(پارت25)❤️❌
خلاصه شامشون تموم شدومشغول گپ زدن شدن.
بلندشدم تو جمع کردن سفره به بقیه کمک میکردمو تو دلم خدا خدا میکردم که این
کسری کپک سمته من نیاد.😢😱
چون میدونستم حامیم حواسش هستو الکی خودشو سر گرم صحبت کردن کرده ...😫
حامیم مچ دستمو گرفت و دستمو کشید پایین تو گوشم گفت ... 🧏♀
-حامیم:کارت که تموم شدمیری به مامان میگی من امتحان دارم با حامیم میرم خونه ۱۰ دقیقه دیگه میای حیاط.🙅♂🗣
حوصله بحث نداشتم.
واسه همین کارامو سریع انجام میدادمو به این فکر میکردم که چه جوابی بدم که قانع
بشه...🙏👀
رفتم سمته مامان...
-جانا:مامان میشه کم کم بریم من امتحان دارم باید بخونم🙂
-زن عمو:زن عمو جان فردا که جمعس بعدشم تازه ساعت 23هست.😂
-جانا:بله زن عمو درسته ولی درسام سنگینه باید بیشتر وقت بزارم.☺️
-مامان : باشه دخترم برو به بابات و حامیم بگو که بلند شن من امادم.😌
فاصله حیاط رو طی میکردیم.
به مامان گفتم:
-جانا:مامان من با تو بابا میام اگه حامیم چیزی گفت بگو تو باهام کار داری.😇
-مامان:باز چی شده؟
-جانا:هیچی بابا ... خیلی بد رانندگی میکنه دلو روده ادم میاد تو حلقش...😒🥶
ادامه در پارت بعد......😢
بچه ها حمایت کنید ازش از حامیم فعالیت میکنه😍❤️
https://eitaa.com/HAMIMAMI
اگه درخواستی،اعتراضی،حدیثی دارید ناشناس بهم بگید.
https://ngli.ir/213712499287
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
اگه درخواستی،اعتراضی،حدیثی دارید ناشناس بهم بگید. https://ngli.ir/213712499287
بچه ها بگیند تا بررسی کنم مشکلات را❤️
884.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قلب منی❤️🔥
سالگردش مبارکمون
https://eitaa.com/romanna
هدایت شده از رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
گویا ایشون خواهر حامیمه،باز نمیدونم:)🥲 #ارسالی #درخواستی
درخواست یکی از شما قشنگام❤️