(پارت20)🫀🫂
بهش گفتم که چرا هر جا میریم دستمو میگیری .... کور که نیستم خو راهمو میبینم ...👀🤌
با حالت خشنی گفت همینه که هست ... 👎
منم ترجیح میدم که دیگه سر این مسائل باهاش بحث نکنم .💪
قبلا که سنم کم بود خیلی با هم دعوا میکردیم.🦅🦥
اما بزنم به تخته خیلی وقته که با هم
خوب شدیمو جنگ نمیکنیم.💁♀
مامانم میگه رفتار حامیم بخاطر اینه که خیلی رو من حساسه چون با کلی نذرو نیاز به دنیا اومدم.🤭
منو خیلی دوس داره به قوله خوده حامیم...
که همیشه بهم میگه نفسش به نفسم بنده ...🤗👻
حالا بین خودمون باشع، خو منم همین یه داداشو دارم دیگه منم خیلی دوسش دارم.🤫
به سلیقه حامیم یه تونیکه استین کوتاه .... که تا روی زانوم بود به رنگه ابی نفتی و
سفید یه کمر بند ظریف سفید رنگم داشت با یه کت نیم تنه به رنگه ابی نفتی شلوار
کتان سفید جذب با کفشه سفید اسپرت ...👀👗🧵
منم یه کته هم رنگه لباسم ابی نفتی برای حامیم انتخاب کردم که به اون هیکل
ورزشکاریش انصافا خیییلی میومد.🤏👌
خلاصه خریدامون تموم شد و جیب حامیمو حسابی خالی کرده بودم.😂
تا رسیدیم خونه با غرغرای مامان بابا رو به رو شدیم😕
-بابا: حامیم، جانا ... معلوم هست کجایید گوشیتونو چرا جواب نمیدین ... یه نگا به
ساعت بندازین⏱😐
-حامیم: شرمنده بابا گوشیم تو ماشین مونده بود بیرون بودیم متوجه نشدم ...🥶
من که فرار کردم تو اتاقم باز خواست نشم ...
سریع لباسامو پوشیدم ... 💆♀
ادامه در پارت بعد......😢
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگــم عاشقـــ🙂ـــتم؛میگی دیونـــ😅ـــه ای!
شبتون به زیبایی این موزیک🌙
(پارت21)🤍
خدارو شکر که موهام اتو داشت وگرنه کلی وقتمو میگرفت موهامو بافتم و انداختم سمته راستم 😉😊
یه روسری ساتن مشکی گره ای بستم یکم ارایش کردم ... 💫
لاک هم رنگه لباسمم زدمو ...
کیف دستیه مشکیمم برداشتم..👜
یادم افتاد عطر نزدم برگشتم بردارم که فهمیدم دسته حامیمهه😩
رفتم سمته اتاق حامیم دوتا زدم به درو رفتم تو.🚪🖐
- جانا:اوه ... اوه ... اقای سیکس پکوووو ... چه کرررررده ... شلوارو پیرهن مشکی با
کت ابی نفتی .👀🫀
فیته تنش بود خیییلی بهش میومد نگاش افتاد به من پلکم نمیزد.👁👣
-جانا:چیزی شده حامیم
- حامیم:این رنگ چقد بهت میاد جانا😗
-جانا: ن به اندازه تو ...
رفتم شیشه عطرو برداشتم و باهاش دوش گرفتم.😜
هنوز نگاهش رو من بود با نگاهش
حرکاتمو دنبال میکرد انگار باراوله که منو میبینه 😖
این حرفارو همینطور که از پله ها میرفتم پایین میگفتم.
-جانا:حامیم من رفتم پایین الان مامان ،بابا داغ میکنن ... توام زود باش🙏🤌
-حامیم: ... اومدم ... مامان و بابا یه ربع پیش رفتن ... خودم گفتم برن منتظر ما نباشن.✌️
سوار ماشین شدیمو داشت استارته ماشینو میزد نگاهش قفل شد رو موهام👻
ادامه در پارت بعد.....😢
{های} ❤️
رمان خورشید و ماه را خوندی؟
_نه
+بیا پیشمون که ما داریم رمانی مینویسیم که دوست دارم تو هم بخونیش🙃🤍
سر به چنلمون بزن پشیمون نمیشی❤️
•تاسیس شده[1403/11/23]
برای حمایت ازکانال اعلان هارافعال کنید🤍
•لینک کانالمون
https://eitaa.com/romanna