eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
60 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
استوری جدید حامیم دیشب و چراغونی):🌻
رمز ناشناس قبلی یادم اومد😂🥳🥳
4تا پیام هم داشتیم👇
1.خواهر👩‍🦱 3.مرسی گلم با وجود شما عالیم 11/23.4زدم 5.چشم👍
خب قشنگام پارت17 هم تایپ میکنم و امشب براتون میزارم❤️‍🔥😘
سلام قلبوم اگه یکی باشه بتونه استوری های حامیم را بزاره چنل.و اگه بچه ها درخواستی داشتن جواب بده😉🤌 اگه میتونی بگو🫂
(پارت17)❤️‍🔥 دستمو گرفت رفتیم داخل فروشگاه یکم چرخیدیمو یکی از فروشنده های اقا اومد سمتمون👫👚 -فروشنده: میتونم کمکتون کنم ؟👱🗣 -حامیم:چیزی انتخاب نکردیم🙄 - فروشنده:اگه برای عقد، جشن های ساده میخواین مدل لباسای بالا هستن اوناهم همشون ست هستن👀👫 -فروشنده:حالا برای عقد یا جشنه معمولی؟ از حرفه فروشنده خندم گرفت وتا خواستم توضیح بدم حامیم دستمو فشار دادو به طور غیر مستقیم یعنی حرف نزنو ساکت ٬ که لبخند رو صورتم خشکید و خفه شدم😳😞😣 - حامیم:هر دو داشتیم از پله ها میرفتیم بالا که صورتمو سمته حامبم کردمو گفتم -جانا:چرا ... چیزی نگفتی؟🧐 - جامیم:چه دلیلی داره به همه تو ضیح بدیم ... 🤨 چه اهمیتی داره که دیگران چه فکری میکنن بزار فک کنن که نامزدیم چه بهتر...😎 از حرفش خندم گرفتو غش غش زدم زیر خنده داداش به این غیررررتی ...🤪 با اینکارات من نترسم خوبه ...🥸 از شل شدن دستاش و گرفتگیه صورتش فهمیدم که ناراحتش کردم )😖 ای توووو روووحت جانا باز حرف زدی تووو☹️ ( دسته راستم تو دستش بود با دسته چپ صورتشو برگردوندم سمته خودم🤏 تو چشاش که پر حرف وسوال بودزل زدم👀 خیلی خودمو کنترل کردم از اینکه نمی گفت چه مرگشه خیلی عصبانی بودم🤬😨 ادامه در پارت بعد.....😢
پارت17 تقدیم به شما عسلا😂😎
بچه ها عضو های چنل شماره 110شدع😂دقت کرده بودین؟
مرسی که لف میدین😂😉یعنی عاشقتونم