هدایت شده از 𝐬𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞🌙
نیاز به همسایه دارم امارت مهم نیس.
هر کی اوکیه بیاد ناشناس ایدیشو بزاره((:👇
https://daigo.ir/secret/71650265423
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
نیاز به همسایه دارم امارت مهم نیس. هر کی اوکیه بیاد ناشناس ایدیشو بزاره((:👇 https://daigo.ir/secret/
بچه ها اگه دوست داشتین بیاین اینجا بهمون خیلی خوش میگذره مالک خودمم❤️🔥😊
سلام ببخشید واقعا دیگه نتونستم رمان را ادامه بدم.
اما به خاطر شما تا آخر رمان را هم براتون میزارم و بعد میرم🥲🥺
پارت۱۳۲🔴❌
نگاهمو بین مهمونا چرخوندم از کسری خبری نبود از وقتی که اومده سرگرم صحبت با گوشیش بود🗣
اتاقای پایین رو گشتم خبری ازش نبود یه نگاه به حیاط انداختم با اینکه تاریک و پر ماشین بود چیزی ام دیده نمیشد ... حدس زدم شاید بالا باشه...🙃
از پله ها که بالا رفتم چشمم به پرده بهار خواب افتاد که با وزش نسیم جابه جا
میشد رفتم نزدیک تر که متوجه صدای کسری شدم با گوشی صحبت میکرد.
کسری :
تو چی فکر کردی هااا ؟ فکر میکنی که خیلی باهوشی ...!!!؟ ن اقای منصور
ابراهیمی من یکیو نمیتونی دور بزنی همه مدارک بر علیه تو ... چجوری میخوای ثابت
کنی ؟
_______
جانا:دیگه گوشام چیزی نمیشنید چشام جایی رو نمیدید فقط یه اسم تو سرم میچرخید ...
"منصور ابراهیمی"
دستمو گذاشتم روی دهنم و دویدم سمت اتاقم رو زانو افتادم زمین خدایااا من چیکار کردم ... کسری ... یعنی ... کسری ... نه ... حتما اشتباه شنیدم...🥺
صدای قدماشو شنیدم از پله ها رفت پایین ... من باید یه کاری کنم
باید به بابا بگم....😭
بابا با این وضعیت قلبش نمیشه😖
پارت۱۳۳🔴❌
نشستم لبه تخت و چند تا نفس عمیق کشیدم
حرفای کسری توی سرم میچرخید ٬ بغض داشت خفم میکرد ... این بود دوست
داشتنت ... این بود اون همه حرفای قشنگت ... اینطوری میخواستی خوشبختم کنی ...
چقدر ساده و احمق بودم من😏
با صدای در سریع اشکامو پاک کردم و از روی تخت بلند شدم.
حامیم :
جانا چرا اومدی بالا؟ خوبی ؟
_______
جانا
-اره ... داشتم میومدم پایین
_______
حامیم
- چرا گریه کردی ؟ کسری چیزی گفته؟
_______
جانا
-حامیم باید یچیزی رو بهت بگم.
_______
حامیم - چیشده ؟
_______
جانا:
کسری با ابراهیمی شریک بابا هم دست بوده.
_______
حامیم - چیییی !؟ میفهمی چی داری میگی ؟
______
جانا-بخدا خودم شنیدم ...
______
حامیم - جانا اگه اشتباه کنی میدونی که..
______
جانا:اره ... اره میدونم چی میشه ولی مطمئنم.
حامیم غرق فکر بودو مطمئن بودم که هیچ کدوم از حرفای منو نمیشنوه
جانا-حامیم الان وقت فکر کردن نیستا باید چیکار کنیم ؟ به چی فکر میکنی تو🤓
ادامه در پارت بعد...
پارت۱۳۴🔴❌
حامیم -
دارم به این فکر میکنم که کسری از جون خانواده ما چی میخواد ...اینم از این
گند کاریاش حالا بگو ببینم...
این پسر خوب چیکار کرد که تو دلت جا شد جانا ؟🥲
دو تا دستامو گذاشتم رو صورتمو بلند بلند هق هق کردم
حامیم
- هیس ... تو چرا گریه میکنی ؟
طاقت دیدن اشکاتو ندارم جونه عزیزت پیشه من اینجوری گریه نکن
جانا
-حامیم٬ من ... کسری رو دوست ندارم ... اون منو مجبور کرد گفت اگه
باهاش ازدواج نکنم کاری برای شرکت نمی کنه و به بابا میگه که نمی تونم ... بابا تو
وضعیت بدی بود ... توام که ایران نبودی ... 😭
هق هقم شدید تر شد
حامیم
- کثافت ٬ عوضی ... الان دیگه من برگشتم ... دارم براش
اشکاتو پاک کن جانا الان باید بریم پایین تو به کسی چیزی نگو ...یک هفته بهم
فرصت بده ٬ فقط تو باید بهم کمک کنی...
جانا:
چیکار کنم؟
باید همه شماره توی گوشی کسری رو بهم بدی ٬ هم با وکیل شرکت هم با پلیس درمیون میزارم ... اینطوری میتونیم خیلی راحت رد منصوری رو بزنیم و
گیرش بیاریم ...
من میرم پایین توام یکم بعد بیا.
از کنارم رد شد رفت سمت در، دستش رو دستگیره در بود که صداش زدم...
ادامه در پارت بعد🥲