(پارت۳۸)🔴❌
قاشق از دستشون افتاد ( منم تو دلم آی میخندیدم😂 )تا حامیمو بابا خواستن حرفی بزنن🗣
... بلند زدم زیر خنده دستامو کوبیدم به همو دویدم سمت👣 سالن ...نخیررررررررر ....
قبوووووول شدددددم ...همون رشته ای که دوس دارم.💪✌️
مامان از خوش حالی بغض کرده بود.🤭
حامیمو بابا ام چپو راس ازم تعریف میکردنو تشویقم میکردن.🤤🤪
- حامیم:فرداشب واسه جانا یه جشن بگیریم ... 🥳چند روز دیگه ام که تولدشه...🎂
-بابا:چشم عزیزم ... اون که درصد اره ... -جانا:خیلی دوس دارم برام جشن بگیرید ... کادوام یادتون نره(با پرویی تمام گفتم😂😉)
-مامان: پس من به صدیقه خانم میگم که فردا زودتر بیاد کمکم.😚
از خوش حالی شبو زود خوابیدمو منتظر جشنه فردا بودم.🥇👏
۱۰ صبح بود که از خواب پاشدم بدو رفتم پایین.👣(یعنی قراربود صبح زود بیدار بشم😏)
-جانا:سلام خاله صدیقه ... صبح بخیر کسی نیس خونه؟😎
-خاله صدیقه:سلام دختر خوشگلم تبریک میگم ... همه رفتن بیرون کار داشتن🤗😶
-جانا:ممنون خاله🤥
سرمیز صبحونمو میخوردمو یه زنگم به ساناز زدم.📱
-جانا:سلام ساناز جونم🪅
ادامه در پارت بعد...🥲
(پارت۳۹)🔴❌
- ساناز:سلام جانا جون خوبی؟😊-جانا:مرسی عزیزم امشب که یادت نرفته دعوتیاااا😉
-ساناز:ببخشید جانا... من که از خدام بود امشب بیام ... امانیستیم
میریم مسافرت تا یه هفته دیگه😢-جانا:کاش بودی ... حداقل ظهر بیا پیشم☺️
-ساناز: باشه پس ظهر میبینمت فعلا ...
خیلی خوش حال بودم همیشه روزای تولدم مثل بچه ها هیجان زده میشدم 😜
فقط قسمت کادو ها بود که خیلی دوسش داشتم.🙃
رفتم بالا و منتظر سانازو بقیه بودم تا ساعت ۴ ظهر ن از ساناز خبری بود ن بقیه ... 😭😞
خیر سرم مثلا تولدم بود امروز ... چه استقبال گرررمی ...زیر لب غر میزدمو 😶
حرص میخوردم تا بلاخره ساناز خانم تشریف فرما شد.🤥
-ساناز: سالااااام . تقدیم به بهترین دوسته دنیا تولدت مبارک🥳
پریدم بغل سانازو دو تا ماچ ابدار به لپش کردم ... نشستم رو تختو کادو رو سریع بازکردم😁
_
وااای . ساناز دستت درد نکنه چه ساعته خوشگلیه😍
-ساناز: ایشاال ۱۲۰ ساله بشی جانا جونم❤️🔥
ادامه در پارت بعد....🥲