(پارت15)✨🎀
-جانا:
بلند شدم روی تخت رو مرتب کردمو به ساناز گفتم صبر کن تا اماده بشم تنها نری🦥
ساناز از اعصبانیت چپ چپ نگام میکرد.😐
-ساناز:لازم نکرده خودم میرم🙄
خندم گرفتو گفتم
-جانا:حالا انقد حرص نخور برات خوب نیس😂
خلاصه با کلی غر غر کردن بلاخره رفت.😮💨
رفتم پایین خاله صدیقه رو دیدم
-جانا:سلام خاله صدیقه .صبح بخیر🙋♀
-خاله صدیقه:سلام دخترم ظهرت بخیر بیا صبحونتو بخور تا ناهار اماده بشه🧈🍞
-تا من برم دوش بگیرم ناهار اماده میشه بعدشم برم سراغه درسم که بعداظهر نیستم.🛁🧼
ساعت نزدیکای ۴میشد که داشتم اماده میشدم گوشیم زنگ خورد📱
حامیم بود
-جانا:سالااااااااااااااااااام
-حامیم:
می نوازم من تورا ٬ ای عشق خوش فرجام
می گدازم بهر تو ٬ ای تو همه گرمای من
قلب من از دوریت ،حتی ندارد یک تپش
' -----------------------'
قهقهه ای زدمو گفتم همین مونده بود که شاعر بشی😂🤣
خندیدوگفت :
-حامیم: بله دیگه ... تعجب نکن🙃
10دقیقه ی دیگه پایین باش دارم میرسم.🚘
ادامه در پارت بعد.....😢
828.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری سروش قربانی
داداش✨🤍🫀
(پارت16)❤️✨
خاله صدیقه و مامان تو اشپز خونه بودن که گفتم من با حامیم میرم خرید .🛍🛒
ازشون خدافظی کردمو از خونه اومدم بیرون...🚪🚶♀
حامیم تو ماشین منتظر بود🚗.
-جانا:سلام حامیممم
-حامیم: سالاااام خاااانم ...چه خبرا؟ درسا چطوره؟😉
-جانا: خوب ... از شنبه امتحانام شروع میشه ... راستی میری همون پاساژ ی که همیشه میریم ؟🛒🎁
- حامیم:فرقی نمیکنه حالا چی میخوای بگیری؟🤷♂
-جانا:واسه مهمونی امشب یه لباس خیلی خوشگل میخوام...🧥👜
-حامیم: یجایی هست لباسای خوبی داره جمع و جوره به درد مهمونی امشب میخوره.🙏💁♂
یجوری گفت حالا انگار من میخواستم برم لباس مجلسی بگیرم ... 😒
با این اخلاق گندش. 😢
... ن به محبت های بی حدو اندازش ن به این حرفا و اخماش
خلاصه از ماشین پیاده شدیمو رفتیم سمته فروشگاه...🚘🛍
نیم ساعتی داشتیم میگشتیم که ن چیزی انتخاب میکرد ،ن میزاشت من انتخاب کنم .😫
رفتیم طبقه بالا که یه فروشگاه بزرگ با لباسای ست مردونه و زنونه داشت.👕👚
-حامیم: نظرت چیه امشب لباسامونو ست کنیم؟🤭
- جانا:
با خنده ی معنی داری گفتم بالای فروشگاه رو بخون😁
- حامیم:مهم نیست ...😜
دستمو گرفت رفتیم داخل یکم چرخیدیمو یکی از فروشنده های اقا اومد سمتون....
ادامه در پارت بعد.....😢