کنی برای خودش یه زندگی فیک بسازه و از سن 21 سالگی این کار را انجام داده 😌 خب دیگه سوال چیزی نداری زیبا ؟! ملودی : من تعحب کردم از این همه اعطلاعاتی که النا داشت انگار مدیر برنامش بود و گفتم : نه مگه چیز دیگه ای هم مونده که بگی ؟! ادامه دارد .... از قلم : elina
تقدیم به چشمای زیباتون 🤏🏻👀
امشب ساعت 21 پارت میدم 🤏🏻😭
𝑟𝑎𝑧 𝑐ℎ𝑒𝑠ℎ𝑚𝑎𝑠ℎ𐙚𓏲ּ˙.⋆
𝑝𝑎𝑟𝑡: #8 خودمو جمع و جور کردم که ..... یهو دیدم زنگ خونه به صدا در اومد رفتم ببینم که کیه اینطوری
𝑝𝑎𝑟𝑡: #9 نه مگه چیز دیگه ای هم مونده بگی ؟ النا : اگر هنوز مایل هستین ادامه بدم خانمی ؟ ملودی : خب بگوه هوففف از دست تو النا : خب هر روز هیچ ها ساعت 8:30 الی 9 از خونه میاد بیرو و به سمت کافه ای که دیروز رفته بودیم میره و اونجا یه قهوه میگیره و سوار ماشینش میشه و به سمت شرکت حرکت میکنه چون باید ساعت 10 محل کارش باشه و تا ساعت 13 اینا از شرکت میاد بیرون و دوباره میره همون کافه ؛ درست مثل دیروز و دوباره ساعت 16 میاد شرکت تا ساعت 19 اینا اونحاست و بعد دوباره توی همون کافه قهوه میخوره و برمیگره خونه ملودی: چه زندگیه کسل کننده ای داره 🦦 النا : گفتی فردا میخوای بری شرکت ؟ _اره +خب دختر چرا نشستی باشو اماده بشی بریم یه لباس برای فردا بخریم _ لباس دارم که + برای فردا میخوای اینا را بپوشی ؟!😂 _اره مشکلشون چیه 😒 + مشکلی ندارن فقط تو باید با ضاهر اراسته و مرتب بری دختر مگه نمیگی میخوای اونجا از مشغول به کار بشی ؟ پس پاشو دیه النا : هوففف باشه از دست تو زبان النا رفتیم اماده بشیم که بیرون برای خریدن لباس وقتی رفتیم بیرون مگه چیزی هم برای خریدن بود اخرین جایی که به ذهنمون رسید ایران مال بود که اونم به سختی تونستیم یه کت و شلوار بخرم البته کت و شلوار مجلسی نه کژوال که قشنگ مناسب فردا بود بعد رفیم توی یکی از فست فودی های ایران مال و یه چیزی خوردیم النا : هی ملودی ؟ ملودی : هان چیه ؟ النا : چته چرا اینطوری شدی ؟ ملودی : نمیدونم یکم دلشوره و استرس دارم برای فردا عطرمم تازه تموم شده 🤦‍♀️😭 النا : ببین ملودی کار توی این شرکت خیلی میتونه توی ایندت تاثیر داشته باشه تو شب زود بخواب و صبح هم زود پاشو که صورتت خوابالو و پف دار نباشه و یه دوش هم بگیر و عطر هم یادت نره یه میکاپ ملیح دخترونه هم بکن من حواسم بهت هست دختر ملودی : النا مرسی که هستی اگر تو نبودی من چکار میکردم :) 🫠 ملودی : فداتشم اصلا نگراد نباش قربونت برم النا : باشه ، باشه حالا غذاتو بخور یخ کر 😂 ادامه دار :........ از قلم : elina
𝑝𝑎𝑟𝑡: # توی خواب نازم بودم که یهو الارم شروع کرد به صدا در اومدن از زبان ملودی : ساعت 7:30 صبح بود از تختم بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم و بعد صبحانه خوردم و یه چند تا کار دیگه انجانم دادم تا به خودم اومدم دیدم ساعت شده 9 سریع خودمو جمع و جور کردم و رفتم که اماده بشم تا همه کار هام تموم شد ساعت شده بود 10 اسنپ گرفتم به سمت شرکت حرکت کردم که خشبختانه سر ساعت مشخص شده رسیدم وارد شرکت شدم و رفتم توی لابی منتظر نشتم بعد یه اقای خوش برخورد اومد سمت و گفت : _ به شرکت ما خوش اومدید ما درمورد تحسیلات