eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
64 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت۱۲۶🔴❌ مامان : - جانا کارای بابات به صالح جفدتون بود. جانا: من کاری به این حرفا ندارم.....مامان بابا در حق حامیم خیلی بی انصافی کرد. خیلی خوردش کرد. من خودمو مقصر میدونم .با اینکه من دختر واقعیتون نیستم بخاطر من دارید حامیمو مجازات میکنید ... باهاش بد تا میکنید ... اینکه ۶ ماه از همه چیزو همه کس دورش کردین بزرگترین تنبیه بود ٬ کی میخواد بابا دست برداره از کاراش؟ کی تموم میشه ؟ مامان : - اینکه گفتی دختر واقعی ما نیستی رو نشنیده میگیرم جانا ٬ اخرین بارت باشه که به زبون اوردی ... حاالام برو به کارات برس ۲-۳ساعت دیگه مهمونا میان جانا: چشمم رو از پنجره اتاقم دوختم به اسمان به باران بهاری ٬ به ابرای سیاه و کبود اسمان ... وزش نسیم خنک روی صورتم ... بوی خاک ٬ بی اختیار یه شعر از فروغ فرخزاد زیر لب زمزمه کردم. می روم ٬ اما نمیپرسم ز خیش ره کجا ؟ منزل کجا ؟ مقصود چیست ؟ بوسه میبخشم ٬ ولی خود غافلم کاین دل دیوانه ٬ را معبود کیست ؟ اه ٬ اری ٬ این منم ٬ اما چه سود "او " که در من بود ٬ دیگر نیست ٬ نیست می خروشم زیر لب ٬ دیوانه وار (نویسنده:شاعریم گل کرده😂) ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۱۲۶تقدیم شوما💙👍
سلام ماهرو چطورین 😍❤️
پارت۱۲۷🔴❌ جانا: حس خوبی داشتم . رفتم روبه روی اینه یه لبخند تحویل خودم دادم ٬ یه لبخند تلخ ... لبخندم بزرگ شد بزرگ ... بزرگ تر ... تبدیل به قهقهه شد اخرسرم اشکایی که نمیدونم با بارششون چیو به اثبات میرسوندن ؟ نمیدونم ! نگاهی به ساعت انداختم ۵ دقیقه ای اماده شدم رفتم پایین مامان و خاله صدیقه تو اشپز خونه مشغول بودن مامان : - جانا جان مادر بیا این میوه هارو بچین ما دستمون بنده شروع کردم به چیدن میوه ها.... جانا: مهمونا امشب میان؟ مامان: - اره ٬ ولی دایتینا نیستن ... زنگ زده با حامیم صحبت کرده گفته که نمیتونن ￾بیان . جانا: بابا و حامیم کجان؟ مامان: - بابات که بیرونه ... حامیم نمیدونم حیاطه یا رفت بیرون. جانا: میوه هارو بزارم رو میز؟ مامان - اره ٬ دسته گلت درد نکنه جانا: -کارم داشتین صدام کنین درو باز کردم حیاط و دید زدم.... ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۱۲۷تقدیم شوما😇❤️
>하나님 예수 그리스도의 이름으로•~🍷🤍✨ >In the name of God Jesus Christ•~🍷🤍✨ 우리의 소원 : Idlet에 도착 •~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~• 안녕하세요 여러분 سلام به همه شما 이것은 당신을 위한 것입니다 این برای شماست 👇🏻👀🫀 https://eitaa.com/KOREA_Actors_1996 환영 <خوش آمدید>😈🤌🏻
سلام قشنگام روز بخیر👍💙
پارت۱۲۸🔴❌ جانا: چشمم افتاد به حامیم ته حیاط قدم میزد. اروم اروم از پشت باغچه رفتم که بترسونمش ... حامیم با چشمای سیاه ش که ازش خشم میبارید باصدای دو رگه گفت. حامیم: - چیه ... (با خنده)؟ جانا: داداشی خوبی؟ حامیم : - اره عالی دارم فکر میکنم که چجوری باید جای خالیتو پر کنم؟ غم نبودتو چجوری؟ جانا: الان که هستم چشماشو دوخت به اسمان زیر لب گفت حامیم - اره هستی ... اما در اصل نیستی ٬ مثل تموم این سالاکه بودی ٬ اما نبودی... حامیم تموم کن کن￾بس کن دیگه حامیم همه چی گذشت تموم شد ٬ رفت تو خاطره ها ٬ رفت تو گذشته با نگاهی وحشی وپرحرص همچین زیر لب غرید به بدنم رعشه انداخت رگه گردنش زده بود بیرون حامیم: - چیییی ؟ تموم شد ٬ به همین راحتی ... ؟ اره تموم شد ... چون برای تو راحت بود ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۱۲۸ تقدیم شما❤️😍
پارت۱۲۹🔴❌ برای من شروع شده... چرا جانا ... چرا بامن اینکارو میکنی ؟ گناهم چی بوده ؟ چون عاشقت هسم. چون دوستت دارم.. د حرف بزن لعنتی... میدونی اولین ضربه رو کی زدی بهم جانا شبی که نامه رو دادم دستت و بهت گفتم که دارم از ایران میرم ٬ میدونی چقدر منتظر شنیدن یه کلمه از تو بودم که بگی نرو ... تو اگه اون شب میگفتی نرو تموم دنیارو به هم میرختم و نمیرفتم. وقتی سکوت کردی خودم جوابم رو گرفتم. ضربه دوم رو زمانی زدی که فهمیدم با کسری پسر عمو نامزد شدین ... توی خیالم چه دنیای ساخته بودم با تو جانا... از چپاندن صلاح توی مغزم خستم ...از انتظار برای تو خستم ... خستم کردن این بزرگان صالح اندیش... جانا: طاقتم به سر رسید ٬ دیگه نمیتونستم این حال حامیمو تحمل کنم این حال خرابش حال منم خرابتر میکرد بلند شدم راه افتادم سمت خونه. حامیم: - نمیخوای چیزی بگی جانا ...؟ حرفی بزنی که تسلای دلم باشه... حرفی برای تسلای دلش نداشتم اما حرف دلمو گفتم. ادامه در پارت بعد....🥲
پارت۱۲۹ تقدیم شما🙃🌙