eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
61 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام قشنگای من ظهرتون بخیر
(پارت۴۳)🔴❌ -کسری:تو جشن خودت نمیرقصی؟😊 -جانا:فعلا که دارم رقص بقیه رو تماشا می کنم.😏 - یکدفعه نمیدونم حامیم از کجا سرو کلش پیدا شد.😩-حامیم:چرا .........اتفاقا الان میخوایم باهم برقصیم . بزار این اهنگو عوض کنم...😎 اهنگو عوض کردو دستمو گرفت رفتیم وسط🤭 -حامیم: دلم میخواد باهم بگیم به همه عالم👀 که میخوایم همو که عشقمون چقدرخاصه روتوچه حساسم. توام همینی واسم چون نگاه تو نگاه منومیشناسه🗣🫂 - حامیم:جانا - حامیم:خیلی دوستت دارم جانم🫀 - جانا:میدونم منم دوستت دارم.(متن آهنگش😂)👇 (وااای مهربونم نمیتونم بی تو بمونم واای تویی جونم دوست دارم تااخرش ازتوبخونم) - حامیم:میرم حیاط یه هوایی به سرم بخوره . -جانا:واا این چش شد ... حرفم ادامه داشت ...بیخیال رقص شدو رفت.😳 منم یکی از بشقابای کیک و برداشتمو نشستم روی مبل -اشکان:جانا جان بفرما-جانا:ممنون صرف شد😊 -اشکان: بازم بهت تبریک میگم هم دانشگاه هم تولد . اومدم کنار پنجره وایسادمو از پشته شیشه حامیمو بابا رو میدیدم ...از￾خیلی حرکاتشون مشخص بود که دارن بحث میکنن ... إ ...اینا وقعا دارن بحث میکنن😱🙊 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۴۳تقدیم به شما❤️
بچه ها امروز مهمون داریم شاید نتونم پارت بدم ولی فردا ۳تا میدم🙏
سلام قشنگای من🫡
(پارت۴۴)🔴 خیلی دوس داشتم بدونم یهو چیشد که عصبانی شدن🤨 ،حامیم نشست تو ماشینو با سرعت از حیاط رفت بیرون.😳🧐 رفتم سریع سمته در که بابارو دیدم👀 -جانا: حامیمم کجا رفت بابا؟ چرا اعصبانی شدید؟چیزی شده؟👱‍♀ -بابا:ن دخترم چرا اعصبانی....فرستادم حامیم را دنبال یه کاری👨‍🦳 (معلوم بود داش سر منو کلاه میزاشت ولی بیخیالش شدم)✌️ تازمانی که مهمونا برن ذهنم درگیر حامیمو بابا بود.😿 باباام دسته کمی از من نداشت حالش گرفته بود مطمئنم یچیزی شده بود اما نمیگفت☠😪 تقریبا تا ساعت۳ بیدار بودم🥱 یعنی از مشغله فکری که داشتم خوابم نمیبرد🥴 حامیمم که هنوز بر نگشته بود.🤒 <صبح شد> -مامان : جانا بلند شو ساعت ۱۲ تا کی میخوای بخوابی🤧 -جانا:مامان حامیم دیشب نیومد خونه هااا..الان خونس؟🤥 -مامان: سلام .ن ...بلند شو وسایلتو میبریم پایین تو میری اتاق ما ... ما میایم بالا ادامه در پارت بعد....🥲
پارت۴۴ تقدیم به شما❤️‍🔥
(پارت۴۵)❌🔴 -جانا:چرا... برای چی؟😢 -مامان: بابات گفته ما میخوایم یه مدت بیایم بالا😶 -جانا: یعنی چی میخوایم یه مدت بیایم بالا ... 😕من به این اتاق عادت کردم بعدشم اینجا برای شما کوچیکه...پایین که ۳تا اتاق هست😏 -مامان :نمیری پایین ؟😐 -جانا:ن -مامان:باشه. رفت بیرونو در اتاقم کوبید. -جانا:وااا... مامان چش بود ... خدا بخیر کنه😵 ۱۰ دقیقه گذشت سروصدا رو که شنیدم درو باز کردم🚪🗝 -جانا:إ ... خاله صدیقه کجا میبری اینارو ...؟🙉 مامان چرا وسایل حامیمو میبری پایین ؟ مامااااااان ... با شماماااا ..🦭🥺 -مامان : تو نخواستی بری پایین ... حامیم جای تو میره😜 -جانا:مامان میاد ناراحت میشه بزار حداقل خودشم باشه ... دوس نداره کسی به وسایلش دست بزنه😔 - جانا:ماماااان ... خب چیشده اخه ... برای چی ....یهو یاده این افتادین که اتاق جابه جا کنین؟😫🙁خواب دیدین؟🤣 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۴۵ تقدیم شما قشنگام😍