eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
61 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
عکس های منتشر شده در فرودگاه ریش هاش داره در میاد🥺
دوستان من ناشناس و گذاشتم برای اینکه شما درخواست سوال و یا هرچیزی که میخواستید رو بگید✨ ولی اونی که میادتو ناشناس حرفهای.........میزنه خیلی به این چیزا علاقه داری برو جای دیگه حیف که نمی‌دونم کیه🗿🔪 ولطفا احترام خودتون را نگه دارید دوست ندارم کسی را ناراحت کنم🙏مرسی
ما رو به دوستاتون معرفی نمیکنید؟🥺 https://eitaa.com/romanna
خب بریم پارت15؟؟❤️‍🔥
(پارت15)✨🎀 -جانا: بلند شدم روی تخت رو مرتب کردمو به ساناز گفتم صبر کن تا اماده بشم تنها نری🦥 ساناز از اعصبانیت چپ چپ نگام میکرد.😐 -ساناز:لازم نکرده خودم میرم🙄 خندم گرفتو گفتم -جانا:حالا انقد حرص نخور برات خوب نیس😂 خلاصه با کلی غر غر کردن بلاخره رفت.😮‍💨 رفتم پایین خاله صدیقه رو دیدم -جانا:سلام خاله صدیقه .صبح بخیر🙋‍♀ -خاله صدیقه:سلام دخترم ظهرت بخیر بیا صبحونتو بخور تا ناهار اماده بشه🧈🍞 -تا من برم دوش بگیرم ناهار اماده میشه بعدشم برم سراغه درسم که بعداظهر نیستم.🛁🧼 ساعت نزدیکای ۴میشد که داشتم اماده میشدم گوشیم زنگ خورد📱 حامیم بود -جانا:سالااااااااااااااااااام -حامیم: می نوازم من تورا ٬ ای عشق خوش فرجام می گدازم بهر تو ٬ ای تو همه گرمای من قلب من از دوریت ،حتی ندارد یک تپش ' -----------------------' قهقهه ای زدمو گفتم همین مونده بود که شاعر بشی😂🤣 خندیدوگفت : -حامیم: بله دیگه ... تعجب نکن🙃 10دقیقه ی دیگه پایین باش دارم میرسم.🚘 ادامه در پارت بعد.....😢
سلام صبحتون بخیر قشنگا
(پارت16)❤️✨ خاله صدیقه و مامان تو اشپز خونه بودن که گفتم من با حامیم میرم خرید .🛍🛒 ازشون خدافظی کردمو از خونه اومدم بیرون...🚪🚶‍♀ حامیم تو ماشین منتظر بود🚗. -جانا:سلام حامیممم -حامیم: سالاااام خاااانم ...چه خبرا؟ درسا چطوره؟😉 -جانا: خوب ... از شنبه امتحانام شروع میشه ... راستی میری همون پاساژ ی که همیشه میریم ؟🛒🎁 - حامیم:فرقی نمیکنه حالا چی میخوای بگیری؟🤷‍♂ -جانا:واسه مهمونی امشب یه لباس خیلی خوشگل میخوام...🧥👜 -حامیم: یجایی هست لباسای خوبی داره جمع و جوره به درد مهمونی امشب میخوره.🙏💁‍♂ یجوری گفت حالا انگار من میخواستم برم لباس مجلسی بگیرم ... 😒 با این اخلاق گندش. 😢 ... ن به محبت های بی حدو اندازش ن به این حرفا و اخماش خلاصه از ماشین پیاده شدیمو رفتیم سمته فروشگاه...🚘🛍 نیم ساعتی داشتیم میگشتیم که ن چیزی انتخاب میکرد ،ن میزاشت من انتخاب کنم .😫 رفتیم طبقه بالا که یه فروشگاه بزرگ با لباسای ست مردونه و زنونه داشت.👕👚 -حامیم: نظرت چیه امشب لباسامونو ست کنیم؟🤭 - جانا: با خنده ی معنی داری گفتم بالای فروشگاه رو بخون😁 - حامیم:مهم نیست ...😜 دستمو گرفت رفتیم داخل یکم چرخیدیمو یکی از فروشنده های اقا اومد سمتون.... ادامه در پارت بعد.....😢
پارت 16 تقدیم به شما....😘
1.نمیدونم،نظر خودم ۲۰سالگیع 2.خیر 3.خبریع یا پرسشی؟😂