(پارت ۱۰)💙☘
-جانا:ن بابا ٬ فک نکنم .
شایدم ...مطمئن نیستم.😟
-ساناز:خب امارشو بگیر...به منم بگو😉
جانا:
-میدونستم ساناز از حامیم خوشش میاد ولی چون تا حالابه زبون نیاورده منم دلم
نمیخواست به روش بیارم.😜
انقد گرم صحبت کردن بودیم ومثلا درس میخوندیم که متوجه گذر زمان نشدیم.😂
هوا که تاریک شد ی نگاه به ساعت انداختیم ۸خورده ای بود ساناز غر غر کنان وسایلشو
جمع کردو رفت.😒😕
بعد از بدرقه کردن ساناز خواستم برگردم یکم اتاقمو جمع کنم ... که صدای بابا و حامیم
رو شنیدم.🗣
از پله ها که رفتم پایین شنیدم از یه مهمونی صحبت میکردن...🤕
-جانا:مهمونی؟ مهمونی کی؟😳
-بابا:عموحسن برای اومدن کسری فرداشب یه مهمونی گرفته .🌚
-جانا: إ ... بلاخره از خارج دل کند.😏
-بابا:واسه درس رفته بود دخترم تفریح نبودکه ...🧔
خیلی پسره خوبیه ماشاالا اقایی شده.اسه خودش امروز دیدمش.👌🥇
ادامه در پارت بعد✨👈.....
800K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدی توهم دلت تنگ میشه واسه من؟🫠🩶
شبتون به زیبایی این موزیکش🌙
(پارت۱۱)🫂🫀
-بابا:یه دس لباس خوشگلو مناسب واسه فردا بپوش که همه هستن.👗👡
جانا:
منم که از خدا خواسته به بهونه هر مهمونی اماده میشم واسه خرید🤭
-حامیم: چرا مثلا؟😬
-بابا:بعداز چند سال داره پسر عموشو میبینه...
-حامیم: خب که چی؟میخوام نبینه...😏
اخماشو کرد توهمواز پله ها رفت بالا سمته اتاقش😶
مامانو باباچشماشونو دوختن به من 👀
ابرو ،شونه هامو انداختم بالاو رفتم سمته پله ها...🗿
قبل از اینکه برم تو اتاقم خواستم از حامیم بپرسم اگه فردا وقت ازاد داره باهم بریم
خرید🛍
از لای در نگاهی انداختم دیدم جلو اینه وایساده به موهای نسبتا بلندش حالت
میده و در حاله فیگور گرفتنه👀👱♂
چشمم که به شکم تکه تکه ش افتاد ناخداگاه پوزخند زدم😹
-حامیم :قایمکی دید زدم اصلا کار درستی نیستااا ...🙄😐
-بهش خندیدمو رفتم داخل گوشه تخت نشستم🧎♀
جلوی اینه وایسادو با یه حرکت تیشرتشو تن کرد .👕
همیشه تیشرت که میپوشید عضله
هاش برجسته ترمیشدن. 💪🦵
چشمم افتاد به شیشه عطرم که کناره بالشتش بود.به شوخی گفتم.🤓
-جانا: حامیم خان....
ادامه در پارت بعد🙏✍