(پارت27)🔴❌
-جانا:اهان... گفتش که حامیم از اینکه باهات صحبت کردم ناراحت شد؟😶
گفتم،ن
-حامیم: خب ٬ بقیش 🤨
-جانا:بقیه نداشت همین بود.
-حامیم:مطمئنی ؟😒
-جانا:بله مطمئنم.
__
لحنش همچنان اروم بود اما از چشماش خشم میبارید...😣
اومد جلو دوتا دستشو گذاشت دو طرفه صورتم پیشونیمو بوسیدو گفت ...
-حامیم:تو هیچ وقت نمیتونی درکم کنی ...🥺
شبت بخیر عزیزم ... 🫂
_
مات مونده بودم انتظار دوتا شاخم رو
سرم داشتم.🤓
صبح نزدیکای ۹ میشد که بیدار شدم خیلی دلم میخواست که بیشتر بخوابم از
گرسنگی داشتم ضعف میکردم .😩
بلند شدم روی تخت رو مرتب کردم .ابی به دستو صورتم زدم ... 🥵
موهامو دم اسبی بستم 🤪یه تیشرت و شلوارک توسی پوشیدم رفتم پایین..❌
_
-جانا:سلام صبحتون بخیر✋😉
-مامان،بابا:سلام صبح تو هم بخیر خوشگلم
-جانا:سلام اقا حامیم✋
ادامه در پارت بعد....🥲
(پارت28)🔴❌
- حامیم:سلام جانا جان😊
-جانا:لبخندشو که دیدم فهمیدم دیگه دلخور نیس 👏
نزاشتن دودیقه بشینم باز شروع کردن😕
-بابا:جانا جان ماشالا کسری رو دیدی چه اقایی شده برای خودش😌
-بابا :ماشالا پسر کاری و درس خونیه ❤️🔥-جانا:،بله . خدا حفظشون کنه.
-مامان :خیلی ام با ادب و با نزاکته😜
-حامیم: این چیزا چه ربطی به جانا داره😒
____
-جانا: چه عجب ... بلاخره تو عمرش یه حرفه خوب زد 😁
هرچند من از حرفای مامان وبابا میخوندم که چی میگن سکوتو شکستم وگفتم:🗣
-جانا:اها راستی مامان دیشب بازم خوابه زندایی رو میدیدم ... باز داشت گریه میکرد ... 😿
داشت ازم حلالیت میگرفت ...🤧
نگاهای مامان و بابا و حامیم به هم قفل شد.😑
-بابا : خیره بابا جان از این خوابا همه میبینن.🤥
-جانا:میخوایین امشب دعوتشون کنیم خیلی وقته که ندیدیمشون ؟🥰
-بابا: باشه عزیزم خودت یکی دوساعت دیگه زنگ بزن دعوتشون کن.😎
-جانا:از سر میز بلند شدمو یه تشکری کردمو از پله ها میومدم بالا حس کردم حامیم پشته سرمه😩
- حامیم:تا پسر دایی عزیزتون بیاد. یکم به درساتون برسید که بعدا وقت نمیکنید.😏✌️
ادامه در پارت بعد.... 🥲
(پارت۲۹)🔴❌
-جانا:این تیکه انداختنش واقعا عصبیم میکرد بی اختیار صدام رفت بالا لحنم تند شد.😕🙃
- جانا:مشکلی داری با من؟ چته تو ؟ من باید همیشه به تو جواب پس بدم ؟ تو چرا ......... 😡
حرف تو دهنم موندو یه طرفه صورتم داغ شد ...😞
صدای سیلی که رو صورتم زد تو
گوشم پیچید بغض کردمو سرمو انداختم پایین.😭
همچین زیرلب غرید به بدنم رعشه انداخت.😣
- حامیم:دیگه با من اینجوری صحبت نکن هیچ وقت ... اینو زدم تا یاد بگیری
احتراممو نگهداری .😡
رفت تو اتاقشو درو کوبید.
چند ثانیه ای دستم رو صورتم خشک شد به مسیر اتاقش خیره موندم.🥺
اشکام سرازیر شده بود ... رفتم تو اتاقمو پشت در نشستم و زانو هامو بغل کردم ...🤥
به این فکر میکردم که چرا حامیم باهام اینجوری رفتار میکنه ... ؟ چرا نرمال نیس ...؟😮💨
سرمو گذاشتم رو زانوهام ... نمیدونم چقد گذشته بود ... در اتاقم تقی صدا داد . 🤏
از پشته در بلند شدم جلو اینه صورتمو مرتب کردم.👤
دیدم حامیمه ... سرمو برگردوندم نشستم روی صندلی ....👀
حامیم صندلی کنار تختوگذاشت روبرو نشت ...👥
دستشو گذاشت روصورتم جای که زده بود...🤛
ادامه در پارت بعد...🥲
حال و هوای چنلمون خیلی خرابه😞
دیگه مثل قبل اون انرژی را ندارم😢آمارمون هم که روز به روز داره کمتر میشه.