پارت۱۰۸🔴❌
انگار که...اکسیژن بهم نمیرسید حس خفگی داشتم ... نگاهم به سمت بچه ها کشیده شد ... 👀
تو نگاه هر کدومشون دلسوزی موج میزد...
غم تو چشامو بغض تو گلومو فقط این سه نفر درک میکردن...🥲
مامان - مادر باتواماااا...
جانا-بله
مامان - باره چهارماهه
چیشد وااای خدا گند زدم کل کشیدن و دست زدنشون که بلند شد فهمیدم چیشده🥺
کسری - فکر نمیکردم انقد هول باشی
مامان - دختر تو عقل نداری ... ادم یه با اجازه بزرگتری پدری مادری یچیزی میگه
بابارو که دیدم فهمیدم ناراحت شده😑
از شرمندگی سرمو انداختم پایین
تو همون محضر از اکثر مهمونا خدافظی کردیم وضعیت روحی بابارو بهونه کردم و به
خواسته من هیچ جشنی ام بر گزار نکردیم.😶😣
کسری در ماشین رو برام باز کرد
کسری- خب خانم ... کجا بریم ؟
جانا-خونه ... خونه ما
کسری- میگم اگه موافق باشی شامو بریم بیرون ؟ نظرت چیه ؟
جانا-با این لباسا که نمیشه بیام حداقل بریم خونه من لباسامو عوض کنم🙄
ادامه در پارت بعد....🥲
قشنگایی که تازه وارد کانال ما شدن روی گزینه ی رفتن به اولین پیام بزنید و پارت هارا از اول بخونید🤌🙃🙏
بچه ها واقعا نمیرسم زود به زود پارت بدم .خودتون میدونید امتحان های خرداد شروع شده و سخت درگیر اونا هستم🙂🥲🤌
دخترا فعلا تو رمان از حامیم خبری نیس😂❤️
سعی کردن بیارمش ولی نشد🥺
پارت۱۰۸🔴❌
کسری - ای به چشم ... شماامر کن خانم
ناخواسته سرم برگشت به سمت کسری ... تواین چند ساعت تازه نگام افتاده بود بهش و براندازش میکردم.☺️
چقد به خودش رسیده بود.
پیرهن سفید ٬ کت مشکی مخمل با شلوار مشکی فیت تنش موهای نسبتا بلند
مشکی که چند تارش روی پیشونیشو پوشونده بود
باصدای کسری به خودم اومدم.🗣
باپوزخند خاصی گفت
کسری - شوهرت زیادی جذابه ن ؟ از دیدنش سیر نمیشی😂
سریع نگاهمو برگردوندم و به روبه رو خیره شدم
کسری- چرا حرفی نمیزنی ؟ از دستم ناراحتی جانا؟
کسری - جانامن دوستت دارم❤️
جانا-پس من چی؟
کسری- من به اندازه جفدمون دوستت دارم حتی جای تو😁
جانا-من انتخاب شدم ... حق انتخاب کردن نداشتم ؟
کسری - برات جبران میکنم جانا ...ما خوشبخت میشیم.🙈
دیگه حرفی نزدمو باقی مسیر تو سکوت گذشت
ادامه در پارت بعد🥲