(پارت16)❤️✨
خاله صدیقه و مامان تو اشپز خونه بودن که گفتم من با حامیم میرم خرید .🛍🛒
ازشون خدافظی کردمو از خونه اومدم بیرون...🚪🚶♀
حامیم تو ماشین منتظر بود🚗.
-جانا:سلام حامیممم
-حامیم: سالاااام خاااانم ...چه خبرا؟ درسا چطوره؟😉
-جانا: خوب ... از شنبه امتحانام شروع میشه ... راستی میری همون پاساژ ی که همیشه میریم ؟🛒🎁
- حامیم:فرقی نمیکنه حالا چی میخوای بگیری؟🤷♂
-جانا:واسه مهمونی امشب یه لباس خیلی خوشگل میخوام...🧥👜
-حامیم: یجایی هست لباسای خوبی داره جمع و جوره به درد مهمونی امشب میخوره.🙏💁♂
یجوری گفت حالا انگار من میخواستم برم لباس مجلسی بگیرم ... 😒
با این اخلاق گندش. 😢
... ن به محبت های بی حدو اندازش ن به این حرفا و اخماش
خلاصه از ماشین پیاده شدیمو رفتیم سمته فروشگاه...🚘🛍
نیم ساعتی داشتیم میگشتیم که ن چیزی انتخاب میکرد ،ن میزاشت من انتخاب کنم .😫
رفتیم طبقه بالا که یه فروشگاه بزرگ با لباسای ست مردونه و زنونه داشت.👕👚
-حامیم: نظرت چیه امشب لباسامونو ست کنیم؟🤭
- جانا:
با خنده ی معنی داری گفتم بالای فروشگاه رو بخون😁
- حامیم:مهم نیست ...😜
دستمو گرفت رفتیم داخل یکم چرخیدیمو یکی از فروشنده های اقا اومد سمتون....
ادامه در پارت بعد.....😢
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اجرای[ من ]
کنسرت دیشب تهران🤌
https://eitaa.com/romanna
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری مبین🌻
کنسرت دیشب
https://eitaa.com/romanna