پارت۱۲۸🔴❌
جانا:
چشمم افتاد به حامیم ته حیاط قدم میزد.
اروم اروم از پشت باغچه رفتم که بترسونمش ...
حامیم با چشمای سیاه ش که ازش خشم میبارید باصدای دو رگه گفت.
حامیم:
- چیه ... (با خنده)؟
جانا:
داداشی خوبی؟
حامیم :
- اره عالی دارم فکر میکنم که چجوری باید جای خالیتو پر کنم؟ غم نبودتو چجوری؟
جانا:
الان که هستم
چشماشو دوخت به اسمان زیر لب گفت
حامیم - اره هستی ... اما در اصل نیستی ٬ مثل تموم این سالاکه بودی ٬ اما نبودی...
حامیم تموم کن کنبس کن دیگه حامیم همه چی گذشت تموم شد ٬ رفت تو خاطره ها ٬ رفت تو گذشته
با نگاهی وحشی وپرحرص
همچین زیر لب غرید به بدنم رعشه انداخت رگه گردنش زده بود بیرون
حامیم:
- چیییی ؟ تموم شد ٬ به همین راحتی ... ؟ اره تموم شد ... چون برای تو راحت بود
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۱۲۹🔴❌
برای من شروع شده... چرا جانا ... چرا بامن اینکارو میکنی ؟ گناهم چی بوده
؟ چون عاشقت هسم. چون دوستت دارم..
د حرف بزن لعنتی...
میدونی اولین ضربه رو کی زدی بهم جانا شبی که نامه رو دادم دستت و بهت گفتم
که دارم از ایران میرم ٬ میدونی چقدر منتظر شنیدن یه کلمه از تو بودم که بگی نرو
... تو اگه اون شب میگفتی نرو تموم دنیارو به هم میرختم و نمیرفتم.
وقتی سکوت کردی خودم جوابم رو گرفتم.
ضربه دوم رو زمانی زدی که فهمیدم با کسری پسر عمو نامزد شدین ... توی خیالم چه
دنیای ساخته بودم با تو جانا...
از چپاندن صلاح توی مغزم خستم ...از انتظار برای تو خستم ... خستم کردن این
بزرگان صالح اندیش...
جانا:
طاقتم به سر رسید ٬ دیگه نمیتونستم این حال حامیمو تحمل کنم این حال خرابش حال
منم خرابتر میکرد بلند شدم راه افتادم سمت خونه.
حامیم:
- نمیخوای چیزی بگی جانا ...؟ حرفی بزنی که تسلای دلم باشه...
حرفی برای تسلای دلش نداشتم اما حرف دلمو گفتم.
ادامه در پارت بعد....🥲
سلام
خوش اومدی به کانال خودت
قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉
💌رمان: خورشید و ماه❤️🔥
1403/11/23
👩🏻💻نویسنده: فرزانه
🎭ژانر: درام
https://eitaa.com/romanna
بکوب روی لینک و به خانواده ما بپیوند🥲
>하나님 예수 그리스도의 이름으로•~🍷🤍✨
>In the name of God Jesus Christ•~🍷🤍✨
우리의 소원 : Idlet에 도착
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
안녕하세요 여러분
سلام به همه شما
이것은 당신을 위한 것입니다
این برای شماست 👇🏻👀🫀
https://eitaa.com/KOREA_Actors_1996
환영 <خوش آمدید>😈🤌🏻
پارت۱۳۰🔴❌
جانا:
یچیزی توی سرم هی ورور میکنه که زندگی رو انقدر جدی نگیر ... زندگی بی رحم تر از اونیه که هر چی میخوای جلوی پات بزاره
وبلاخره مهمونی امشب فرا رسید و لحظه ای که من اصلا دوست نداشتم شاهدش
باشم لحظه ی ملاقات کسری و حامیم.
مامان:
جانا دخترم یه زنگ بزن به کسری جان بپرس کجاس؟
عموحسن(پدر کسری):
- من زنگ زدن چند تاام حرف بارش کردم سرکوچس رسیده...
بعد حرف عمو صدای ایفون اومد
عمو:
- خودشه
کم کم همه جابه جا شدن برای شام منم رفتم جلوی در برای خوش امد گویی کسری
نگاه سنگین حامیم را رو خودم حس میکردم.
کسری
- سلام ببخشید دیرشد
جانا:
سلام کجایی تو یعنی انقدر واجب بود کارات.
کسری - بخاطر اینکه پدر زنم منو بیشتر دوست داشته باشه مجبورم تا دیر وقت کار کنم دیگ
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۱۳۱🔴❌
جانا:
شما کار نکرده عزیزی برای پدر
دستموگرفت پشت سر خودش کشون کشون برد سمتی که حامیم نشسته بود
دستشو گذاشت رو کمرم و رو به روی حامین وایسادیم.
کسری:
- سلام خوش امدی حامیم جان ... سفر خوب بود
حامیم:
- سلام خیلی ممنون ... بله خدارو شکر
کسری :
- جویای احوال بودیم از عمو جان
حامیم:
- بله ٬ شما لطف دارین ... منم تبریک میگم خوشبخت بشین
سری جفت دستاشو گذاشت رو شونم سرشو بر گردوند سمت منو گفت ...
کسرس:
- مگه میشه با وجود جانا توی زندگیم خوشبخت نشم.
نگاه حامیم رو منو کسری میچرخید ... از نگاهش نفرت بیرون میریخت یچیزی تو ی دلم میگفت این ارامشه قبل طوفان ...
دستمو کشید برد سمتی که حامیم جلوی چشمامون نباشه...
خیلی خسته بودم دوست داشتم بخوابم سرگیجه داشتم سروصدای جمع واقعا اذیتم میکرد دیدم حالا که همه سرگرمن ۱۰دقیقه برم تو اتاقم دراز بکشم..
ادامه در پارت بعد...🥲
هدایت شده از 𝐬𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞🌙
نیاز به همسایه دارم امارت مهم نیس.
هر کی اوکیه بیاد ناشناس ایدیشو بزاره((:👇
https://daigo.ir/secret/71650265423
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
نیاز به همسایه دارم امارت مهم نیس. هر کی اوکیه بیاد ناشناس ایدیشو بزاره((:👇 https://daigo.ir/secret/
بچه ها اگه دوست داشتین بیاین اینجا بهمون خیلی خوش میگذره مالک خودمم❤️🔥😊