eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
62 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت20تقدیم به شما قلبوم هام🫀🫂
استوری جدیدش دوباره آسانسور 😂
1.جاااانمممم😂 2.تاسیس:11/23 3.با اصرار و اجبار مامانم رفتم کنسرتش و از اون روز طرفدارش شدم🤍😜
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگــم عاشقـــ🙂ـــتم؛میگی دیونـــ😅ـــه ای! شبتون به زیبایی این موزیک🌙
سلام✋کیا بیدارند؟
چرا انقدر لف؟
بچه ها از مدرسه که اومدم پارت میدم😉
(پارت21)🤍 خدارو شکر که موهام اتو داشت وگرنه کلی وقتمو میگرفت موهامو بافتم و انداختم سمته راستم 😉😊 یه روسری ساتن مشکی گره ای بستم یکم ارایش کردم ... 💫 لاک هم رنگه لباسمم زدمو ... کیف دستیه مشکیمم برداشتم..👜 یادم افتاد عطر نزدم برگشتم بردارم که فهمیدم دسته حامیمهه😩 رفتم سمته اتاق حامیم دوتا زدم به درو رفتم تو.🚪🖐 - جانا:اوه ... اوه ... اقای سیکس پکوووو ... چه کرررررده ... شلوارو پیرهن مشکی با کت ابی نفتی .👀🫀 فیته تنش بود خیییلی بهش میومد نگاش افتاد به من پلکم نمیزد.👁👣 -جانا:چیزی شده حامیم - حامیم:این رنگ چقد بهت میاد جانا😗 -جانا: ن به اندازه تو ... رفتم شیشه عطرو برداشتم و باهاش دوش گرفتم.😜 هنوز نگاهش رو من بود با نگاهش حرکاتمو دنبال میکرد انگار باراوله که منو میبینه 😖 این حرفارو همینطور که از پله ها میرفتم پایین میگفتم. -جانا:حامیم من رفتم پایین الان مامان ،بابا داغ میکنن ... توام زود باش🙏🤌 -حامیم: ... اومدم ... مامان و بابا یه ربع پیش رفتن ... خودم گفتم برن منتظر ما نباشن.✌️ سوار ماشین شدیمو داشت استارته ماشینو میزد نگاهش قفل شد رو موهام👻 ادامه در پارت بعد.....😢
پارت 21تقدیم شمماا😍
{های} ❤️ رمان خورشید و ماه را خوندی؟ _نه +بیا پیشمون که ما داریم رمانی می‌نویسیم که دوست دارم تو هم بخونیش🙃🤍 سر به چنلمون بزن پشیمون نمیشی❤️ •تاسیس شده[1403/11/23] برای حمایت ازکانال اعلان هارافعال کنید🤍 •لینک کانالمون https://eitaa.com/romanna
بچه ها این بنرمون برا هر کی میدونید بفرستید آمارمون بره بالا مرسی😉❤️‍🔥
کامنت حامیم زیر پست تولد مهیار✨ " مبارکه تولدت 🤍✨ ‌، ‌خدا پشت و پناهت رفیق ‌"