(پارت۳۲)🔴❌
-صدیقه خانم : ممنون خانم جان ... شبتون خوش.😊🌙
سر سفره بودیم دایی پرسید ...
-دایی:جانا جان امسال انشاالله میری دانشگاه دیگه ؟😉
گفتم:
-جانا:بله دایی جان😊
-دایی:به سالمتی دخترم چه رشته ای میخوای بخونی ؟☺️
-جانا:حسابداری🤌
-دایی: انشاالله به سالمتی ... دیگه خانم شدیا وقته ازدواج کردنته😜
-زندایی:نخیر جانا جان عروسه خودمه.✌️
.....
تا زندایی اینو گفت غذا پرید گلوی حامیم...
حاالا هییییی سرفه میکنه مگه تموم میشه این سرفه هاش 🤛
انقد سرفه کرد صورتش قرمز شده بود ...🤭
اشک از چشاش دراومد بابا میزد پشتش دایی ام براش دوغ میریخت.🤪
-حامیم: زندایی مگه جانا چند سالشه که بخواد به فکر ازدواج باشه الان باید فقط به فکر درسش باشه.😏😎
-زندایی: حامیم جان منم الان نگفتم که ایشالا دوسال دیگه که اشکانم درسش تموم بشه🥰
-حامین :راستش یبار درمورده ازدواج حرف افتاده بود با جانا صحبت کردم☺️ گفت:
تا۵ سال بهش فکر نمیکنه ) 🙃
.....
تو دلم گفتم☹️
-جانا:إ ... من غلط کردم ...من کی گفتم اخه ... چرا دروغ میگه ... این همه جا باید جای من حرف بزنه 😩🤯
همه داشتن مشکوک نگام میکردن😖
ادامه در پارت بعد...🥲
(پارت۳۳)🔴❌
-مامان و زندایی: چرا حالا۵سال جانا ؟ خبریه ؟😊😁
-جانا:دستمن ... ن ... من ... راستش چیزه میگم درسم مهم تره منظورم این بود.🥴
سریع بشقابمو برداشتمو رفتم سمته اشپز خونه .😶
ای خدا بگم چیکارت کنه حامیم
دست از این کاراش بر نمیداره 🤥
طی شب نیش خندای اشکانو اخم های حامیم رو مخم بود ...🙄
تصمیم گرفتم یه شب بخیر بگمو امتحان فردارو بهونه کنم.🤧
به سرعت پله هارو رفتم بالا کتابمو باز کردمو شروع کردم به دوره کردن.📕📚
نیم ساعتی گذشت ... سروصداشون میومد که خدافظی میکردن.👋
بعد ۱۰ دقیقه صدای قدمای حامیم رو شنیدم که رفت تو اتاقش بعد چند ثانیه برگشت .👀👂
صدای دراتاقشو شنیدم فهمیدم رفت داخل اتاقش ،در اتاقمو اروم بازکردم .🚪🗝
تا دم اتاق خوابش رفتم از پشته پرده حامیمو دید میزدم ...😁
تو گوشیش یه اهنگی پلی میشد ودراز
کشیده بود روی تخت یه دستشم زیره سرش به اسمان خیره شده بود ...اهنگ
گوشیشو قطع کرد.🎧🎬🎼
-حامیم:باید بازم بگم که قایمکی دید زدن کار درستی نیس ...؟😒
(تو دلم گفتم)😁
ای ...تو روحت جانا😞الان بهش چی بگم...😕
-جانا:........
ادامه در پارت بعد...🥲