و زندگی شما بسیار تحقیق کردیم و فهمیدم لیاقت شما خیلی بیشتر از یه نیرو ساده هست و ما باید پرونده های مهم تر را به شما بسپاریم ملودی : مرسی لطف دارید _خب افتخار میدین که شما را به یه چایی مهمون کنم و در عین حال در مورد کار صحبت کنیم ملودی : بله حتما ؛ فقط میشه قبلش خوتونو معرفی کنید ؟! _خب من اقای زارع ریئس این شرکت هستم و خواستم که به شخصه خودم با شما ملاقات کنم ملودی : اهان اقای زارع : تشریف نمیارین داخل ؟ از زبان ملودی : رفتم داخل و یه چای خوردیم بعد یکم درمورد کار صحبت کردیم که یهو اقای زارع تصمیم گرفت ....... ادامه دارد از قلم : elina
اینم دو تا پارت تقدیم به چشمای زیباتون 💘✨️
𝑟𝑎𝑧 𝑐ℎ𝑒𝑠ℎ𝑚𝑎𝑠ℎ𐙚𓏲ּ˙.⋆
𝑝𝑎𝑟𝑡: #10 # توی خواب نازم بودم که یهو الارم شروع کرد به صدا در اومدن از زبان ملودی : ساعت 7:30
𝑝𝑎𝑟𝑡: که یهو اقای زارع تصمیم گرفت منو بکنه دست یار حامی یا همون اقای صالحی بعد من با تعجب ازشون پرسیدم که : من ؟ اقای صالحی ؟ نه امکان نداره اقای صالحی منو به عنوان دست یار خودشون بپذیرن ! اقای زارع : خانم فلاحی شما نگران چیزی نباشین اونش با من من حلش میکنن ملودی : اقای صالحی مرد بسیار سرد و مغرور هست و کار با ایشون منو یکم خحالت زده میکنه :) اقای زارع : اقای صالحی اونقدر که شما میگین مغرور نیستن ملودی : ظاهرشون که اینطوری نشون میده اقای زارع : امممم حالا بگذریم شما میتونین از شنبه کارتونو به عنوان دست یار اقای صالحی بودن شروع کنید از زبان ملودی : اینو که گفت دیگه هیچ حرفی نزدم و فقط گفتم باشه و بعدش خدافظی کردم و از اون شرکت اومدم بیرون و اسنپ گرفتم رفتم خونه میکاپمو پاک کردم و لباسامم عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم و همونجا خوابیدم 😴 ساعت بعد توی خواب بودم که دیدم صدای الارم گوشم داره به صدا در میاد نگاه ساعت که کردم دیدم ساعت 7 شب هست و من هیچ کاری هنوز نکردم و گوشیم پر شده بود از میسکال های النا ، زنگ به النا زدم و باهاش صحبت کردم و اتفاقات امروز را براش تعریف کردم از زبان اقای زارع : حامی داشت از شرکت خارج میشد که جلوش را گرفتم و بهش گفتم : میشه یکم باهم صحبت کنیم و چای بخوریم باید یه مضوع مهم بهت بگم حامی : بله حتما اقای زارع : البته اگر مشکلی ندارین ؛ بفرمایید داخل از زبان حامی : رفتم داخل و همش داشتم له این فکر میکردم که یعنس چکارم دارم مه یهو شروع مرد به صحبت کردن و گفت اقای زارع : خب خانم فلاحی را که یادتون هست اومد واسه فرم پر کردن ! به عنوان میزان تهسیلاتی که داشت من تصمیم گرفتم خانم فلاحی را دست یار شما قرار بدم حامی : چی ؟ یعنی چه ؟ من اصلا به دست یار نیازی ندارم ! من کجای کارم را اشتباه رفتم و یا بد بوده که شما میخواهید برای من دست یار بزارین ؟ اقای زارع : اقای صالحی شما هیچ جای کارتون را اشتباه نرفتین خانم فلاحی تهسیلاتش حتی از شما هم بیشترع و میتونه به شما کمک زیادی بکنه حامی : اخه ......... ادامه دارد ... از قلم : elina
