وای بچه ها من اصلا نمیرسم پارت بدم خودتون میدونید نزدیک عید هست و کلی کار دارم😕
(پارت23)❤️🔥❌
-حامیم: حوصله اهنگ ندارم.😕
گوشیمو وصل کردمو اهنگی رو که دوس داشتم گذاشتم زیر لب زمزمه میکردم ... 🎧
حامیم هراز گاهی نگاهی مینداخت تا اینکه بلاخره راه باز شد.🚗
رسیدیم جلوی در ویلای عموحسن .حامیم دوتا بوق زد . اقا عبدالله نگهبان وباغبون
چندساله عموینا درو برامون باز کرد.🤏
- حامیم:نرو پایین بزار ماشینو داخل حیاط پارک کنم ... باهم میریم پایین.😠
از ماشین پیاده شدیمو صدای خندهاشون تا ته حیاط میومد .🙆♀
وارد سالن که شدیم هر کسی یه گروه ۳-۴نفره تشکیل داده بودنو گپ میزدن.🗣
اول از همه متوجه چشم غره های مامان شدم ... 👀
که منظورش دیر کردنمون بود.🙍♀
-عمو حسن : عمو جان کجایین شما چرا انقد دیر اومدین ؟🤷♂
-حامیم: شرمنده عمو جان تصادف شده بود تو ترافیک بودیم.🤦♂
-عمو حسن : دشمنت شرمنده پسرم ...👍
جانا جان بیا بغل عمو ببینم چه خبرا عمو
...خوبی ؟🫂
- جانا:ممنون عمو جون سلامت باشید.🤌
از اشپز خونه زن عمو و ستایش (دختر عمم)با بچه تو بغلش میومدن سمتمون باهاشون احوال پرسی کردمو شبنم رو از بغل ستا یش (دختر عمم)گرفتم.👀🫂
مشغول بازی با شبنم شدم خیلی شیرین زبونو دوس داشتنیه😜
ادامه در پارت بعد......😥
بچه ها سایت ناشناس بهم ریخته بالا نمیاد لینک و مجبوریم دوباره عوض کنیم😊😞
(پارت24)🔴❌
صدای بابا رو شنیدم که گفت:🧔
-بابا: جانا جان ... بیا به کسری جان یه خوش امد بگو...🗣🤌
-جانا:ببخشید شبنمو دیدم حواسم پرت شد.🤚
نگاهمو سمت کسری چرخوندم حسابی تغیر کرده بود پسر پخته وجاافتاده ای شده
بود👍💪
تیپ و هیکلشم حرف نداشت اما نمیدونم چرا از همون بچگی حس خوبی بهش نداشتم😢😒
.
-کسری: این حرفا چیه جاناجان ...خوب هستین ماشالا بزرگ شدین چه خانمی
شدین..😜
از حرفه جانا جانش اصلا خوشم نیومد😳 خیره سرش ۴ سال خارج بوده جوری حرف
میزنه انگار همین دیروز بوده که همو دیدیم.😂
حامیم ودیدم اومد سمته چپم وایساد و دستمو گرفت نگاهمو از صورت حامیم روی
دستای قفل شدمون دوختم.🤝
-کسری:شنیدم امسال کنکور شرکت میکنین؟ به سلامتی.
-جانا: خیلی ممنون لطف دارین😌
-حامیم: بلهههه ... خیلی ام واسه کنکور تلاش کرده انشاالله که نتیجشم میبینه...🙃😉
از من پرسید مثلا ... نمیددددونم چرررااا جای من جواب میده این چررررااا😡😭
ادامه در پارت بعد.....😢