eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
61 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
(پارت27)🔴❌ -جانا:اهان... گفتش که حامیم از اینکه باهات صحبت کردم ناراحت شد؟😶 گفتم،ن -حامیم: خب ٬ بقیش 🤨 -جانا:بقیه نداشت همین بود. -حامیم:مطمئنی ؟😒 -جانا:بله مطمئنم. __ لحنش همچنان اروم بود اما از چشماش خشم میبارید...😣 اومد جلو دوتا دستشو گذاشت دو طرفه صورتم پیشونیمو بوسیدو گفت ... -حامیم:تو هیچ وقت نمیتونی درکم کنی ...🥺 شبت بخیر عزیزم ... 🫂 _ مات مونده بودم انتظار دوتا شاخم رو سرم داشتم.🤓 صبح نزدیکای ۹ میشد که بیدار شدم خیلی دلم میخواست که بیشتر بخوابم از گرسنگی داشتم ضعف میکردم .😩 بلند شدم روی تخت رو مرتب کردم .ابی به دستو صورتم زدم ... 🥵 موهامو دم اسبی بستم 🤪یه تیشرت و شلوارک توسی پوشیدم رفتم پایین..❌ _ -جانا:سلام صبحتون بخیر✋😉 -مامان،بابا:سلام صبح تو هم بخیر خوشگلم -جانا:سلام اقا حامیم✋ ادامه در پارت بعد....🥲
پارت27 تقدیم به شما
1.چشم الان 2.مشکل داری میتونی لف بدی قشنگم😊
(پارت28)🔴❌ - حامیم:سلام جانا جان😊 -جانا:لبخندشو که دیدم فهمیدم دیگه دلخور نیس 👏 نزاشتن دودیقه بشینم باز شروع کردن😕 -بابا:جانا جان ماشالا کسری رو دیدی چه اقایی شده برای خودش😌 -بابا :ماشالا پسر کاری و درس خونیه ❤️‍🔥-جانا:،بله . خدا حفظشون کنه. -مامان :خیلی ام با ادب و با نزاکته😜 -حامیم: این چیزا چه ربطی به جانا داره😒 ____ -جانا: چه عجب ... بلاخره تو عمرش یه حرفه خوب زد 😁 هرچند من از حرفای مامان وبابا میخوندم که چی میگن سکوتو شکستم وگفتم:🗣 -جانا:اها راستی مامان دیشب بازم خوابه زندایی رو میدیدم ... باز داشت گریه میکرد ... 😿 داشت ازم حلالیت میگرفت ...🤧 نگاهای مامان و بابا و حامیم به هم قفل شد.😑 -بابا : خیره بابا جان از این خوابا همه میبینن.🤥 -جانا:میخوایین امشب دعوتشون کنیم خیلی وقته که ندیدیمشون ؟🥰 -بابا: باشه عزیزم خودت یکی دوساعت دیگه زنگ بزن دعوتشون کن.😎 -جانا:از سر میز بلند شدمو یه تشکری کردمو از پله ها میومدم بالا حس کردم حامیم پشته سرمه😩 - حامیم:تا پسر دایی عزیزتون بیاد. یکم به درساتون برسید که بعدا وقت نمیکنید.😏✌️ ادامه در پارت بعد.... 🥲
پارت28 تقدیم شما
1.اوهوم🥺 2و3.دادم قشنگا
۱.بعدا متوجه میشید😊 ۲.نمیدونم باید بهش فکر کنم.👍 ۳و۴و۵.چشم🙏
(پارت۲۹)🔴❌ -جانا:این تیکه انداختنش واقعا عصبیم میکرد بی اختیار صدام رفت بالا لحنم تند شد.😕🙃 - جانا:مشکلی داری با من؟ چته تو ؟ من باید همیشه به تو جواب پس بدم ؟ تو چرا ......... 😡 حرف تو دهنم موندو یه طرفه صورتم داغ شد ...😞 صدای سیلی که رو صورتم زد تو گوشم پیچید بغض کردمو سرمو انداختم پایین.😭 همچین زیرلب غرید به بدنم رعشه انداخت.😣 - حامیم:دیگه با من اینجوری صحبت نکن هیچ وقت ... اینو زدم تا یاد بگیری احتراممو نگهداری .😡 رفت تو اتاقشو درو کوبید. چند ثانیه ای دستم رو صورتم خشک شد به مسیر اتاقش خیره موندم.🥺 اشکام سرازیر شده بود ... رفتم تو اتاقمو پشت در نشستم و زانو هامو بغل کردم ...🤥 به این فکر میکردم که چرا حامیم باهام اینجوری رفتار میکنه ... ؟ چرا نرمال نیس ...؟😮‍💨 سرمو گذاشتم رو زانوهام ... نمیدونم چقد گذشته بود ... در اتاقم تقی صدا داد . 🤏 از پشته در بلند شدم جلو اینه صورتمو مرتب کردم.👤 دیدم حامیمه ... سرمو برگردوندم نشستم روی صندلی ....👀 حامیم صندلی کنار تختوگذاشت روبرو نشت ...👥 دستشو گذاشت روصورتم جای که زده بود...🤛 ادامه در پارت بعد...🥲
حال و هوای چنلمون خیلی خرابه😞 دیگه مثل قبل اون انرژی را ندارم😢آمارمون هم که روز به روز داره کمتر میشه.
یه حمایت بکنید ازمون🙏