(پارت۳۱)🔴❌
-جانا:نیش خند زدمو ... حامیم نیس آیسان جان ... تو اتاقشه کارش داری برو صداش کن☺️
...
-مامان :ن حامیم تو اتاقش نیس خیلی وقته رفته بیرون
اینبار ایسان یه نیش خند تحویلم داد)😁 یعنی خااااااااک ... هزار بار به خودم گفتم تا از چیزی مطمئن نیستم نگما اخه مگه ادم میشم ... اه (😡😞
-مامان :جانا جان ببین کیه درو باز کن
-جانا:چشم
- جانا:سلام پسردایی
-اشکان:سلام جانا جان😜
اشکان پسر دایمه که ۲۳ سالشه از آیسان ۳ سال بزرگتره.😌
سرگرمه صحبت کردن بودیم
-خاله صدیقه:خانم جان شامو بیارم یا زوده؟😋
-مامان: اره عزیزم بیار که همه گرسنن ...😝
-خاله صدیقه:چشم خانوم.
جاناجان توام برو یه زنگ بزن به داداشت ببین کجاس .😏
-جانا:گوشیمو برداشتم زنگ بزنم بهش که صدای ماشینشو شنیدم.👌🚘
بابا از پنجره بیرونو دید میزد .
-بابا: حلال زاده اومد...
-مامان :صدیقه خانم شما دیگه برو دیرت میشه عزیزم زحمت کشیدی شام بچه هاتم یادت نره💁♀☺️
ادامه درپارت بعد...🥲
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
ببخشید صدام آرومه تو مسجدیم برای شب قدر😂😒