پارت۱۲۵🔴❌
جانا:
با شنیدن این حرف حامیم کل بدنم منقبض شد ... نفسم تو سینه حبس شد .
مامان :
جانا جان مادربیا...
حامیم لبخندی زدو
حامیم
- اره برو ... بلند شو برو تا دختر یکی یدونشونو نخوردم.
جانا:
ای حرفا چیه حامیم😐
بهنام:
غیراز اینه ؟ همیشه به یه غریبه بیشتر از من اعتماد داشتن
جانا:
جوابی نداشتم که به حامیم بدم ٬ حق داشت و حرف حق جواب نداشت ...
دیگه باباو حامیم مثل گذشته ها نبودن خیلی وقت بود که نسبت به هم سرد شده بودن ولی
همیشه شاهد اشک های یواشکی مامان بودم.
حامیم:
- مامان میرم یکم استراحت کنم یه دوش بگیرم تا مهمونا بیان
مامان :
- برو پسرم الهی دورت بگردم ... چیزی خواستی صدام کن
مامان:
- اخه این چه زندگیه
جانا:
-إ... مامان چرا گریه میکنی؟ بابا میاد میبینه ها
مامان:
- ۶-۷ماه تمام تو یه کشور غریب دوراز خانواده ... الانم که میره جدا از ما
زندگی کنه
جانا:
-خب با بابا حرف بزن ... بابا از چی میترسه من که دیگه نامزد دارم ۶ماه دیگه ام عروسیمه...
هه.هر کاری که باید میکردو کرده خیالش راحت باشه
ادامه در پارت بعد..🥲
هدایت شده از 🌓NSN🌗
سلام
نیاز به ادمین دارم شرایط خاصی هم ندارد
سه ادمین فعالیت
یک اد تایم
آیدیم @NSN721N8N
چنلم https://eitaa.com/romaneas
سلام 😁
بابت این مدتی که نبودم عذر میخوام🔴❤️
مسافرت بودم و نتونستم گوشی دست بگیرم(:ببخشید دخملام
پارت۱۲۶🔴❌
مامان :
- جانا کارای بابات به صالح جفدتون بود.
جانا:
من کاری به این حرفا ندارم.....مامان بابا در حق حامیم خیلی بی انصافی کرد.
خیلی خوردش کرد.
من خودمو مقصر میدونم .با اینکه من دختر واقعیتون نیستم بخاطر
من دارید حامیمو مجازات میکنید ... باهاش بد تا میکنید ... اینکه ۶ ماه از همه چیزو
همه کس دورش کردین بزرگترین تنبیه بود ٬ کی میخواد بابا دست برداره از کاراش؟
کی تموم میشه ؟
مامان :
- اینکه گفتی دختر واقعی ما نیستی رو نشنیده میگیرم جانا ٬ اخرین بارت
باشه که به زبون اوردی ... حاالام برو به کارات برس ۲-۳ساعت دیگه مهمونا میان
جانا:
چشمم رو از پنجره اتاقم دوختم به اسمان به باران بهاری ٬ به ابرای سیاه و کبود اسمان
... وزش نسیم خنک روی صورتم ... بوی خاک ٬ بی اختیار یه شعر از فروغ فرخزاد زیر
لب زمزمه کردم.
می روم ٬ اما نمیپرسم ز خیش
ره کجا ؟ منزل کجا ؟ مقصود چیست ؟
بوسه میبخشم ٬ ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه ٬ را معبود کیست ؟
اه ٬ اری ٬ این منم ٬ اما چه سود
"او " که در من بود ٬ دیگر نیست ٬ نیست
می خروشم زیر لب ٬ دیوانه وار
(نویسنده:شاعریم گل کرده😂)
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۱۲۷🔴❌
جانا:
حس خوبی داشتم . رفتم روبه روی اینه یه لبخند تحویل خودم دادم ٬ یه لبخند تلخ ...
لبخندم بزرگ شد بزرگ ... بزرگ تر ... تبدیل به قهقهه شد اخرسرم اشکایی که
نمیدونم با بارششون چیو به اثبات میرسوندن ؟ نمیدونم !
نگاهی به ساعت انداختم ۵ دقیقه ای اماده شدم رفتم پایین
مامان و خاله صدیقه تو اشپز خونه مشغول بودن
مامان :
- جانا جان مادر بیا این میوه هارو بچین ما دستمون بنده
شروع کردم به چیدن میوه ها....
جانا:
مهمونا امشب میان؟
مامان:
- اره ٬ ولی دایتینا نیستن ... زنگ زده با حامیم صحبت کرده گفته که نمیتونن بیان
.
جانا:
بابا و حامیم کجان؟
مامان:
- بابات که بیرونه ... حامیم نمیدونم حیاطه یا رفت بیرون.
جانا:
میوه هارو بزارم رو میز؟
مامان
- اره ٬ دسته گلت درد نکنه
جانا:
-کارم داشتین صدام کنین
درو باز کردم حیاط و دید زدم....
ادامه در پارت بعد...🥲