eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
62 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب دخترا پارت بعد را شب براتون میزارم🙏💙
(پارت25)❌🔴 تو افکار خودم غرق بودم بین در ورودی سالن و حیاط کسری صدام زد...😕😒 -کسری: جانا -جانا:بله؟ -کسری:از اینکه از درسو کنکور صحبت کردم ناراحت شدی؟😊 -جانا:ن،برای چی؟ -کسری: اخه رفتار حامیم جان اینو نمی گفت .🤨 یه نگاه به حامیم انداختم دیدم ... اوه ... اوه ...بدجور داره نگاه میکنه😩🤦‍♀ -جانا:اقا کسری ببخشید ضرفا سنگینه دستم افتاد برم اینارو بزارم☺️ -کسری:خب ٬ بده به من مگه مجبوری نمیتونی بر میداری ...😉 تا خواستم چیزی بگم از دستم گرفت.😞 _ همه دور سفره نشسته بودنو مشغول بودن ...❤️‍🔥 اخرین دیس برنجو اوردمو دادم دسته عمو خواستم برم بشینم بین بابا و حامیم ...عمو گفت ...بشین پیشه خودم جانا جان ... 😊😁 -کسری :ستایش بشینین دیگه غذا سرد شد.😒 بلللهههه همینو کم داشتم اقا کسری درست نشست بغل دسته من کی بود که اینو تحمل کنه ...😾👎 حالا بد تر از این کی بود نگاهای سنگینه اقا حامیمو تحمل کنه .👀🤷‍♀ زیر نگاهای حامیم چرتو پرتای کسری غذا از گلوم پایین نمیرفت ...🙆‍♀🤦‍♀ ادامه در پارت بعد....😢
شبتون به زیبایی این اقاا😍 https://eitaa.com/romanna
تایم فداتون💙
استوری جدید حامیم
دخترا پارت را تاساعت16براتون میزارم😍
(پارت25)❤️❌ خلاصه شامشون تموم شدومشغول گپ زدن شدن. بلندشدم تو جمع کردن سفره به بقیه کمک میکردمو تو دلم خدا خدا میکردم که این کسری کپک سمته من نیاد.😢😱 چون میدونستم حامیم حواسش هستو الکی خودشو سر گرم صحبت کردن کرده ...😫 حامیم مچ دستمو گرفت و دستمو کشید پایین تو گوشم گفت ... 🧏‍♀ -حامیم:کارت که تموم شدمیری به مامان میگی من امتحان دارم با حامیم میرم خونه ۱۰ دقیقه دیگه میای حیاط.🙅‍♂🗣 حوصله بحث نداشتم. واسه همین کارامو سریع انجام میدادمو به این فکر میکردم که چه جوابی بدم که قانع بشه...🙏👀 رفتم سمته مامان... -جانا:مامان میشه کم کم بریم من امتحان دارم باید بخونم🙂 -زن عمو:زن عمو جان فردا که جمعس بعدشم تازه ساعت 23هست.😂 -جانا:بله زن عمو درسته ولی درسام سنگینه باید بیشتر وقت بزارم.☺️ -مامان : باشه دخترم برو به بابات و حامیم بگو که بلند شن من امادم.😌 فاصله حیاط رو طی میکردیم. به مامان گفتم: -جانا:مامان من با تو بابا میام اگه حامیم چیزی گفت بگو تو باهام کار داری.😇 -مامان:باز چی شده؟ -جانا:هیچی بابا ... خیلی بد رانندگی میکنه دلو روده ادم میاد تو حلقش...😒🥶 ادامه در پارت بعد......😢
پارت 25 تقدیم به شما 😊✍
14.1گلم😉 2.فرزانه😊چطوره اسمم؟