eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
61 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبگردی و پلی موزیک حامیم😁😉
فردا دوتا پارت میزارم بایی
۳۳دقیقه تا تحویل سالل😍
عیدتون مباااررکک❤️
-پیشآپیش سآلِ نُو مُبآرَک!- به‌امیدکلی‌اتفاق‌خوب‌برای‌تو، برای‌ایران،‌برای ما!🫶🏽💛️
عید را بهم تبریک نمیگین؟
الهی ،همچنین برای شما قشنگام💙 ایشالا😂
فقط یه نفر تبریک گفت😢😂
(پارت۳۲)🔴❌ -صدیقه خانم : ممنون خانم جان ... شبتون خوش.😊🌙 سر سفره بودیم دایی پرسید ... -دایی:جانا جان امسال انشاالله میری دانشگاه دیگه ؟😉 گفتم: -جانا:بله دایی جان😊 -دایی:به سالمتی دخترم چه رشته ای میخوای بخونی ؟☺️ -جانا:حسابداری🤌 -دایی: انشاالله به سالمتی ... دیگه خانم شدیا وقته ازدواج کردنته😜 -زندایی:نخیر جانا جان عروسه خودمه.✌️ ..... تا زندایی اینو گفت غذا پرید گلوی حامیم... حاالا هییییی سرفه میکنه مگه تموم میشه این سرفه هاش 🤛 انقد سرفه کرد صورتش قرمز شده بود ...🤭 اشک از چشاش دراومد بابا میزد پشتش دایی ام براش دوغ میریخت.🤪 -حامیم: زندایی مگه جانا چند سالشه که بخواد به فکر ازدواج باشه الان باید فقط به فکر درسش باشه.😏😎 -زندایی: حامیم جان منم الان نگفتم که ایشالا دوسال دیگه که اشکانم درسش تموم بشه🥰 -حامین :راستش یبار درمورده ازدواج حرف افتاده بود با جانا صحبت کردم☺️ گفت: تا۵ سال بهش فکر نمیکنه ) 🙃 ..... تو دلم گفتم☹️ -جانا:إ ... من غلط کردم ...من کی گفتم اخه ... چرا دروغ میگه ... این همه جا باید جای من حرف بزنه 😩🤯 همه داشتن مشکوک نگام میکردن😖 ادامه در پارت بعد...🥲