𝑝𝑎𝑟𝑡: حامی : اخه ؛ دستیار نمیخوام من ، من حاضرم بیشتر توی شرکت بمونم و کار کنم ولی دستیار نداشته باشم اقای زارع : خانم فلاحتی از شنبه پیش شما مشغول به کار میشه . حامی : اوکی فعلا خدافظ زبان حامی : از اون جا اومدم بیرون و درو محکم بستم و تند تند پله ها رو تی میکردم تا رسیدم پایین و بعدش همون کارای همیشگی رو انجانم دادم و رسیدم خونه و استراحت کردم # از زبان ملودی : اصلا نمیدونستم چه اتفاقی داره می افته شنبه اصلا باید چه کاری کنم باید چی بگم و همینطور چه کاری را انجام بدم فقط منتظر بودم النا بیاد و کمک کنه حامی : همش تو فکر این بودم که چطوری با این دختر کنار بیام و چطوری مراقبش باشم که توی خطر نیوفته اخه اون دختر بی گناه که گناهی نداره هوففففف داشتم دیونه میشدم در حدی که میخواستم از کارم استفا بدم و به کل بیام بیرون و اون شرکت و کارشو ول کنم اخه چطور به اقای زارع بفهمونم که من دستیار نمیخوام اونم یه دختر ناز و بی گناه 🫠🤌🏻 همینطوری توی حال خودم بودم که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن رفتم ببینم کیه برای اولین بار پدرم بود ، کسی که توی این تموم سال ها نه زنگم زده و نه حالمو پرسیده همون جا کب کردم که جواب بدم یا ندم با ترس و لرز کوشیمو جواب دادم +حامی : الو سلام _سلام پسرم چطوری حالت خوبه ؟ +سلام پدر مرسی ممنون جونم کارم داشتین؟ _نه پسرم فقط میخواستم ببینمت دلم واست تنگ شده هم من و هم مادرت فردا شب میتونی بیای ببینیمت پسرم ؟ +کی من ؟ _اره دیگه ! +اوکی پدر جان میای _باشه پس منتظرتم خدافظ +خدافظ ادامه دارد ..... از قلم : 𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎
دوتا پارت تقدیم به چشمای قشنگتون 🤍✨️
𝑟𝑎𝑧 𝑐ℎ𝑒𝑠ℎ𝑚𝑎𝑠ℎ𐙚𓏲ּ˙.⋆
𝑝𝑎𝑟𝑡: #12 حامی : اخه ؛ دستیار نمیخوام من ، من حاضرم بیشتر توی شرکت بمونم و کار کنم ولی دستیار نداشت
𝑝𝑎𝑟𝑡: # فردای اون روز : حامی : از خواب پا شدم نگاه به ساعت گوشیم انداختم ساعت 10 بود از جام بلند شدم و مثل همیشه رفتم بیرون و یکم قدم زدم و قهوه خوردم برگشتم خونه یه چیزی واسه ناهار اماده کردم و بعدشم لب تابمو برداشتم و به کارم مشغول شدم و ناهارمو خوردم یکم استراحت کردم بعدش ساعت حدودا 5 اینا شده بود بلند شدم و یه دوش گرفتم و اماده شدم از اینجا تا لواسان هم حدودا یه 45 دقیقه تا 1 ساعت راه بود پس باید زود تر اماده شدم که 7 اوجا باشم دیگه کم کم شروع کردم به راه افتادن به سمت خونه ..... ملودی : اصلا نمیدونستم فردا میخوام چطوری با حامی روبه رو بشم و اصلا باید چکار بکنم همینطوری توی حال خودم بودم که یهو موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن النا بود بعد جواب دادم ببینم چکارم داره میخواست باهم بریم بیرون پس پاشدم که اماده بشم و یه خورده هم درباره فردا باهاش صحبت کنم ساعت بعد حامی : رسیدم به خونه رفتم جلو و زنگ خونه رو زدم بعد مامانم جواب داد : _شما +منم علی رضا _عه پسرم اومدی بیا بالا 🥹 حامی : اروم اروم پله ها رو تی کردم و رفتم وقتی رسیدم و در خونه را باز کردم پدر و مادرمو دیدم که دوتاشون دم در منتظر من بودن بعد من گفتم : +سلام مامان سلام بابا بعد هنوز حرفم تموم نشده بود که مامانم بغلم کرد و گفتم سلام پسرم و همینطور پدرم رفتم داخل و کمند رو دیدم که داشت میزو میچیند اولش که کمندو دیدم باورم نمیشدم اون