ܦ̈ܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part87
حامی:توی کلانتری وایساده بودیم که رئیس کلانتری اومد
حامی ، شروین:سلام
👮♂:سلام بفرمایین در خدمتم
حامی:ما از طرف رضا اومدیم
👮♂:آهان به فرمایید داخل
حامی:با شروین رفتیم اتاق رئیس
👮♂:چی شده؟
حامی:خوب ببینید .....(توضیح ماجرا)
حامی:شروین بقیش تو بگو خسته شدم
شروین:عامم...(توضیح ماجرا)
👮♂:پس جدیه ماجرا
حامی:بعله و اینم صندوق طلایی که از قب.ر دنیا بوده
👮♂:آهان هر کاری از دست ما بر میاد بهم بگین
حامی : خیلی ممنون فقط همین رو میخواستیم بگیم که گفتیم
حامی:خوب جناب با اجازه دیگه بریم خداحافظ
شروین:خداحافظ
👮♂:خدا نگهدار
حامی:از کلانتری اومدیم بیرون و زنگ زدم رضا
(مکالمه رضا و حامی)
حامی:الو داداش ما همه جیز رو گفتیم الان چیکار باید بکنیم
رضا:داداش نگاه کن دیگه کاری نباید انجام بدین باید بیاین خونه من فردا با همسراتون و ستاره و شرین بیاین خونه من باید بهتون یه جیز هایی بگم
حامی:باشه داداشی فعلا
رضا:فعلا
(پایان مکالمه حامی و رضا)
ادامه دارد...🥀
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁸⁶ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
تو گفتی برن ایران یزید بازی ها شروع میشه که
🥀🖤
فاطیما :بذارین
نگار:تازه اولهش داداش
وای چه خبر اها راستی این پارت خیلی قشنگ و جالب بود
🥀🖤
فاطیما :هیچی سلامتی مرسی قشنگم 🤍🎀
نگار:سلامتییی مرسی عشقم
عالیییییییی بودیی خیلی قشنگ نوشته بودین فقط میشه یک پارت دیگه بدی 🤗
🥀🖤
فاطیما :چشم اگر کویر نشه
نگار:چشم
چرا نگار دیگه مثل قبل دوستمون نداره و بهمون محل نمیده؟🙂
🥀🖤
فاطیما :کی گفته
نگار یه اخلاقی داره که زیاد توی گوشی نیست زیاد حوصله نداره این چند روز
نگار:ععههههه چرااااااا