eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
60 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام قشنگای من🫡
(پارت۴۴)🔴 خیلی دوس داشتم بدونم یهو چیشد که عصبانی شدن🤨 ،حامیم نشست تو ماشینو با سرعت از حیاط رفت بیرون.😳🧐 رفتم سریع سمته در که بابارو دیدم👀 -جانا: حامیمم کجا رفت بابا؟ چرا اعصبانی شدید؟چیزی شده؟👱‍♀ -بابا:ن دخترم چرا اعصبانی....فرستادم حامیم را دنبال یه کاری👨‍🦳 (معلوم بود داش سر منو کلاه میزاشت ولی بیخیالش شدم)✌️ تازمانی که مهمونا برن ذهنم درگیر حامیمو بابا بود.😿 باباام دسته کمی از من نداشت حالش گرفته بود مطمئنم یچیزی شده بود اما نمیگفت☠😪 تقریبا تا ساعت۳ بیدار بودم🥱 یعنی از مشغله فکری که داشتم خوابم نمیبرد🥴 حامیمم که هنوز بر نگشته بود.🤒 <صبح شد> -مامان : جانا بلند شو ساعت ۱۲ تا کی میخوای بخوابی🤧 -جانا:مامان حامیم دیشب نیومد خونه هااا..الان خونس؟🤥 -مامان: سلام .ن ...بلند شو وسایلتو میبریم پایین تو میری اتاق ما ... ما میایم بالا ادامه در پارت بعد....🥲
پارت۴۴ تقدیم به شما❤️‍🔥
(پارت۴۵)❌🔴 -جانا:چرا... برای چی؟😢 -مامان: بابات گفته ما میخوایم یه مدت بیایم بالا😶 -جانا: یعنی چی میخوایم یه مدت بیایم بالا ... 😕من به این اتاق عادت کردم بعدشم اینجا برای شما کوچیکه...پایین که ۳تا اتاق هست😏 -مامان :نمیری پایین ؟😐 -جانا:ن -مامان:باشه. رفت بیرونو در اتاقم کوبید. -جانا:وااا... مامان چش بود ... خدا بخیر کنه😵 ۱۰ دقیقه گذشت سروصدا رو که شنیدم درو باز کردم🚪🗝 -جانا:إ ... خاله صدیقه کجا میبری اینارو ...؟🙉 مامان چرا وسایل حامیمو میبری پایین ؟ مامااااااان ... با شماماااا ..🦭🥺 -مامان : تو نخواستی بری پایین ... حامیم جای تو میره😜 -جانا:مامان میاد ناراحت میشه بزار حداقل خودشم باشه ... دوس نداره کسی به وسایلش دست بزنه😔 - جانا:ماماااان ... خب چیشده اخه ... برای چی ....یهو یاده این افتادین که اتاق جابه جا کنین؟😫🙁خواب دیدین؟🤣 ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۴۵ تقدیم شما قشنگام😍
استوری جدید حامیم برادر گنگگگ باشه؟😎😮‍💨🔥
بچه ها دارم رمان بعدی را هم مینویسم☺️
1.هیی سعی میکنم💙 2.اوهوم😔 3.نظر لطفتون چشم😌
(پارت۴۶)❌🔴 -مامان:تصمیم بابات بوده برو از خودش بپرس👌 -جانا:یعنی شما نمیدونی؟😕 -مامان : جانا ساکت شو ... حوصلتو ندارم ... برو پی..کارات 😓 تا غروب تو حیاط قدم میزدم و منتظر بابا بودم😖 حامیم قبل از بابا رسید ماشینو تو حیاط پارک کردو رفت تو ... 🤫🚘 خواستم صداش کنم وبهش بگم ... ولی خب منم چیزی نمیدونستم که بگم ... ترجیح دادم جای اینکه برم تو بحث کنم تو حیاط منتظر بابا باشم .💁‍♀🗣 داشتم به همین چیزا فک میکردم که صدای بحامیمو مامانو شنیدم دویدم سمت خونه...👣👀 - حامیم:با این کارا میخواین چیو ثابت کنید ...هااا ... فکر کردین با دور کردن ما از هم چیزی حل میشه ... شما جای اینکه درستش کنید دارید بدترش میکنید ...🤧😬 جانا چی برای اون چه جوابی دارید بگید ؟🙄 -جانا:ذهنم درگیر بود بیشتر هم درگیر شد😅منم رفتم داخل خونه تا ببینم جریان چیه؟!😇 -جانا:چه جوابی ؟ جریان چیه؟ چیشده ؟ -مامان: بیا حامیم همینو میخواستی😞 ادامه در پارت بعد..🥲
پارت۴۶ تقدیم به شماها❤️