eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
60 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
خب بچه ها یه چالش بریم؟یکم بیشتر با من آشنا بشین😂👍
خب بچه ها بپرسید جواب میدم😁 تو ناشناس https://ngli.ir/562996971977
هر وقت دیدید شرکت کنید❤️‍🔥
هدایت شده از 🥂🎀﴾𝑹𝒐𝑴𝒂𝑵 𝑯𝒖𝑮 𝒎𝑬﴿
میشه زیادمون کنید؟🥲🤍
فقط یه نفر😢 مرسی از شرکتت قشنگم🥲💙
۱. ۱۶۲🥇 ۲.۱۴ ۳.فرناز😉 ۴.مشکی ۵.مشکی🙈
(پارت۳۸)🔴❌ قاشق از دستشون افتاد ( منم تو دلم آی میخندیدم😂 )تا حامیمو بابا خواستن حرفی بزنن🗣 ... بلند زدم زیر خنده دستامو کوبیدم به همو دویدم سمت👣 سالن ...نخیررررررررر .... قبوووووول شدددددم ...همون رشته ای که دوس دارم.💪✌️ مامان از خوش حالی بغض کرده بود.🤭 حامیمو بابا ام چپو راس ازم تعریف میکردنو تشویقم میکردن.🤤🤪 - حامیم:فرداشب واسه جانا یه جشن بگیریم ... 🥳چند روز دیگه ام که تولدشه...🎂 -بابا:چشم عزیزم ... اون که درصد اره ... -جانا:خیلی دوس دارم برام جشن بگیرید ... کادوام یادتون نره(با پرویی تمام گفتم😂😉) -مامان: پس من به صدیقه خانم میگم که فردا زودتر بیاد کمکم.😚 از خوش حالی شبو زود خوابیدمو منتظر جشنه فردا بودم.🥇👏 ۱۰ صبح بود که از خواب پاشدم بدو رفتم پایین.👣(یعنی قراربود صبح زود بیدار بشم😏) -جانا:سلام خاله صدیقه ... صبح بخیر کسی نیس خونه؟😎 -خاله صدیقه:سلام دختر خوشگلم تبریک میگم ... همه رفتن بیرون کار داشتن🤗😶 -جانا:ممنون خاله🤥 سرمیز صبحونمو میخوردمو یه زنگم به ساناز زدم.📱 -جانا:سلام ساناز جونم🪅 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۳۸ تقدیم به شما❤️‍🔥
۱.تولدم ۲.داداشم🥲
سلام ظهرتون بخیر
چرا انقدر لف؟😢