دختر کوچولو بامزه قدیم انقدر زود یه خانم شده باشه بعدش کمند بلند داد زد : +سلام داداشی حامی : اینو که گفت با اون صدای ناز و دخترونش قند توی دلم آب شد و گفتم : - سلام اجی کوچولو سرمو چرخوندم که اونجا مهرادو دیدم که داره میاد به سمت دستشو آورد جلو و گفت +قدیما سلام میکردنا 😅 -ببخشید که من بزرگ تر هستما 😁 +اوخ ببین داداش بزرگ تر ما چه سیسی گرفته برای داداش کوچیک ترش 🙄😂 همینطوری داشتیم دعوا میکردیم که مامانم گفت : +مهراد بزار علیرضا بیاد داخل بعد شروع کنید به دعوا کردن حامی : مهرادو بغل کردم و گفتم مادر دعوا که نمیکنیم فقط دلمون واسه هم تنگ شده 😂 مهراد : حق با علیرضاعه 😂 کمند : داداشیا باید یاد آوری کنم که شما دوتا یه خواهر هم دارین 😒🤌🏻 حامی : رفتم سمت کمند و سرشو چسبوندم به سینم و یه بوسه به موهاش زدم و گفت : +من که یه دونه اجی کوچولو بیشتر ندارم 😌 کمند : اینو که بهم گفت نمیدونسم چی جوابشو بدم بعد بغلش کردم بغلش یه حس امنیت خاصی داشت :) ادامه دارد ...... از قلم الینا :𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎
تقدیم به چشماتون 🤏🏻👀
𝑝𝑎𝑟𝑡: کمند : اینو که بهم گفت نمیدونستم چی جوابشو بدم بعد بغلش کردم بغلش حس امنیت خاصی داشت همینطوری توی بغلش بودم که مامانم گفت : -کمند ، علیرضا ، مهراد اگر از دیدن هم سیر شدین تشریف بیارین 🙄😂( با یه لحن شوخی و گرم ) کمند : عه مامان حامی : اومدیم مامان زبان حامی کمند ازم فاصله گرفت منم دستمو انداختم دور گردنش و به سمت پذیرایی رفتیم بعد دستتشو گرفتم و اونو نزدیک به خودم کردم و گزاشتمش کنارم روی مبل بعدش صدای مهراد هم زدم که بیاد پیشمون که مامانم گفت : -علیرضا معلومه دلش برای ما تنگ نشده بیشتر بخواطر کمند و مهراد اومده 😁😉 حامی : نه مامان اینطوری هم نیست اخه نگاشون کن ادم اخه دلش میاد این دوتارو ول کنه هنوز حرفم تموم نشده بود که مهراد از اون طرف خونه داد زد : مهراد : باشه حالا کشتیمون با بزرگتریت داداش زبان حامی : مهراد اینو که گفت کل خانواده شروع کرد به خندیدن بعد کمند رو کرد به من گفت : -خب راست کم تر سیس بگیر 😂 حامی : دستمو زدم به شونه های کمند و گفتم : -تو که اجی کوچولو خودمی مهراد زیاد مهم نیست 😂(با یه لحن شوخی ) مهراد : که من مهم نیستم اره به وقتش واسه دوتاتون دارم 😒🤌🏻 حامی : تو هم مهمی فقط کمند فرق داره 😁 اینو گه گفتم کمند پرید توی بغلم و دستاشو دور کمرم حلقه گردو گفت : -داداشی 🤏🏻🥺 مهراد : باشه باشه جمع کنین خودتونو 😂 کمند : حسودیت شد 😂 مهراد : معلومه که نه حامی : بابا باشه دعوا نکنین 😂 از زبان حامی : بحثم که با مهراد و کمند تموم شد نشتیم دور هم و یکم خاطره تعریف کردیم و مامانم و بابام هم جوری قربون صدقم میرفتن که انگار اون بچه کوچولو قدیمم واسشون ساعت کنارشون خیلی دیر گذشت تا به خودمون اومدیم دیدین ساعت شده 10 شب و بلند شدیم شام خوردیم و تا ساعت 1 اینا اونجا بودم و بعد خدافظی کردم و اومدم خونه 🙂 حسی که داشتم غیر قابل توصیف بود انگار یه تیکه از وجودم توی اون خونه جا مونده بود :) ❤️‍🩹 ادامه دارد :........ از قلم : 𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